شعری کوبنده در ستیز با ارتجاع اسلامی و درنده خویی شریعتمداران حاکم، از بانوی غزل ایران سیمین بهبهانی.
خانه خونین است اینک
خانه ابری بود روزي، خانه خونين است اينک:
آن چنان بود، اين چنين شد، حال ما اين است اينک!
مردهواري، طيلسان بر دوش و خون آشام و شبرو.
تشنه ی خون با دو دندان چو زوبين است اينک
ميکشد در خون پلنگ پير آهوی جوان را
وحشت قانون جنگل، تهمت دين است اينک...
چشم شوخ گزمگان تا ننگرد دوشيزگان را،
پردهساز چهرهها گيسوی پرچين است اينک.
نوعروسان بلوراندام بازو مرمری را
حجلهگه گور است و خاک تيره بالين است اينک
گوهر ناسفته را گر شرع ميگويد که مشکن،
سفتن و آنگه شکستن؟ تا چه آئين است اينک!
تيغه ی فرياد غم بشکست چون فولاد خنجر:
پرده ی گوش ستم ديوار روييناست اينک
نه! که کارستان ظالم همچو خاکستر بريزد:
حاصل کبريت نفرت شعله ی کين است اينک
خانه ابری بود روزي، گرچه خونين شد، وليکن
پشت ظلمت، وز پی خون، صبح سيمين است اينک.
در لینک زیرهمین شعر را با صدای بانوی غزل ایران می شود شنید در بخشی دیگر داریوش با خواندن ترانه یی که روی شعر دیگری از سیمین بهبهانی به نام دوباره می سازمت وطن ساخته شده است، در جلسه یی در کنار سیمین بهبهانی حضور دارد.
http://www.youtube.com/watch?gl=FR&feature=player_embedded&v=__R20RVf7rQ
vendredi, avril 23, 2010
ایرج شکری - از این بمبهای اتمی در همه شهرهای ایران منفجر کنید
ایرج شکری
دکتر حاج محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور ُازگل «کشورمان»، معجونی است از وقاحت و بلاهت و شرارت و خلاصه هر آنچه که ویژگی مکتب آخوندی است. حاج محمود اخیرا در مصاحبه یی با تلویزیونی آلمانی آر ت ل که خبرگزاری فارس آن را نقل کرده است* ویژگیهای فوق را در فرمایشاتی به نمایش گذاشته است که آدم به فکر فرو می رود که چطور و در اثر چه عاملی وقاحت با بلاهت چنین ترکیبی به وجود می آورد و کسانی را قادر می سازد خود را در چنان مرتبه و جایگاهی قرار دهند که گویی واقعا در جایی آن بالا بلاها و احاطه شده با هاله نور هستند و دیگرانی که مردم کشور و جهانیان هستند هرچه را که از زبان مبارکشان جاری شود، باید بپذیرند و اگر هم نپذیرفتند گور پدرشان جایگاه و مرتبه آنان و رسالتی که دارند بسیار بالاتر از آن است که اصلا اهمیتی به قضاوت ونظر دیگران بدهند. حاج محمود با وقاحتی که البته در سران نظام منحوس جمهوری اسلامی ویژگی عمومی است مدعی شده است که :« در ايران هيچكس به دليل مخالفت در زندان نيست. البته هر كشوري قوانيني دارد اگر كسي در خيابان از چراغ قرمز عبور كند طبيعي است كه جريمه ميشود. اگر كسي به امكانات عمومي آسيب برساند حتي در آلمان هم با او برخورد ميشود. چرا كه هر كشوري نيازمند نظم و انضباط است. امروز تمام رقباي من آزاد هستند و تندترين حرفها را هم عليه من ميزنند و كسي با آنها كاري ندارد. رسانهها در ايران آزادند و انتقادات خود را آزادانه مطرح ميكنند. البته اگر كسي از آنها شكايت كند، دادگاه رسيدگي ميكند». با این همه بگیر و ببند از خودیهایی که کاری جز اظهار نظر در امور کشور نکرده بودند، خودیهایی مثل تاج زاده، مثل آخوند ابطحی، مثل حجاریان معلول در اثر یک اقدام تروریستی سازماندهی شده توسط جناح هار - که همه شان قبلا در پست های بالا و حساس برای همین رژیم خدمت کرده اند، همه فقط وفقط به خاطر اظهار نظرکردن، که آن هم با هدف ارائه راهکارهای درست برای حفظ «نظام مقدس جمهوری اسلامی» بوده است-، حاج محمود مدعی است که در ایران کسی به خاطر مخالفت زندانی نیست و رسانه ها هرچه می خواهند در مورد او می گویند و می نویسند. البته در رسانه های تحت نظارت و سانسور وزارت ارشاد، نظراتی در مورد نارسایی ها امورجاری و عملکردهای غلط دستگاه دولت منتشر می شود ولی وقتی انتقادات به روشهای بکار گرفته شده از سوی رژیم در پایمال کردن حقوق مردم برگردد، آن وقت دیگر «چراغ قرمز» و خط و سرخ است که نادیده گرفته شده است؛ و چون نظام الهی جمهوری اسلامی با همه نظامهای سیاسی دنیا متفاوت است و هم با دنیا وهم با آخرت مردم سر و کار دارد تأدیب و مجازات عبور از «چراغ قرمز» گاه بهای بسیار سنگینی دارد که می تواند به پایان دادن به زندگی خاطی و یا پایمال کردن سالهای زیادی از زندگی و عمر او با محبوس کردنش در زندان، ختم شود. بلایی که سر تاج زاده و زید آبادی و دیگران و قبل از آنها برای کسانی مثل طبرزدی و اکبر گنجی و عبدالله نوری آمده. در حالی که همه از توقیف و تعطیل شدن روزنامه های متعدد در ایران خبر دارند، در حالی که مساله دستگیری جعفرپناهی به اتهام این که در حال ساختن فیلمی «ضد نظام» بوده است هنوز رویدادی تازه است، احمدی نژاد پر رو مدعی است که کسی را به خاطر مخالفت زندانی نمی کنند. صبر نکردند پناهی فیلمش را بسازد و بعد از آن که آن را به نمایش گذاشت بعدا اتهامشان را بزنند، و این در حالی است که بنا بر آنچه در خبر ها آمده سوژه آن چه پناهی می خواسته بسازد رویدادهای انتخابات ریاست جمهوری بوده است. دراین جمهوری که به ادعای حاج محمود «یکی از آزادترین جمهوری های دنیاست» بزرگترین گروه رقیب دولت که همه عناصر اصلی از جمله کاندیدای انتخاباتیش از خادمان همین رژیم و از یاران مورد اعتماد خمینی بوده اند، عناصری مثل میرحسین موسوی و محمد خاتمی، امکان برخورداری از «رسانه ملی» صدا وسیما برای دادن پیام به مردم و اظهار نظر در مسائل را ندارند. امکان برگزاری گردهمایی و راهپیمایی ندارند.
از موارد دیگر «درخشش» وقاحت حاج محمود در مصاحبه مورد اشاره این است که مدعی شده:«يك فرقي بين جمهوري ما و جمهوريهاي اروپا و جمهوري آمريكا وجود دارد، در ايران واقعا مردم حاكم هستند و در اروپا و آمريكا پول، حزب و تبليغات و اگر كسي اين عناصر را نداشته باشد، نميتواند وارد سيستم حكومت شود. اما در ايران مردم حاكم هستند. نمونهاش بنده كه جلوي شما نشستهام. من نه حزب دارم، نه پول و نه قدرت. مردم من را انتخاب كردند چون تصميم مردم اين بود». معجزه هزاره سوم به روی خود نمی آورد که بعد از بردن انتخابات در سال 84 این محمد باقر ذوالقدر جانشین وقت فرمانده سپاه بود که به صراحت گفت که این پیروزی نتیجه اجرای یک طرح دقیق چند مرحله یی بوده است که سه سال روی آن کار شده بوده و نیز همه بیاد دارند که جناح رقیب موسوم به اصلاح طلب از مداخله یک «حزب پادگانی» در انتخابات و بکار گرفتن بسیجیان برای آوردن رای دهنده به نفع احمدی نژاد نالیدند. انتخابات اخیر هم نور علی نور بود و مداخله رهبر وشورای نگهبان و سپاه پاسداران را برای در آورن نام حاج محمود به عنوان پیروز «انتخابات» از صندوق رای در بر داشت و علاوه بر موسوی رقبای دیگر بر نتیجه انتخابات معترض بودند. احمدی نژاد با وقاحت کشته شدن ندا آقا سلطان را از قبل طراحی شده دانسته و گفته « خانم ندا آقاسلطان قرباني توطئه عليه ملت ايران شد». اما به روی نامبارک خود نمی آورد که این سوال برای افکار عمومی مطرح است که چرا مقامات قضایی و اجرایی به جای این همه تاکیدی که برای طراحی شده بودن قتل ندا از قبل توسط «آشوبگران» دارند، توجهی برای تحقیق در مورد فردی که به عنوان ضارب ندا توسط مردم دستگیر شده و کارتی هم که همراه داشت تعلق او را به بسیج نشان می داد نکردند.
حاج محمود، در پاسخ به سوالی در مورد برنامه هسته ای نظامی گفته است:«در ايران هيچ كس بمبي پيدا نخواهد كرد چرا كه اصولا به بمب نياز نداريم. بمب ملت ايران، فرهنگ انساني و اسلامي، فرهنگ دوستي، عشق، محبت، ادبيات و هنر برجسته است با داشتن اين عناصر متعالي به بمب نيازي نداريم». البته درست که ملت ایران دارای فرهنگ انسانی و دوستی عشق و محبت و دارای هنر و ادبیات برجسته است، اما اولا از اینها بمب نمی شود ساخت و خاصیت بمب آنهم از نوع اتمی آن که ویرانی و کشتار است ندارد و برای ترساندن و ارعاب هم نیست، برای تلطیف روابط انسانها برای اعتلای نوع دوستی و برای زیبا و زیباتر کردن زندگی است. اما منظور احمدی نژاد از این حرف، در واقع بر شمردن خصوصیاتی برای رژیم است که همه می دانند مثل مهروزی او، در جوهر و در واقعیتش چگونه است. نه انسانیت و نه عشق و محبت و هنر اینها هیچ ارتباطی به درنده خویی و زندگی سوزی و شادی کشی و سرکوبگری رژیم رژیم ندارد. اگر بمب اتمی این رژیم اسلامی عشق و محبت هنر و ادبیات است، به حاج محمود باید گفت، اصلا لحظه ای درنگ نکنید و از این بمب اتمی را قبل از هرجا در همه شهرها و همه دانشگاهها و زندانهای ایران منفجر کنید که سی سال است مردم نشانی از آنها در شما ندیده اند. چه گواهی از بهتر از این که نسل جوان امروز که بعد از انقلاب به دنیا آمده و در خانه از طریق رادیو وتلویزیون و در مدرسه از طریق برنامه های آموزشی در معرض بمباران تبلیغات آخودندی- اسلامی بوده اند و در کوچه و خیابان، محدود و محصور در معیار و ضوابط آخوندی زیسته اند،به خوبی به ضد انسانی بودن ماهیت این رژیم و دست اندرکاران آن و اصول اساسی که بر آن بنا شده است آگاهند. جمله یی هایی از بیانیه انجمن اسلامی دانشکده هنر تئاتر و سینما در اعتراض به دستگیری جعفر پناهی و نوری زاد (و انتقاد از سکوت هنرمندان نسبت به این مساله) خوبی گویای این واقعیت است. آنها خطاب به دست اندرکاران رژیم نوشته اند:« آقایان سرتان را از زیر برف بیرون بیاورید ،آقایان کمی به اطرافتان..به کارهایتان بنگرید.اگر خودتان هنوز متوجه نشده اید،ما به شما می گوییم که بدانید هر فیلم ،هر مقاله،هر شعر،هر صدا،هر نفس و هر هر دیگری که بویی از انسانیت ،بویی از شرافت و بویی از صداقت برده باشد،علیه شماست. »**
* http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8901311449
** http://www.emruznews.com/2010/04/post-495.php
پ- 3 اردیبهشت 13899- 23 آوریل 2010
mercredi, avril 21, 2010
لینک کلیپی ساخته شده روی ترانه یی با صدای گلشیفته فراهانی به نام سکوت. شعر ترانه از پویان و آهنگ از اسفندیار منفرد زاده معرفی شده است.
http://www.youtube.com/watch?v=ydoHiThr-cU&feature=related
http://www.youtube.com/watch?v=ydoHiThr-cU&feature=related
dimanche, avril 18, 2010
مربوط و نامربوط در مصاحبه رضا پهلوی - ایرج شکری
مربوط و نامربوط در مصاحبه رضا پهلوی
ایرج شکری
رضا پهلوی در مصاحبه یی * ضمن پاسخ به سوالات مصاحبه گر در مورد انتقاداتی که بر دوران زمامداری پدرش و این که دوران نظام سلطنتی گذشته دیکتاتوری بوده است، یا د آور شده است که او را باید بر اساس عملکرد خوش قضاوت کرد و نه والدینش، این حرف، حرفی است منطقی و انصاف هم همین است که هرکس را بر اساس اعمال خودش قضاوت کرد و نباید و نمی توان پسر را به جای پدر به محاکمه کشید و یا بباد انتقاد گرفت. اما اگر پسر به توجیه رفتار پدر بپردازد و یا از آن دفاع کند، این عامل در قضاوت دیگران در مورد او تاثیر گذار است . اگر چه دفاع از جرائم و اعمال ضد مردمی یک مجرم، کیفری به اندازه ارتکاب جرم ندارد، ولی بی کیفر هم نیست. چنان که منکر شدن کشتار یهودیان یا دفاع از جنایات نازهای و نابود کردن یهودیان در اردوگاههای کار اجباری و کوره های آدم سوزی و کلا تبلیغ یهودی ستیزی در خیلی از کشورهای اروپایی جرم است و سبب تعقیب قضایی است. از طرف دیگر این را هم می شود درک کرد که رضا پهلوی به هر حال فرزند کسی است که در کارنامه اش جنایات بسیار علیه مردم ایران وجود دارد و رابطه پدر و فرزندی، در نگاه او به عملکرد پدرش تاثیر گذار است. کسانی که رویداد های سیاسی ایران را دنبال می کنند احتمالا خبر مربوط به شکایت پسر لاجوردی از عباس امیر انتظام را ، به خاطر اظهارتش در مورد لاجوردی جلاد بیاد دارند. امیر انتظام در مصاحبه یی با یک رادیو فارسی زبان از جنایات لاجوردی و رفتار وحشیانه او با زندانیان سخن گفته بود. از پسر خلف آن جلاد متدّین متعبد عاشق اهل بیت عصمت و طهارت که در ستایش از پدرش و از مهربانیهای او نوشته بود، خواندم که از جمله نوشته بود که او(سید اسدالله لاجوردی) فرزندانش را آقا و خانم صدا می کرده است و همسر آن جلاد هم در داستانسرایی و ارائه چهره یی «نورانی» از آن جلادِ روح و دل سیاه، مهملاتی در «مصاحبه» خنده داری سرهم کرده بود که در روزنامه رسالت چاپ شده بود. دراینجا قصد من مقایسه شاه با لاجوردی یا رضا پهلوی با پسر لاجوردی نیست و چنین مقایسه یی را بی ربط و غیر منصفانه می دانم. نه این که شاه مرتکب ظلم و جنایت علیه مردم ایران نشده بود، بلکه به خاطر این که جنایات آخوندها، جنایاتی به مراتب هولناک تر از جنایات شاه و ساواک است. قتلهای زنجیره یی و واجبی خوراندن به سعید امامی و باز جویی رذیلانه و شنیع از همسر او که از آخرین نمونه های جنایات پشت پرده سربازان گمنام امام زمان- که از پرده برون افتاد- هستند، از نظر من در شدت سبعیتی که ازآمران و عاملان اجرای آن منعکس می کنند، قابل مقایسه با جنایت ساواک مثلا در 30 فرودین سال 54 در به رگبار بستن 7 فدایی و 2 مجاهد در تپه های اوین نیست. به قتل رساندن داریوش فروهر و همسرش پروانه اسکندری با ضربات متعد چاقو و ربودن نویسندگان و کشتن آنان با خفه کردن همراه خرد کردن مهره های گردن آنان جنایاتی است که ساواک مرتکب نشده بود؛ هم چنان که کشتن کشیشان مسیحی و گذاشتن جسد آنان در فریز برای سناریو سازی و انداختن آن به گردن مجاهدین. حالا بماند در زمان شاه اعدام های گروه گروه از جوانان و نوجوانان مثل سالهای آغازین ظهور امام روح الله الموسوی الخمینی در ایران، حتی در پس شدیدترین تظاهرات ضد شاه از جمله سفر نیکسون در مقام رئیس جمهور آمریکا به ایران درسال 1348و سنگ باران شدن کاراوان اتومبیل های میهمان شاه و همراهان در پارک وی، دیده نشد. اگر چه ضرب شتم دانشجویان در کوی دانشگاه در پی این رویداد توسط نیروهای سرکوبگر نظام شاهنشاهی چیزی کم از توحش سگان لباس شخصی پاسدار ولایت در یورش به کوی دانشگاه نداشت. منطورم یاد آوری این نکته به رضا پهلوی بود که متوجه باشد، عواطف فرزند- پدری بین او و پدرش، نمی تواند توجیهی برای بیدادگریهای دوران سلطنت محمد رضا شاه باشد. من آن کتاب مورد اشاره او«ساعت انتخاب» را ندیده و نخوانده ام ولی به هر حال حقایق را نمی شود ماستمالی کرد. مورد دیگری هم که رضا پهلوی گفته است و آن هم در اساس درست است و آن مساله ضروت داشتن فرهنگ گفت وشنود و ظرفیت برای شنیدن نظرات مخالف و اندیشیدن است. خوب است این را هم یاد آوری کنم که ما در گذشته و نیزهم اکنون در این زمینه با یک سد و معظل هم در جامعه علاوه بر استبداد و اختناق نظام سیاسی رو به رو بوده ایم که باید در هم شکسته شود و آن سد و معضل، جهل تعصب روییده بر آموزشهای مذهبی آخوندی است؛ این که فلان انتقاد یا رد فلان مساله خلاف دین است و یا اهانت به خدا و پیامبر است و نباید به آن نزدیک شد . این سد هم باید درهم شکسته شود. از مواردی که محمد رضا شاه از این جهل و تعصب و همراهی آخوندها و فئودالها سود جست ماجرای سرکوبی فرقه دموکرات آذربایجان بود. این جهل و تعصب انسانها را تا رویگردانی از حقوق حقه خود هم می تواند به بیراه بکشد. چنان که گفته شده که در طول زمان کوتاه حکومت فرقه مواردی بوده است که دهقانان و کشاورزان، زمینهای فئودالها را که فرقه بین انان تقسیم کرده بود، باز پس داده بودند به این دلیل که آن زمین را غصبی می دانستند و این که نماز در آن جایز نیست. این هم مثل مَثَلی معروف بود که گفته می شد، بعد از سرکوبی فرقه دموکرات، کسی کلنگی برداشته در حال کندن اسفالت خیابان بود. به او گفتند این چه کاریست که می کنی اسفالت خیابان را چرا می کنی؟ گفت بود آخر این اسفالت را فرقه ریخته است. گفتند بابا پیشه وری بد، فرقه دموکرات هم بد، اسفالتش که دیگر بد نیست.
این که جناب ایشان با اشاره به پناهنده شدن شماری از افراد اپوزیسیون به کشورهایی مثل سوئد و نروژر که دارای نظام پادشاهی هستند ، گفته اند اگر «مونارشی» بد است چرا رفتند به آن کشورها و چرا به کره شمالی وکوبا نرفتند، فرمایش بی ربطی است. اولا شاید به این دلیل به آن کشورها نرفتند که آنها زیرفشار و محاصره غرب بودند و هستند و فضای سیاسی آن کشورها تحت تاثیر رابطه متشنجشان با غرب بود. نظام سیاسی آنها متمرکز و تک حزبی است و شهروندان خود آنها هم مثل دوران محمد رضاشاه خودمان از آزادی عقیده و بیان برخوردار نیستند و ارتباط از آنجا با ایرانیان مقدور نبود. به هر حال نمی شود استدالال کرد که چون رژیمهای سلطنتی خوب هم وجود دارند ما هم در ایران می توانیم به عنوان یک انتخاب رژیم سلطنتی را – که در واقع چیزی جز نشاندن ایشان به تخت سلطنت نیست – در کنار جمهوری به رفراندم بگذاریم.
در اینجا دوسه نکته خوب است یاد آوری شود، اولا طبیعی است که پناهجو به کشوری پناهنده می شود که در آنجا حق پناهندگی که البته از دستاوردهای مبارزات مردم و اندیشمندان و روشنفکران این کشورهاست محترم شمرده می شود و پناهندگان از امنیت و آزادی بیان و حمایتهای قانونی برخوردارند و کشور پناهنده پذیر است. ثانیا رژیم سلطنتی در کشورهای اروپایی که گروههایی از ایرانیان در آن پناهنده هستند، مساله یی است مربوط به تاریخ این کشورها و خوش آمدن و نیامدن پناهجو در این میان چه ربطی به مساله پناهنده شدن دارد؟ این چه منطقی است که رضا پهلوی می خواهد با مستمسک قرار دادن آن با یک تیر دو نشان بزند، هم تو سر اپوزیسیون جمهوریخواه بزند و هم می خواهد با تاکید بر آن تمایل خود بر شاه شدن را مشروع جلوه دهد و پیشاپیش این نظر را به دیگران بقبولاند که باید به او و سلطنت احتمالی آینده او اعتماد داشته باشند و بپذیرند که جناب ایشان هم همان نوع سلطنتی را برقرار خواهد کرد که مثلا در نروژ و سوئد برقرار است. نکته دیگر این که در همین اروپا، کشورهایی هستند که طی تحولات قرن بیستم نظام سلطنتی در آنها برچیده شد و دیگر مردم آن کشورها با تحولات بعدی خواهان استقرار دوباره سلطنت نشدند. مثلا می شود به بلغارستان که نظام سلطنتی در آن بعد از آغاز جنگ جهانی دوم برچیده شد یا ایتالیا در همین ایام اشاره کرد. سیمون دوم وارث سلطنت بلغارستان که به هنگام مرگ ناگهانی بوریس سوم پدرش 6 ساله بود، بعد از تحولات منجر به فروپاشی بلوک شرق، فعالیت سیاسی در نظام جمهوری را پذیرفت و او که اهل کسب و کار بود در بلغارستان جنبش ملی سیمیون دوم را بنا گذاشت و از سال 2001 تا 2005 نخست وزیر آن کشور بود. اما در ایتالیا بازماندگان ویکتور امانوئل سوم، 60 سال بعد از جنگ جهانی هنوز اجازه بازگشت به ایتالیا را نداشتند و در این مورد به مراجع دادرسی اروپا شکایت برده بودند و اگر اشتباه نکنم در سال 2003 این اجازه به آنها داده شد. یونانی ها هم بعد از برچیده شدن رژیم سرهنگان نرفتند دنبال «اعلیحضرت کنستاتین» تا نظام پادشاهی را دوباره در کشورشان برقرار کنند، مردم رومانی هم بعد از سقوط چائوشسکو و فروپاشی بلوک شرق، به فکر استقرار دوباره رژیم سلطنتی نیافتادند، اگر چه شاه سابق آن کشور با استقبال گروهی از مردم رومانی به آن کشور باز گشت. درهمین رژیم های سلطنتی اروپا، هستند کشورهایی که بخش قابل توجهی از مردم آن خواهان برچیده شدن بساط سلطنت هستند. انگلستان یکی از انهاست و در اسپانیا هم به رغم نقش مثبت خوآن کارلوس در گذار از دوران فرانکو به دموکراسی، مدتی است که جمهوریخواهان برای برچیده شدن سلطنت تبلیغات و تلاش خود را آغاز کرده اند.
تقلبی که سلطنت طلبها می کنند و نشانه آن در اظهارات رضا پهلوی هم هست، این است که می خواهند وانمود کنند تما جنبش و اعتراضات سال 56 و 57 برای استقرار نظامی جمهوری اسلامی بود و حالا خیلی از آنهایی که خواهان سرنگونی نظام سلطنتی در سال 57 بودند از کرده پشیمانند. خب این دروغ بزرگی است از دوجهت. یکی این که اولا همه گروهها وکسانی که در سال 56 و 57 علیه رژیم محمد رضا شاه بپا خواستند خواهان جمهوی اسلامی نبودند. حتی اسلامگرایانی مثل آقای بازرگان و دوستان او در نهضت آزادی مطلقا خواهان ولایت فقیه نبودند. دروغ دیگر این که با سوء استفاده از جنایت ودرنده خوئیهایی که آخوندها و پاسدارانشان می کنند، می خواهند وانمود کنند که خیلیها که در سال 57 علیه رژیم دست نشانده و سرکوبگر محمد رضا شاه به پا خاستند اکنون پشیمانند. این هم دروغ است چون این «خیلیها» را باید در بین اوپوزیسیون جمهوریخواه از گرایشهای مختلف جستجو کرد امّا واقعیت خلاف ادعای رضا پهلوی را نشان می دهد. در رویدادهای سال 57 عاملی اصلی و تعیین کننده در سرنگونی محمد رضا شاه تظاهرات خیابانی نبود که خمینی به راحتی به کمک رسانه های غربی به ویژه رادیو بی بی سی و با فعالیت خستگی ناپذیر فرستادگان آن رادیو مثل اندور ویتلی مصادره می کرد، بلکه اعتصابات سراسری به ویژه اعتصابات قهرمامانه کارکنان صنعت نفت در جنوب کشور بود. رهبری این اعتصابات دست خمینیست ها نبود. به خاطر همین هم کانونهای اعتصابی از اهداف اولیه یورش نظام آخوندی بودند و نمایندگان کارکنان اعتصابی در این کانونها هدف «پاکسازی» ها قرار گرفتند و برخی هم بعد از این که روح الله الموسوالخمینی تیغ اسلام را برای درو کردن ایرانیان دگراندیش به کار انداخت، دستگیر وزندانی و اعدام شدند.
حالا اگر گفته شود بسیار خب «مونارشی» را هم به عنوان یک انتخاب برای بعد از سرنگونی رژیم آخوندی برای به رفراندوم گذاشتن می پذیریم ولی مقام سلطنت که مقامی تشریفاتی مثل آنچه در نظام های سلطنتی سوئد و نروژ است، خواهد بود، نه از خانواده پهلوی بلکه از یکی از خاندان های زرتشی ایران انتخاب شود که پلی به گذشته قبل از اسلام ایران که اکنون خیلی مورد توجه و ایرانیان است باشد، آنوقت جواب شاهزاده مدافع نظام سلطنتی چه خواهد بود؟ به احتمال زیاد «ترش» خواهند فرمود. خلاصه این که شاه دوستان و سلطنت طلبان خشت بر آب می زنند. در گذشته و رویاهای پوچ خود غرق اند و با خالی بندی هایی مثل آنچه در برخی برنامه های تلویزیونی که لس آنجلس پخش می کنند دیده می شود، گمان می کنند می توانند در داخل کشور «شبکه » هواداران را برای براندازی رژیم راه بیاندازند. به یقین می شود گفت در ارتش جمهوری اسلامی هم دیگر چیز از تمایلات بازگشت به دوران سلطنت نمی شود یافت. اگر چه شرایط کنونی برای ارتشیان شرایط مطلوبی نیست و آنها هم چنان «بچه زن بابا» به شمار می آیند اما پرسنل میهن پرست و مردمی ارتش بی تردید جمهوریخواه اند. چون این تجربه را دارند که هم سربلندی ایران و پیشرفت کشور، هم شأن ومنزلت خودشان به عنوان سربازان ایران زمین، در یک نظام جمهوری واقعی که فاقد هرگونه مقام مدام العمر صاحب اختیارات فراوان امّا «غیر مسئول» می تواند تضمین شود. سلطنت دیگر مقوله متعلق به گذشته جارو شده است و قابل بازگشت نیست.
حالا از همه اینها که بگذریم این نکته را هم باید یاد آوری کرد که فرض کنیم که همین فردا رژیم برچیده شد و یک نظام جمهوری بر اساس آرای واقعی مردم در ایران برقرار شد و این نظام موافقت کرد که به رضا پهلوی به عنوان یک شهروند ایرانی اجازه بازگشت به ایران داده شود و او می تواند مثل سایر شهروندان به فعالیت سیاسی در چارچوب قانون اساسی جمهوری بپردازد، اما مساله دارائیهای وی و آنچه که او از ثروت نامشروع محمد رضا شاه به ارث برده باید مورد رسیدگی قرار بگیرد و آن چه غیرقانونی است باید به مردم ایران بازگردانده شود؛ در آن صورت آیا باز هم رضا پهلوی تمایلی به بازگشت به ایران به عنوان یک شهروند ایرانی را خواهد داشت یا ترجیح خواهد داد که مثل یک «شاهزاده» همانجا که هست بماند؟
این که جناب ایشان با اشاره به پناهنده شدن شماری از افراد اپوزیسیون به کشورهایی مثل سوئد و نروژر که دارای نظام پادشاهی هستند ، گفته اند اگر «مونارشی» بد است چرا رفتند به آن کشورها و چرا به کره شمالی وکوبا نرفتند، فرمایش بی ربطی است. اولا شاید به این دلیل به آن کشورها نرفتند که آنها زیرفشار و محاصره غرب بودند و هستند و فضای سیاسی آن کشورها تحت تاثیر رابطه متشنجشان با غرب بود. نظام سیاسی آنها متمرکز و تک حزبی است و شهروندان خود آنها هم مثل دوران محمد رضاشاه خودمان از آزادی عقیده و بیان برخوردار نیستند و ارتباط از آنجا با ایرانیان مقدور نبود. به هر حال نمی شود استدالال کرد که چون رژیمهای سلطنتی خوب هم وجود دارند ما هم در ایران می توانیم به عنوان یک انتخاب رژیم سلطنتی را – که در واقع چیزی جز نشاندن ایشان به تخت سلطنت نیست – در کنار جمهوری به رفراندم بگذاریم.
در اینجا دوسه نکته خوب است یاد آوری شود، اولا طبیعی است که پناهجو به کشوری پناهنده می شود که در آنجا حق پناهندگی که البته از دستاوردهای مبارزات مردم و اندیشمندان و روشنفکران این کشورهاست محترم شمرده می شود و پناهندگان از امنیت و آزادی بیان و حمایتهای قانونی برخوردارند و کشور پناهنده پذیر است. ثانیا رژیم سلطنتی در کشورهای اروپایی که گروههایی از ایرانیان در آن پناهنده هستند، مساله یی است مربوط به تاریخ این کشورها و خوش آمدن و نیامدن پناهجو در این میان چه ربطی به مساله پناهنده شدن دارد؟ این چه منطقی است که رضا پهلوی می خواهد با مستمسک قرار دادن آن با یک تیر دو نشان بزند، هم تو سر اپوزیسیون جمهوریخواه بزند و هم می خواهد با تاکید بر آن تمایل خود بر شاه شدن را مشروع جلوه دهد و پیشاپیش این نظر را به دیگران بقبولاند که باید به او و سلطنت احتمالی آینده او اعتماد داشته باشند و بپذیرند که جناب ایشان هم همان نوع سلطنتی را برقرار خواهد کرد که مثلا در نروژ و سوئد برقرار است. نکته دیگر این که در همین اروپا، کشورهایی هستند که طی تحولات قرن بیستم نظام سلطنتی در آنها برچیده شد و دیگر مردم آن کشورها با تحولات بعدی خواهان استقرار دوباره سلطنت نشدند. مثلا می شود به بلغارستان که نظام سلطنتی در آن بعد از آغاز جنگ جهانی دوم برچیده شد یا ایتالیا در همین ایام اشاره کرد. سیمون دوم وارث سلطنت بلغارستان که به هنگام مرگ ناگهانی بوریس سوم پدرش 6 ساله بود، بعد از تحولات منجر به فروپاشی بلوک شرق، فعالیت سیاسی در نظام جمهوری را پذیرفت و او که اهل کسب و کار بود در بلغارستان جنبش ملی سیمیون دوم را بنا گذاشت و از سال 2001 تا 2005 نخست وزیر آن کشور بود. اما در ایتالیا بازماندگان ویکتور امانوئل سوم، 60 سال بعد از جنگ جهانی هنوز اجازه بازگشت به ایتالیا را نداشتند و در این مورد به مراجع دادرسی اروپا شکایت برده بودند و اگر اشتباه نکنم در سال 2003 این اجازه به آنها داده شد. یونانی ها هم بعد از برچیده شدن رژیم سرهنگان نرفتند دنبال «اعلیحضرت کنستاتین» تا نظام پادشاهی را دوباره در کشورشان برقرار کنند، مردم رومانی هم بعد از سقوط چائوشسکو و فروپاشی بلوک شرق، به فکر استقرار دوباره رژیم سلطنتی نیافتادند، اگر چه شاه سابق آن کشور با استقبال گروهی از مردم رومانی به آن کشور باز گشت. درهمین رژیم های سلطنتی اروپا، هستند کشورهایی که بخش قابل توجهی از مردم آن خواهان برچیده شدن بساط سلطنت هستند. انگلستان یکی از انهاست و در اسپانیا هم به رغم نقش مثبت خوآن کارلوس در گذار از دوران فرانکو به دموکراسی، مدتی است که جمهوریخواهان برای برچیده شدن سلطنت تبلیغات و تلاش خود را آغاز کرده اند.
تقلبی که سلطنت طلبها می کنند و نشانه آن در اظهارات رضا پهلوی هم هست، این است که می خواهند وانمود کنند تما جنبش و اعتراضات سال 56 و 57 برای استقرار نظامی جمهوری اسلامی بود و حالا خیلی از آنهایی که خواهان سرنگونی نظام سلطنتی در سال 57 بودند از کرده پشیمانند. خب این دروغ بزرگی است از دوجهت. یکی این که اولا همه گروهها وکسانی که در سال 56 و 57 علیه رژیم محمد رضا شاه بپا خواستند خواهان جمهوی اسلامی نبودند. حتی اسلامگرایانی مثل آقای بازرگان و دوستان او در نهضت آزادی مطلقا خواهان ولایت فقیه نبودند. دروغ دیگر این که با سوء استفاده از جنایت ودرنده خوئیهایی که آخوندها و پاسدارانشان می کنند، می خواهند وانمود کنند که خیلیها که در سال 57 علیه رژیم دست نشانده و سرکوبگر محمد رضا شاه به پا خاستند اکنون پشیمانند. این هم دروغ است چون این «خیلیها» را باید در بین اوپوزیسیون جمهوریخواه از گرایشهای مختلف جستجو کرد امّا واقعیت خلاف ادعای رضا پهلوی را نشان می دهد. در رویدادهای سال 57 عاملی اصلی و تعیین کننده در سرنگونی محمد رضا شاه تظاهرات خیابانی نبود که خمینی به راحتی به کمک رسانه های غربی به ویژه رادیو بی بی سی و با فعالیت خستگی ناپذیر فرستادگان آن رادیو مثل اندور ویتلی مصادره می کرد، بلکه اعتصابات سراسری به ویژه اعتصابات قهرمامانه کارکنان صنعت نفت در جنوب کشور بود. رهبری این اعتصابات دست خمینیست ها نبود. به خاطر همین هم کانونهای اعتصابی از اهداف اولیه یورش نظام آخوندی بودند و نمایندگان کارکنان اعتصابی در این کانونها هدف «پاکسازی» ها قرار گرفتند و برخی هم بعد از این که روح الله الموسوالخمینی تیغ اسلام را برای درو کردن ایرانیان دگراندیش به کار انداخت، دستگیر وزندانی و اعدام شدند.
حالا اگر گفته شود بسیار خب «مونارشی» را هم به عنوان یک انتخاب برای بعد از سرنگونی رژیم آخوندی برای به رفراندوم گذاشتن می پذیریم ولی مقام سلطنت که مقامی تشریفاتی مثل آنچه در نظام های سلطنتی سوئد و نروژ است، خواهد بود، نه از خانواده پهلوی بلکه از یکی از خاندان های زرتشی ایران انتخاب شود که پلی به گذشته قبل از اسلام ایران که اکنون خیلی مورد توجه و ایرانیان است باشد، آنوقت جواب شاهزاده مدافع نظام سلطنتی چه خواهد بود؟ به احتمال زیاد «ترش» خواهند فرمود. خلاصه این که شاه دوستان و سلطنت طلبان خشت بر آب می زنند. در گذشته و رویاهای پوچ خود غرق اند و با خالی بندی هایی مثل آنچه در برخی برنامه های تلویزیونی که لس آنجلس پخش می کنند دیده می شود، گمان می کنند می توانند در داخل کشور «شبکه » هواداران را برای براندازی رژیم راه بیاندازند. به یقین می شود گفت در ارتش جمهوری اسلامی هم دیگر چیز از تمایلات بازگشت به دوران سلطنت نمی شود یافت. اگر چه شرایط کنونی برای ارتشیان شرایط مطلوبی نیست و آنها هم چنان «بچه زن بابا» به شمار می آیند اما پرسنل میهن پرست و مردمی ارتش بی تردید جمهوریخواه اند. چون این تجربه را دارند که هم سربلندی ایران و پیشرفت کشور، هم شأن ومنزلت خودشان به عنوان سربازان ایران زمین، در یک نظام جمهوری واقعی که فاقد هرگونه مقام مدام العمر صاحب اختیارات فراوان امّا «غیر مسئول» می تواند تضمین شود. سلطنت دیگر مقوله متعلق به گذشته جارو شده است و قابل بازگشت نیست.
حالا از همه اینها که بگذریم این نکته را هم باید یاد آوری کرد که فرض کنیم که همین فردا رژیم برچیده شد و یک نظام جمهوری بر اساس آرای واقعی مردم در ایران برقرار شد و این نظام موافقت کرد که به رضا پهلوی به عنوان یک شهروند ایرانی اجازه بازگشت به ایران داده شود و او می تواند مثل سایر شهروندان به فعالیت سیاسی در چارچوب قانون اساسی جمهوری بپردازد، اما مساله دارائیهای وی و آنچه که او از ثروت نامشروع محمد رضا شاه به ارث برده باید مورد رسیدگی قرار بگیرد و آن چه غیرقانونی است باید به مردم ایران بازگردانده شود؛ در آن صورت آیا باز هم رضا پهلوی تمایلی به بازگشت به ایران به عنوان یک شهروند ایرانی را خواهد داشت یا ترجیح خواهد داد که مثل یک «شاهزاده» همانجا که هست بماند؟
*
29 فروردین 1389 – 18 آوریل 2010
samedi, avril 10, 2010
منبر نوروزی جناب مسعود رجوی و آینده مطلوب فرضی در عراق
منبر نوروزی جناب مسعود رجوی و آینده مطلوب فرضی در عراق
ایرج شکری
منبر نوروزی دو ساعته جناب مسعود رجوی در 7 فروردین، فرمایشاتی بود که قسمت اعظم آن بررسی انتخابات بود و رابطه رژیم و عراق و وضع اشرف، اندکی هم از خاطرات مربوط به «دست آوردهای» گذشته، مثل«عملیات آفتاب خراسان»، که در فروردین 21 سال پیش اتفاق افتاده بود، رنگی به آن زده بود. حالا این که فرمایشات چقدر می تواند برای مردم داخل کشور و ایرانیان در خارج اهمیت داشته باشد، مساله آقای رجوی نیست، محور و عامل تحولات اوضاع در ایران ایشان و اراده مبارکشان است و نقشی که خودشان گمان می کنند «روابط بین المللی» و حمایتهای گروههای پارلمانی از مجاهدین دارد. ایشان ضمن فرمایشاتشان در مورد «پیروزیهای» مجاهدین و پایداری اشرف و توطئه های رژیم فرمودند که « اگر چه صبر تلخ است، ثمره اش شیرین و زیباست ». و در پایان فرمایشاتشان هم نتیجه گرفتند که نه عراق دیگر عراق سابق است(به دلیل نتیجه انتخابات عراق که بالا آمدن ائتلاف رقیب مالکی را همراه داشت) و نه وضع رژیم مثل سابق است و نه اوضاع بین المللی مثل سابق ( که در اینحا باز هم مثل سالیان دراز گذشته روی قطعنامه ها و حمایتهای پارلمانهای غربی حساب باز کردند) و خلاصه باز هم چشم انداز کاذب پیروزی گشودند و این که «اشرف جای خودش را در قیام و در جهان باز کرده و به پیش می رود»!. البته نگارنده مخالفتی با تاکید بر تداوم مبارزه در هر شرایطی هر اندازه هم که دشوار باشد، ندارم، اما مساله سر اهداف و روشهاست و مساله سر تفاوت قاطعیت است با توّهم. برای جناب رجوی صبر می تواند میوه های شیرینی هم داشته باشد. ایشان جنگی را با توکل به خدا و «استعنانت» از امام پیغمبر با رژیم آغاز کرد و وقتی رژیم توحش را خارج از هر تصوری پیش گرفت، حضرتش به خارج آمدند( البته طی یک عملیات پر خطر و کماندویی)، و یک سال و چند ماه بعد، در حالی که هنوز از «عاشورای مجاهدین» یک سال نگذشته بود و فرزندان جوان و نوجوان مردم به ویژه از بین هوادران مجاهدین توسط جوخه های اعدام پرپر می شدند، «صبر تلخ» را زیاد طول نداد و در یک اقدام «پیامبر گونه»، مثل ازدواج پیامیر با دختر ابوبکر، با دختر بنی صدر ازدواج کرد و داماد شد و روحیه «شگفت انگیز» و سردماغ بودن به رغم رویدادهای تلخ از خود نشان داد و خانواده های داغدار را در حیرت فروبرد. خوشبختانه دختر بنی صدر نه 9 ساله که 18-19 ساله بود! ارزیابیها و تحلیل های گذشته ایشان را که نگاه بکنیم هیچ جا نمی بینم که یک جمله گقته باشد که در فلان ارزیابی گذشته این یا آن مورد اشتباه بوده و یا آن ارزیابی در فلان زمینه درست نبوده و دلیلش کدام است (جز موردی که گفتند فکر نمی کرده اند که خمینی این اندازه در کشتار توحش و درنده خویی به خرج بدهد). ایشان در بعد از فروغ جاویدان هم ارزیابی پیروزمندانه یی از آن عملیات ارائه کردند؛ از جمله این که مجاهدین با کشتن بیش از 50 هزار تن از نیروهای حزب اللهی رژیم، یک تغییر تعادل قوای کیفی و استراتژیک، به نفع خودشان به وجود آورده اند. اما عملیاتی که شتابزده و بعد از پذیرش دور از انتظار قطعنامه 598 توسط رژیم، برای «فتح تهران» طراحی شده بود و قرار بود عملیاتی بی بازگشت باشد، با گیر کردن نیروهای مجاهدین در تنگه چهار زبر(که برای بستن آن همانطور که در فیلمهای صحنه هایی از آن که از سوی خود مجاهدین نشان داده شده است، می شود مشاهد کرد منهدم کردن چند خود روکه با بمباران کردن یا هدف قرار دادن توسط هلیکوپتر کافی بود) نتوانست به پیشروی ادامه دهد و ایشان دستور عقب نشینی صادر کرد. این عملیات به بهای بیش از هزارو سیصد شهید و هزارو پانصد مجروح و معلول برای مجاهدین تمام شد . اما جناب رجوی هنوز دست از تحلیل ها و ارزیابیهای مبالغه آمیز، تخیّلی و خلاف حقیقت بر نداشته است و اکنون «اصل طلایی» دیگری را ابداع کرده و بکار بستن آن را در بهار 89 دستور کار مجاهدین قرار داده است. « اصل طلایی بیا بیا» که از نظر ایشان، مالکی را به «شکست» و ایاد علاوی و ائتلاف العراقیه را به «پیروزی» رساند و در داخل کشور هم «قیام» زاییده آن است و در جهان هم اشرف را به پیش می راند. البته کسی در پای منبر جناب رجوی که صدایشان مثل «سروش»ی از غیب می رسد و گوینده ناپیداست، این سوال را نباید بکند و نمی کند که خب «برادر» اصلا فرض کنیم که آقای علاوی با ائتلافش یک اکثریت خرد کننده در برابر رقیب در مجلس داشتنند و با چنین اکثریتی دولت تشکیل می داند، به نظر مبارک شما، چه تغییری به نفع اشرف و «ارتش آزادیبخش ملی» به وجود می آمد و مساله «راهگشایی برای ارتش» که سیزده چهار ده سال پیش «رئیس جمهور برگزیده مقاومت» بعد از سفری به نروژ و لندن و دیدار با یاسر عرفات که کلی فیل برای آن به هوا شد، و بازگشت مجدد از فرانسه به عراق، قرار بود انجام دهد، چگونه خواهد بود و مثلا آیا الویت برای علاوی رضایت خاطر مجاهدین است یا خنثی کردن رقبا در داخل عراق و مستحکم کردن موقعیت خویش و تسلط بر اوضاع که لازمه اش خنثی کردن رژیم است که قدرت را در ایران در دست دارد و بهبود روابط با آن می تواند موقعیت او را تقویت کند؟ آیا اصلا چشم اندازی برای مسلح شدن دوباره مجاهدین هست اگر هست تحت چه شرایطی ممکن است و به فرض تحقق چنین شرایطی مجاهدین 3500 نفره چگونه قرار است از پس سپاه و نیز ارتش جمهوری اسلامی (که مجاهدین پیوسته آنان را مزدورنامیده و تحقیر کرده اند) بر بیاید؟ اما به باور من، نه تحت هیچ شرایطی آن ارتش دوباره صاحب تجهیزاتی که از آن گرفته اند خواهد شد و نه این که به فرض هم اگر آنهار تحویل بگیرد و هم اکنون اجازه عبور از مرز هم به آن داده شود، کاری در امر سرنگونی رژیم از پیش ببرد خواهد برد،چون در همان نوار مرزی یا با چند کیلومتر پیش روی به داخل کشور، توسط نیروهای مسلح رژیم منهدم خواهد شد. درتعادل قوا در یک جنگ کلاسیک ارتش با ارتش، خیلی روشن است که اگرنیروی های مجاهدین دو برابراین هم باشند، باز به شدت به زیان مجاهدین است، حتی اگر با فرض تحقق پوشش هوایی از سوی نیروی خارجی باشد(بنا بر فرضی که یک تحلیلگر خیالپرداز طرفدار «راه حل سوم» خانم رجوی نوشته بود). چون سرنگونی رژیم نه کار ارتش آزادیبخش که کار مردم بپاخاسته ایران است و سقوط رژیم و «فتح تهران» فقط و فقط با قیام گسترده مردم تهران علیه رژیم امکانپذیر خواهد بود. این دفعه اولی نیست که من بر این مطلب تاکید می کنم. هر طرح و تاکتیکی برای سرنگونی رژیم و فتح تهران توسط ارتش آقای رجوی، طرحی است که کمترین شانشی برای پیروزی ندارد و نتیحه یی به مراتب خونبار تر از فروغ جاویدان برای مجاهدین خواهد داشت و این سازمان را به پرتگاه نیستی خواهد انداخت.
تحولات عراق در بهترین و مطلوب ترین حالت برای جناب رجوی- که نگه داشتن مجاهدین در اشرف برایش مساله بود و نبود شده است-، چیزی جز این نمی تواند باشد که مزاحمتها و تهدیدات نیروهای پلیس و نظامی عراق از روی مجاهدین برداشته شود، و دولت عراق به لحاظ امکانات زندگی و امکانت بهداشتی تسهیلاتی برای آنان فراهم کند و آنها در اشرف با رعایت قوانین عراق به زندگی و کار خودشان مشغول باشند. امکان تسهیل دیدار خانواده های ساکنان اشرف (خارج از برنامه ریزی رژیم و به طور مستقل با ارتباط با سازمان محاهدین که البته باید با رعایت جوانب امنیتی مساله باشد تا رژیم از هویت دیدار کنندگان مطلع نشده و مزاحم آنها نشود) می تواند از تحولات دلخواه مفروض باشد. تحت چنین شرایطی مجاهدین تنها می توانند روی تبلیغات خود برای تاثیر گذاری در افکار عمومی در داخل و جلب حمایت مردم به سوی خود حساب کنند اما در صورت تحقق آن موقعیت فرضی، تمایلات فرصت طلبانه جناب مسعود رجوی برای زوچپان کردن و تزریق ایدئولوژی به جامعه، آفت بزرگی است که انرژی و هزینه عظیمی را در سالهای گذشته به باده و هنوز هم می دهد. در رویدادهای بعد از انتخابات 88، شاهکار «عملیات مجاهدین» در داخل در بحبوبه یکی از تظاهرات این بود که اذان با صدای خانم مرضیه را از بلندگوی مسجدی پخش کردند و شاهکار خودجناب رجوی هم این بود که از جوانان دعوت کردند هرجا خیابانی به اسم خمینی بود نام ولیعصر را بر آن بگذرند! یک نمونه دیگری از فرصتی طلبی مهمل برای تحمیل و تزریق ایدئولوژی به جامعه از سوی رهبری مجاهدین، برگزاری مراسم نوروزی است که ما نفهمیدیم این رسم را مجاهدین از کجا در آورده اند که سال تحویل را با پخش تلاوت قرآن به مجلس ختم تبدیل کنند و در لحظه آغاز سال نو،خاک مرده بر سر مرد بپاشند. امسال هم این مراسم همین گونه برگزار شد و در لحظات تحویل سال نو«رئیس جمهور برگزیده مقاومت» مشغول ورق زدن قرآن بود! همان کسی که در دیدار با افراد خارجی و نماینده های پارلمانها خود را طرفدار جدایی دین از دولت نشان می دهد. انتقادات نگارند در سابق بر ساله مساله سال تحویل، با واکنش وقیحانه و قلدرمنشانه یی رو به رو شد. در این مورد بعدا مطلبی در «خاطراتی از نیرنگستان» خواهم نوشت.
بنابر این آینده یی که همراه با تحولاتی در حد کمال مطلوب برای مجاهدین باشد، تنها می تواند برای اشرفیان این امکان را فراهم کند که دوران« بازنشستگی» خود را، بدون «تیر و تبر بر تن بی سپر» بگذرانند. جوانترها هم می توانند برنامه های هنری تولید کنند و این خود امر مفیدی است. اشرف تنها برای جناب مسعود رجوی «دژ استراتژیک مبارزه» است نه برای پیش برد مبارزات مردم با رژیم. من امیدوارم روزی قبل از این که خیلی خیلی دیر شده باشد، جناب مسعود رجوی شهامت اخلاقی پذیرش اشتباه و انتقاد از خود را بپذیرد و دست از فرصت طلبی، دست از دودوزه بازی، دست از دیگران راخوارشمردن بردارد و انرژی و تلاش مجاهدین مظلوم را که نقش گلادیاتورها به آنها داده و آنها را به میدان جدال «بیا بیا گفتن» می فرستد بردارد. آقا حاضر نیست غلط بودن خط خود را بپذیرد و با بی انصافی بی مانندی کاسه کوزه ها را سر مجاهدین می شکند که آنها کم کاری کرده اند یا انقلابی و ایدئولوژیک عمل نکرده اند. یکی از فرمولهایی هم که چهارده پانزده سال با آن به سرمجاهدین می کوبید این بود که «شما فقط از ده درصد انرژی خود استفاده می کنید و 90 درصد آن برای مبارزه بکار گرفته نمی شود»! اگر پانزده سال پیش، مریم رجوی به جای رفتن به بغداد برای «راهگشایی برای ارتش آزادیبخش» در فرانسه مانده بود و تلاشش را در عمل برای برقراری ارتباط گسترده تر با ایرانیان متمرکز می کرد، و یک باز نگری و خانه تکانی در مساله تبلیغات می شد(در این مورد من دو نامه به او نوشته بودم) اکنون وضع مجاهدین به مراتب بهتر از این بود و شاید مساله حمله به اور سورواز هم پیش نمی آمد. در آن زمان در جشن نوروزی که بعد از آمدن مریم از عراق به فرانسه توسط مجاهدین برگزار شد و از ایرانیان برای شرکت در آن دعوت شده بود، استقبال و حضور ایرانیان از گروهها و گرایشهای سیاسی مختلف از این جشن و فضای بسیار شاد و همراه با وقار و نزاکتی که بر آن حاکم بود، واقعا فراموش نشدنی است. اما جناب رجوی گویا نگران بود که چنین سیاستی بر استراتژی شکست خورده اش را به کلی مهر با طل بزند . آن روش هم همراه نشریه ایران زمین( که با انتشار سومین شماره اش نشانه زورچپان کردن الویت تبلیغ برای استراتژی سرنگونی رژیم با ارتش آزادیبخش، به جای ارتباط گسترده با ایرانیان و تقویت وزن سیاسی «آلترناتیو»، با چپاندن دو صفحه به اسم «صفحات مقاومت» ظاهر شد که به طور مستقل و خارج از نظارت سردبیر، مطالب آن از سوی مجاهدین تهیه می شد درج می شد)، تعطیل شد. این (چپاندن آن دوصفحه)هم فرصت طلبی بسیار زشتی بود که کردند و نتیجه اش معلوم است که نمی توانست خط و تبلیغاتی را که از بنیادش غلط بود، بنیادش که تحقق اهداف جاه طلبانه و مالک الرقابی جناب رجوی بود، قرین موفقیت کند. مسعود رجوی دنبال سرباز گیری بود نه کسب حمایت افکار عمومی و «یار گیری»، بعد از تعطیلی نشریه هم در یک سخنرانی گفت« ما خواننده نمی خواهیم رزمنده می خواهیم». اما خود خواهی هیچگاه این امکان را به حضرتش نداد که فکر بکند، آن گروه و خط سیاسی که در جلب خواننده موفقیت چندانی ندارد، چگونه می تواند «رزمنده» جذب کند و تازه گیرم که رزمنده ها در اثر عوامل دیگر ،از جمله بیکاری و نا امیدی جوانان در شهرهای مرزی، جذب شدند، با آنها چگونه می خواهید رژیم را از پا در آورید و چه چیزی را می خواهید جای آن بگذرید که «تجلی حاکمیت مردم» باشد. شما که ارتباط با افکار عمومی از طریق نشریه و خوانندگانش برایتان فاقد اهمیت است، چطور حمایت مردمی را می خواهید جلب کنید؟. اکنون معلوم نیست که بالاخره تکلیف « دوران راهگشایی برای ارتش آزادیبخش» چه شد؟
تحولات عراق در بهترین و مطلوب ترین حالت برای جناب رجوی- که نگه داشتن مجاهدین در اشرف برایش مساله بود و نبود شده است-، چیزی جز این نمی تواند باشد که مزاحمتها و تهدیدات نیروهای پلیس و نظامی عراق از روی مجاهدین برداشته شود، و دولت عراق به لحاظ امکانات زندگی و امکانت بهداشتی تسهیلاتی برای آنان فراهم کند و آنها در اشرف با رعایت قوانین عراق به زندگی و کار خودشان مشغول باشند. امکان تسهیل دیدار خانواده های ساکنان اشرف (خارج از برنامه ریزی رژیم و به طور مستقل با ارتباط با سازمان محاهدین که البته باید با رعایت جوانب امنیتی مساله باشد تا رژیم از هویت دیدار کنندگان مطلع نشده و مزاحم آنها نشود) می تواند از تحولات دلخواه مفروض باشد. تحت چنین شرایطی مجاهدین تنها می توانند روی تبلیغات خود برای تاثیر گذاری در افکار عمومی در داخل و جلب حمایت مردم به سوی خود حساب کنند اما در صورت تحقق آن موقعیت فرضی، تمایلات فرصت طلبانه جناب مسعود رجوی برای زوچپان کردن و تزریق ایدئولوژی به جامعه، آفت بزرگی است که انرژی و هزینه عظیمی را در سالهای گذشته به باده و هنوز هم می دهد. در رویدادهای بعد از انتخابات 88، شاهکار «عملیات مجاهدین» در داخل در بحبوبه یکی از تظاهرات این بود که اذان با صدای خانم مرضیه را از بلندگوی مسجدی پخش کردند و شاهکار خودجناب رجوی هم این بود که از جوانان دعوت کردند هرجا خیابانی به اسم خمینی بود نام ولیعصر را بر آن بگذرند! یک نمونه دیگری از فرصتی طلبی مهمل برای تحمیل و تزریق ایدئولوژی به جامعه از سوی رهبری مجاهدین، برگزاری مراسم نوروزی است که ما نفهمیدیم این رسم را مجاهدین از کجا در آورده اند که سال تحویل را با پخش تلاوت قرآن به مجلس ختم تبدیل کنند و در لحظه آغاز سال نو،خاک مرده بر سر مرد بپاشند. امسال هم این مراسم همین گونه برگزار شد و در لحظات تحویل سال نو«رئیس جمهور برگزیده مقاومت» مشغول ورق زدن قرآن بود! همان کسی که در دیدار با افراد خارجی و نماینده های پارلمانها خود را طرفدار جدایی دین از دولت نشان می دهد. انتقادات نگارند در سابق بر ساله مساله سال تحویل، با واکنش وقیحانه و قلدرمنشانه یی رو به رو شد. در این مورد بعدا مطلبی در «خاطراتی از نیرنگستان» خواهم نوشت.
بنابر این آینده یی که همراه با تحولاتی در حد کمال مطلوب برای مجاهدین باشد، تنها می تواند برای اشرفیان این امکان را فراهم کند که دوران« بازنشستگی» خود را، بدون «تیر و تبر بر تن بی سپر» بگذرانند. جوانترها هم می توانند برنامه های هنری تولید کنند و این خود امر مفیدی است. اشرف تنها برای جناب مسعود رجوی «دژ استراتژیک مبارزه» است نه برای پیش برد مبارزات مردم با رژیم. من امیدوارم روزی قبل از این که خیلی خیلی دیر شده باشد، جناب مسعود رجوی شهامت اخلاقی پذیرش اشتباه و انتقاد از خود را بپذیرد و دست از فرصت طلبی، دست از دودوزه بازی، دست از دیگران راخوارشمردن بردارد و انرژی و تلاش مجاهدین مظلوم را که نقش گلادیاتورها به آنها داده و آنها را به میدان جدال «بیا بیا گفتن» می فرستد بردارد. آقا حاضر نیست غلط بودن خط خود را بپذیرد و با بی انصافی بی مانندی کاسه کوزه ها را سر مجاهدین می شکند که آنها کم کاری کرده اند یا انقلابی و ایدئولوژیک عمل نکرده اند. یکی از فرمولهایی هم که چهارده پانزده سال با آن به سرمجاهدین می کوبید این بود که «شما فقط از ده درصد انرژی خود استفاده می کنید و 90 درصد آن برای مبارزه بکار گرفته نمی شود»! اگر پانزده سال پیش، مریم رجوی به جای رفتن به بغداد برای «راهگشایی برای ارتش آزادیبخش» در فرانسه مانده بود و تلاشش را در عمل برای برقراری ارتباط گسترده تر با ایرانیان متمرکز می کرد، و یک باز نگری و خانه تکانی در مساله تبلیغات می شد(در این مورد من دو نامه به او نوشته بودم) اکنون وضع مجاهدین به مراتب بهتر از این بود و شاید مساله حمله به اور سورواز هم پیش نمی آمد. در آن زمان در جشن نوروزی که بعد از آمدن مریم از عراق به فرانسه توسط مجاهدین برگزار شد و از ایرانیان برای شرکت در آن دعوت شده بود، استقبال و حضور ایرانیان از گروهها و گرایشهای سیاسی مختلف از این جشن و فضای بسیار شاد و همراه با وقار و نزاکتی که بر آن حاکم بود، واقعا فراموش نشدنی است. اما جناب رجوی گویا نگران بود که چنین سیاستی بر استراتژی شکست خورده اش را به کلی مهر با طل بزند . آن روش هم همراه نشریه ایران زمین( که با انتشار سومین شماره اش نشانه زورچپان کردن الویت تبلیغ برای استراتژی سرنگونی رژیم با ارتش آزادیبخش، به جای ارتباط گسترده با ایرانیان و تقویت وزن سیاسی «آلترناتیو»، با چپاندن دو صفحه به اسم «صفحات مقاومت» ظاهر شد که به طور مستقل و خارج از نظارت سردبیر، مطالب آن از سوی مجاهدین تهیه می شد درج می شد)، تعطیل شد. این (چپاندن آن دوصفحه)هم فرصت طلبی بسیار زشتی بود که کردند و نتیجه اش معلوم است که نمی توانست خط و تبلیغاتی را که از بنیادش غلط بود، بنیادش که تحقق اهداف جاه طلبانه و مالک الرقابی جناب رجوی بود، قرین موفقیت کند. مسعود رجوی دنبال سرباز گیری بود نه کسب حمایت افکار عمومی و «یار گیری»، بعد از تعطیلی نشریه هم در یک سخنرانی گفت« ما خواننده نمی خواهیم رزمنده می خواهیم». اما خود خواهی هیچگاه این امکان را به حضرتش نداد که فکر بکند، آن گروه و خط سیاسی که در جلب خواننده موفقیت چندانی ندارد، چگونه می تواند «رزمنده» جذب کند و تازه گیرم که رزمنده ها در اثر عوامل دیگر ،از جمله بیکاری و نا امیدی جوانان در شهرهای مرزی، جذب شدند، با آنها چگونه می خواهید رژیم را از پا در آورید و چه چیزی را می خواهید جای آن بگذرید که «تجلی حاکمیت مردم» باشد. شما که ارتباط با افکار عمومی از طریق نشریه و خوانندگانش برایتان فاقد اهمیت است، چطور حمایت مردمی را می خواهید جلب کنید؟. اکنون معلوم نیست که بالاخره تکلیف « دوران راهگشایی برای ارتش آزادیبخش» چه شد؟
در مساله تبلیغات اگر قرار بود، من تصمیم بگیرم، به جای ندیده گرفتن دیگران و تبلیغ برای«رهبر مقاومت» چه در نشریه، چه در برنامه رادیو تلویزیون، ستون و بخشی را به اخبار فعالیتهای ایرانیان مخالف رژیم(منهای گروههای سلطنت طلب) اختصاص می دادم. از این وضع ضرری به مجاهدین و شورا نمی رسید، بلکه برعکس توجه ایرانیان بیشتری به سوی رسانه های مجاهدین جلب می شد و می توانست حمایت آنها را هم به همراه بیاورد. حالا بماند که در شعارهای محاهدین هیچ نشانی از آن «تنها آلترناتیو دمکراتیک» هیچوقت دیده نشد. من برای آن هم شعاری طرح و پیشنهاد کرده بودم.
فهمیدن علت تصمیمات و ارزیابیهای غلط جناب مسعود رجوی به نظر من نه تنها مشکل نیست بلکه روشن تر از 2 دوتا چهار تاست. آدم شکست خورده ای که نخواهد شکست خود را بپزید و به یافتن علل آن و اصلاح اشتباهات خود یا پیش گرفتن راهی که خطای گذشته تکرار نشود، نپردازد، واکنشی جز رجز خوانی و جز آسمان ریسمان بافتن برای گریز از ورود به اصل مساله و جز دست زدن به اقدامات بی منطق که می تواند فاجعه بار باشد(مثل بیا بیا گفتن و زیر کامیون و جلوی بیل لودر و چماق داران و مسلسل به دستان فرستادن رزمندگان با دست خالی) نمی توان انتظار داشت. در پایان پیامی هم برای بهار 89 از طرف کمال رفعت صفایی برای جناب رجوی دارم. این نوشته ها برای این است که مجاهدین تحت تعلیمات مسعود رجوی -که هیچ احترامی برای هیچکش قائل نیست و تکبر شاهانه و فردیت خرد سوز و تباه کننده اش ویرانگر دوستی ها شد-، فراموش نکنند که نمی شود حرف از دموکراسی و آزادی زد ، اما تحمل شنیدن انتقاد را نداشت و به محض رو به رور شدن با یک انتقاد جدی راه قلدر منشی پیش گرفت و پا در جای پای شاه و خمینی گذاشت و گمان برد که می توان صداها را برای همشه در گلوها خفه کرد.
چند خطی از شعر بلند «در ماه کسی نیست» سروده کمال رفعت صفایی در سال1368
«تو آن مفتشی/ که حتی/ رویاهای دوستان خود را/ در جستجوی معصیت/ می کاود/تا امامتی بی تهدید را نصیب برد»[...] «به یاد آر!/ آرمانمان را از شانه هایمان برگرفتی/ ونامت را/ پس پشتمان نهادی /[...]/از واژگونی هاست/
«من می روم که تشنه بمیرم/اما تو پیش از رهایی دریا/رخسار و نام خود را/ بر سکه های آینده نقش می زنی/ راهنما !/ نامی که از سکه ها طلوع کند/ در مشت تاجران غروب می کند/ کسی که از اقتدار مشترک گریزانی/ بنگر که باد/ آرام آرام/ ارتفاع پلکان ها را می جود/ و طوفان/- به ناگهان- حیات اقتدار مجرد را»
ف21 فروردین 1389-10 آوریل 2010
فهمیدن علت تصمیمات و ارزیابیهای غلط جناب مسعود رجوی به نظر من نه تنها مشکل نیست بلکه روشن تر از 2 دوتا چهار تاست. آدم شکست خورده ای که نخواهد شکست خود را بپزید و به یافتن علل آن و اصلاح اشتباهات خود یا پیش گرفتن راهی که خطای گذشته تکرار نشود، نپردازد، واکنشی جز رجز خوانی و جز آسمان ریسمان بافتن برای گریز از ورود به اصل مساله و جز دست زدن به اقدامات بی منطق که می تواند فاجعه بار باشد(مثل بیا بیا گفتن و زیر کامیون و جلوی بیل لودر و چماق داران و مسلسل به دستان فرستادن رزمندگان با دست خالی) نمی توان انتظار داشت. در پایان پیامی هم برای بهار 89 از طرف کمال رفعت صفایی برای جناب رجوی دارم. این نوشته ها برای این است که مجاهدین تحت تعلیمات مسعود رجوی -که هیچ احترامی برای هیچکش قائل نیست و تکبر شاهانه و فردیت خرد سوز و تباه کننده اش ویرانگر دوستی ها شد-، فراموش نکنند که نمی شود حرف از دموکراسی و آزادی زد ، اما تحمل شنیدن انتقاد را نداشت و به محض رو به رور شدن با یک انتقاد جدی راه قلدر منشی پیش گرفت و پا در جای پای شاه و خمینی گذاشت و گمان برد که می توان صداها را برای همشه در گلوها خفه کرد.
چند خطی از شعر بلند «در ماه کسی نیست» سروده کمال رفعت صفایی در سال1368
«تو آن مفتشی/ که حتی/ رویاهای دوستان خود را/ در جستجوی معصیت/ می کاود/تا امامتی بی تهدید را نصیب برد»[...] «به یاد آر!/ آرمانمان را از شانه هایمان برگرفتی/ ونامت را/ پس پشتمان نهادی /[...]/از واژگونی هاست/
«من می روم که تشنه بمیرم/اما تو پیش از رهایی دریا/رخسار و نام خود را/ بر سکه های آینده نقش می زنی/ راهنما !/ نامی که از سکه ها طلوع کند/ در مشت تاجران غروب می کند/ کسی که از اقتدار مشترک گریزانی/ بنگر که باد/ آرام آرام/ ارتفاع پلکان ها را می جود/ و طوفان/- به ناگهان- حیات اقتدار مجرد را»
ف21 فروردین 1389-10 آوریل 2010
vendredi, avril 02, 2010
ایرج شکری -بلند آوازه کردن نام ایران، و نه جمهوری اسلامی
ایرج شکری
بلند آوازه کردن نام ایران، و نه جمهوری اسلامی
از حدود بیست سال گذشته یعنی از بعد از آتش بس که جنگ و «ایتار گریهای رزمندگان در جبهه های حق علیه باطل» که بهانه یی برای سرکوفت و سرکوب بود، خاتمه یافت و رژیم اندکی گره اختناق و سانسورش را در مورد فعالیتهای فرهنگی و هنری شل کرد و ماهنامه های «فرهنگی – اجتماعی» (و نه سیاسی) جواز انتشار یافتند، این بحث را با بعضی از دوستان سابق که خوشان گمان می کردند «موضع انقلابی» داردند، داشتم که آن چه توسط هنرمندان و نویسندگان و روزنامه نگاران کشور تولید می شود، اگر چه از صافی سانسور وزارت ارشاد می گذرد، «محصول رژیم» نیست و برای «بزک» کردن رژیم نیست، بلکه ناشی از عقب نشینی رژیم در برابر تکاپویی است که در جامعه پویای ایران وجود دارد و حاصل کار هنرمندان و نویسندگان کشور است. محصولاتی که البته با ضایعات و صدمات وارده شده در دستگاه سانسور رژیم به آنها، به جامعه ایران عرضه می شد. اگر ما به خرد جمعی و داوری افکار عمومی اعتقاد داریم و خودمان را قیّم مردم نمی دانیم، خوب است که به این مساله توجه کنیم که مثلا با کدام معیار و کدام انصاف، می شود گفت که رمان بزرگ کلیدر محمود دولت آبادی که در دوران استقرار همین رژیم نوشته شده و او 17 سال از عمرش صرف نوشتن آن کرده است که بخشی از آن در همان دهه سیاه 60 گذشته است، «تولید فرهنکی جمهوری اسلامی» است؟ مواضعی که آقای دولت آبادی در یکی دو انتخابات در نزدیک شدن به این یا آن کاندیدا گرفت که التبه کاندیدهای مقابل جناح هار رژیم بودند، مساله یی است که نباید در ارزیابی تلاش فرهنگی او و حاصل کار فرهنگی او، مخلوط شود. چه کسی می تواند ادعا کند که کتابهایی را که مهدی سحابی که چندی پیش درگذشت، ترجمه کرده است(از جمله اثر ادبی بزرگ «درجستجوی زمان ازدست رفته» اثر مارسل پروست)، تولید فرهنگی رژیم است و همین طور رمانهای دیگری که نویسندگان دیگر نوشته اند. مثلا می توانم از کار خیلی ارزنده اسماعیل فصیح «فرار فروهر» نام ببرم و کارهای دیگر او مثل «ثریا در اغما» که خشم حزب اللهی ها قلم زن در رونامه جمهوری اسلامی را برانگیخت. یا رمان «شب ملخ» جواد مجابی که کیهان هوایی آن را بدتر از هر توطئه از سوی رسانه های استکیاری علیه رژیم دانست. در مورد رمان کُلیدر به خاطر استقبال و تحسینی که در داخل کشور از آن شد و معروفیت نویسنده را در خارج از مرزها هم طنین انداز کرد، خود «مقام معظم رهبری» هم که نسبت به مسائل فرهنگی و مطبوعاتی بسیار حساس است و بارها از «تهاجم فرهنگی» و «توطئه فرهنگی» و در سالهای اخیر از «ناتو فرهنگی» سخن گفته است، در وکنش خشمگینانه یی بدون ذکر نام از نویسنده و اسم اثر، اما با اشاراتی که روشنگر منظورش بود گفت که حضرتش آن طرفها را( منطقه وقوع داستان کُلیدر) می شناسد و نه محلی به آن نام که در داستان هست وجود دارد و نه چنان رویدادی در آن طرفها اتفاق افتاده است. مقام معظم رهبری، از رمان نویس انتظار تاریخ نگاری داشت آن هم به روایتی که تاریخ به نفع «اسلام» تحریف شده باشد. حساسیت اینها به مسائل فرهنگی و هنری بی دلیل نیست، چون اولا این رژیم یک رژیم ایدئولوژیک تمامیت خواه و سرکوبگر است، ثانیا این ایدئولوژی از بنیادش عهده بوقی است و ثالثا رژیم از تعصب مذهی و ناآگاهی بخشی از توده های مبتلا به این طاعون برای استحکام موقعیت خویش و فراهم آوردن سیاهی لشکر و نیز تامین نیرو برای سرکوبی مردم سود می برد.
مساله سینما به خاطر وسعت گسترده مخاطبان و «مصرف کنندگان» و تاثیرات ویژه تصویر در انتقال دیدگاهها، از اهمیت بیشتر و ییچیدگی بیشتری نسبت به تولیدات فرهنگی نگارشی برخوردار است و به خاطر همین، سانسور و تنگ کردن عرصه در این زمنیه برای رژیم با «مشکلات فنی» و «کارشناسی» همراه بوده وهست. به خاطر همین مشکلات است که در موارد متعدی شاهد بوده ایم که با این که هر فیلمی قبل از ساخته شدن اول فیلمنامه اش از سانسور وزارت ارشاد اسلامی باید عبور کند و بعد همان فیلمنامه جراحی شده یکبار هم بعد از تبدیل به فیلم شدن، از باز بینی و سانسور وزارت ارشاد می گذرد، ولی بازهم فیلمهایی که این چنین از صافی گذاشته اند، در مرحله نمایش، با ممنوعیت و جمع آوری رو به رو می شوند. «سنتوری» مهر جویی آخرین نمونه ها بود، اما فیلمهای متعدد دیگری از سینماگران دیگر دچار چنین وضعی شده اند که گمانم ابوالفضل جلیل، بیشترین تعداد فیلمهایی را که اکران آنها ممنوع شده در کارنامه خود دارد( نزدیک به 20 فیلم). حتی فیلم بدون دیالوگ «رقص خاک» او هم با ممنوعیت نمایش رو به رو شد.
آن ضروتی که رژیم را وادار به عقب نشینی در برابر چالشهایی که از سوی جامعه پویای ایران با آنها رو به رو است، می کند، هم نا کار آمد بودن کنترلهاست و هم بی جاگزین بودن و خالی بودن چنته روحانیت و رژیم آخوندی برای ارائه جایگزینی برای نیازهای فرهنگی جامعه است. نمی شود جای این نیاز ها را با نماز جمعه و دعای کمیل و مراسم «فاطمیه» و تاسوعا و عاشورا و... پر کرد. نمونه یی از ناکارآمد بودن کنترلها، که خوب است یاد آوری کنم مبارزه با ویدئو و ممنوعیت داشتن دستگاه ویدئو بود. رژیم می خواست از این طریق مانع دیدن ویدئوهایی توسط مردم بشود که با معیارهای تحمیلی نظام ارتجاعی آخوندی سازگاری ندارد. اما این کار عملی نبود. از توان رژیم خارج بود که به طور سیستماتیک همه خانه ها را در شهرها بگردد ودستگاههای ویدئو را از خانه ها جمع آوری کند. این ممنوعیت ده سال ادامه داشت. سرانجام رژیم راه حل را در ایجاد «ویدئوکلوپ»های مجاز دید تا فیلمهای سانسور شده و بازتکثیر شده در آنها ارائه شود. اما روشی که مردم برای مبارزه با این سیاست رژیم به کار بردند این بود که روی ویدئوهایی که برای تماشا کرایه می کردند فیلمها یا برنامه یا برنامه های تلویزیونی ممنوع از جمله کنسرت خوانندگان مقیم لس آنحلس را ضبط می کردند و ویدئو را پس می داند. رژیم برای مبارزه با این کار روش مسخره موظف کردن مسئولان ویدئوکلوپها، به باز بینی ویدئوهای بازگشتی را پیش گرفت. اما چطور می شد با این روش به کار ادامه داد. چطور می شد به مشتریانی که ویدئوهای کرایه ای را برای تحویل دادن به مغاز آورده بودند تکلیف کرد که همانجا به ایستند تا ویدئو از اول تا آخر «چک» بشود و بعد «تشریف ببرند». برای این کار رژیم دستگهاهای بازبینی با سرعت هم تهیه ودر اختبار ویدئوکلوپها قرار داد، اما کار ساز نبود. به خاطر همین راهی نبود جز تغییر در شیوه ممیزی و بازکردن راه برای تولیداتی که تماشای آن در جامعه مطلوبیت داشته باشد. این ضرورت بود که عرصه را اندکی برای سینما باز کرد. معضل شرکت زن در سینما هم مساله یی بود. در این زمینه هم به هرحال باز هم رژیم بود که به ناچار باید به عقب نشینی هایی در مورد ضوابط خود دست می زد. اگر چه در خیلی از فیلمها می توان صحنه هایی از رعایت حجاب را دید که مرغ پخته را هم به خنده می اندازد(مثلا وقتی زنان در خانه خود و سر سفره شام هستند، هم چنان با مانتو و روسری که در خارج از خانه به تن دارند دیده می شوند) ولی از این که بگذریم، آن چه مربوط به شرکت زنان در فیلمهاست، این زنان، هم به لحاظ تعلق اجتماعی وهم به لحاظ نقشی که در آن دیده می شوند؛ به ندرت از زنان «آنکادر» شده در معیارهای آخوندی هستند. اگر چه به قول گلشیفته فراهانی زن در سینمای ایران نقش منفعل دارد.
این که کسی مثلا نیکی کریمی را سفیر فرهنگی محمود احمدی نژاد به فستتوال کن بنامد، خدشه یی به نیکی کریمی و آنجه که هست، وارد نمی کند، بلکه برعکس صدور کننده چنین حکمی را در اذهان مردمی که در سرزمینی زندگی می کنند محمود احمدی نژاد در آن رئیس جمهور و نیکی کریمی هنرمند سینما است، و هر دو را خوب می شناسند، به عنوان آدمی که بیگانه با جامعه و مردم ایران است می شناساند.
حالا با آنچه گذشت من این سئوال را مطرح می کنم، آیا کسانی که جمهوی اسلامی را با «ایران» یکی می گیرند و ظاهرا و قلبا هم با از رژیم متنفرند و خواهان برچیده شدن یا سرنگونی آن هستند، هیچوقت از این که رژیم جمهوری اسلامی، در محافل بین المللی «ایران» خوانده می شود، ناراحت نمی شوند؟ مثلا وقتی می گویند «ایران در روند صلح خارومیانه سنگ اندازی می کند» یا «ایران در تلاش برای ساختن بمب اتمی است». من که شخصا از این «اشتباه لپی» که دائما هم تکرار می شود، خیل ناراحت می شوم. چون اینکار ها را ایران نمی کند، این کارها را رژیم جمهوری اسلامی می کند. اما وقتی می گویند تیم والیبال جوانان ایران مقام اول را در آسیا کسب کرد، خوشحال می شوم برعکس اگر اینجا بگویند تیم جوانان جمهوری اسلامی برنده شد، در این مورد هم چون در آن تحریف حقیقت را می بینم، تحریفی که با توهین به مردم همراه است، ناراحت می شوم. بلند آوازه کردن نام ایران از طریق فعالیتهای فرهنگی و علمی حقیقت است و واقعیت دارد. فردوسی و سعدی و حافط هم نام ایران را در زمینه شعر و ادب بلند آوازه کرده اند و این ربطی نه به حاکمان زمان آنها دارد نه به حاکمان ضد ایرانی کنونی. هم چنان که دستاوردهای ورزشی و فرهنگی و علمی ایرانیان در رژیم گذشته، به مردم ایران تعلق داشت و هنوز هم دارد. اگر چه رژیم وقت تلاش می کرد از آن سود ببرد، اما هیچ کس نگفت که مثلا مدالهایی که غلامرضا تختی در کشتی گرفت، متعلق به رژیم سلطنتی بود و او برای رژیم شاه شهرت کسب می کرد یا آن را بزک می کرد و یا مثلا دستاوردهای فرهنگی و هنری آن زمان متعلق به رژیم محمد رضاشاه بودند و هنرمندان، کارگزاران فرهنگی رژیم شاهنشاهی بودند. یکی از هنرمندان آن زمان همین خانم مرضیه است که نزد مردم ایران محبوب بود و هست. مردم هیچ گاه نه از او به عنوان هنرمند «درباری» اسم بردند و نه از کارگردانانی که آنها هم کارشان از دستگاه سانسور وقت می گذشت به عنوان سینماگران رژیم(شاه). اکنون سینماگران رژیم تنها به کسانی می شود گفت که پیوسته تعلق و اعتقادشان را به خمینی و سیاستهای رژیم اعلام کرده و می کنند و مبلغ ارزشهای عقیدتی و بینشی رژیم هستند. تازه در بین همین ها هم، بوده اند و هستند که کارهایی در انتقاد از «وضع موجود» و یا مساله ایدئولوژیک و «ناموسی» رژیم، یعنی مساله جنگ و وضع «ایثار گرانی » که در آن شرکت کردند و با پایان جنگ به فراموشی سپرده شده و با بیمهری رژیم مواجه شدند، زدند و به همین خاطر هم کارهاشان در خارج از دایره حامیان رژیم مورد توجه قرار گرفت. یکی از اینها و اولینشان محسن مخملباف با فیلمها «عروسی خوبان» و «دستفروش» بود و دیگری ابراهیم حاتمی کیا با فیلمایی مثل از «کرخه تا راین» و «آژانس شیشه یی». تلاش برای چسباند فرهنگسازان و هنرمندان کشور، به رژیم فاشیستی- مذهبی جمهوری اسلامی و سینماگران کشور را«فیلمسازان جمهوری اسلامی» نامیدن چیزی جز کوته بینی نیست. در این نوع کوته بینی دقیقا همان گرایشی نهفته است که اگر عرصه یی برای نشو نما و اظهار وجود پیدا کند، دستاوردی جز جامعه تک صدایی نخواهد داشت و داستان «یگانه سازی» و ارائه کالاهای فرهنگی «استاندار» و «استریل» به شکل دیگری شروع خواهد شد. من اصلا از نفرت و کینه انفجاریِ بعضیها نسبت به دست اندرکاران و هنرمندان زمینه فرهنگ و هنر کشور، به ویژه سینما، سر در نمی آورم و روشن است که نه تنها با چنبن گرایش و نگرشی همسو و هم صدا نخواهم شد، بلکه پیویسته منتقد آن خواهم بود.
فرودین 1389 – 2 آوریل 201013 پ-
از حدود بیست سال گذشته یعنی از بعد از آتش بس که جنگ و «ایتار گریهای رزمندگان در جبهه های حق علیه باطل» که بهانه یی برای سرکوفت و سرکوب بود، خاتمه یافت و رژیم اندکی گره اختناق و سانسورش را در مورد فعالیتهای فرهنگی و هنری شل کرد و ماهنامه های «فرهنگی – اجتماعی» (و نه سیاسی) جواز انتشار یافتند، این بحث را با بعضی از دوستان سابق که خوشان گمان می کردند «موضع انقلابی» داردند، داشتم که آن چه توسط هنرمندان و نویسندگان و روزنامه نگاران کشور تولید می شود، اگر چه از صافی سانسور وزارت ارشاد می گذرد، «محصول رژیم» نیست و برای «بزک» کردن رژیم نیست، بلکه ناشی از عقب نشینی رژیم در برابر تکاپویی است که در جامعه پویای ایران وجود دارد و حاصل کار هنرمندان و نویسندگان کشور است. محصولاتی که البته با ضایعات و صدمات وارده شده در دستگاه سانسور رژیم به آنها، به جامعه ایران عرضه می شد. اگر ما به خرد جمعی و داوری افکار عمومی اعتقاد داریم و خودمان را قیّم مردم نمی دانیم، خوب است که به این مساله توجه کنیم که مثلا با کدام معیار و کدام انصاف، می شود گفت که رمان بزرگ کلیدر محمود دولت آبادی که در دوران استقرار همین رژیم نوشته شده و او 17 سال از عمرش صرف نوشتن آن کرده است که بخشی از آن در همان دهه سیاه 60 گذشته است، «تولید فرهنکی جمهوری اسلامی» است؟ مواضعی که آقای دولت آبادی در یکی دو انتخابات در نزدیک شدن به این یا آن کاندیدا گرفت که التبه کاندیدهای مقابل جناح هار رژیم بودند، مساله یی است که نباید در ارزیابی تلاش فرهنگی او و حاصل کار فرهنگی او، مخلوط شود. چه کسی می تواند ادعا کند که کتابهایی را که مهدی سحابی که چندی پیش درگذشت، ترجمه کرده است(از جمله اثر ادبی بزرگ «درجستجوی زمان ازدست رفته» اثر مارسل پروست)، تولید فرهنگی رژیم است و همین طور رمانهای دیگری که نویسندگان دیگر نوشته اند. مثلا می توانم از کار خیلی ارزنده اسماعیل فصیح «فرار فروهر» نام ببرم و کارهای دیگر او مثل «ثریا در اغما» که خشم حزب اللهی ها قلم زن در رونامه جمهوری اسلامی را برانگیخت. یا رمان «شب ملخ» جواد مجابی که کیهان هوایی آن را بدتر از هر توطئه از سوی رسانه های استکیاری علیه رژیم دانست. در مورد رمان کُلیدر به خاطر استقبال و تحسینی که در داخل کشور از آن شد و معروفیت نویسنده را در خارج از مرزها هم طنین انداز کرد، خود «مقام معظم رهبری» هم که نسبت به مسائل فرهنگی و مطبوعاتی بسیار حساس است و بارها از «تهاجم فرهنگی» و «توطئه فرهنگی» و در سالهای اخیر از «ناتو فرهنگی» سخن گفته است، در وکنش خشمگینانه یی بدون ذکر نام از نویسنده و اسم اثر، اما با اشاراتی که روشنگر منظورش بود گفت که حضرتش آن طرفها را( منطقه وقوع داستان کُلیدر) می شناسد و نه محلی به آن نام که در داستان هست وجود دارد و نه چنان رویدادی در آن طرفها اتفاق افتاده است. مقام معظم رهبری، از رمان نویس انتظار تاریخ نگاری داشت آن هم به روایتی که تاریخ به نفع «اسلام» تحریف شده باشد. حساسیت اینها به مسائل فرهنگی و هنری بی دلیل نیست، چون اولا این رژیم یک رژیم ایدئولوژیک تمامیت خواه و سرکوبگر است، ثانیا این ایدئولوژی از بنیادش عهده بوقی است و ثالثا رژیم از تعصب مذهی و ناآگاهی بخشی از توده های مبتلا به این طاعون برای استحکام موقعیت خویش و فراهم آوردن سیاهی لشکر و نیز تامین نیرو برای سرکوبی مردم سود می برد.
مساله سینما به خاطر وسعت گسترده مخاطبان و «مصرف کنندگان» و تاثیرات ویژه تصویر در انتقال دیدگاهها، از اهمیت بیشتر و ییچیدگی بیشتری نسبت به تولیدات فرهنگی نگارشی برخوردار است و به خاطر همین، سانسور و تنگ کردن عرصه در این زمنیه برای رژیم با «مشکلات فنی» و «کارشناسی» همراه بوده وهست. به خاطر همین مشکلات است که در موارد متعدی شاهد بوده ایم که با این که هر فیلمی قبل از ساخته شدن اول فیلمنامه اش از سانسور وزارت ارشاد اسلامی باید عبور کند و بعد همان فیلمنامه جراحی شده یکبار هم بعد از تبدیل به فیلم شدن، از باز بینی و سانسور وزارت ارشاد می گذرد، ولی بازهم فیلمهایی که این چنین از صافی گذاشته اند، در مرحله نمایش، با ممنوعیت و جمع آوری رو به رو می شوند. «سنتوری» مهر جویی آخرین نمونه ها بود، اما فیلمهای متعدد دیگری از سینماگران دیگر دچار چنین وضعی شده اند که گمانم ابوالفضل جلیل، بیشترین تعداد فیلمهایی را که اکران آنها ممنوع شده در کارنامه خود دارد( نزدیک به 20 فیلم). حتی فیلم بدون دیالوگ «رقص خاک» او هم با ممنوعیت نمایش رو به رو شد.
آن ضروتی که رژیم را وادار به عقب نشینی در برابر چالشهایی که از سوی جامعه پویای ایران با آنها رو به رو است، می کند، هم نا کار آمد بودن کنترلهاست و هم بی جاگزین بودن و خالی بودن چنته روحانیت و رژیم آخوندی برای ارائه جایگزینی برای نیازهای فرهنگی جامعه است. نمی شود جای این نیاز ها را با نماز جمعه و دعای کمیل و مراسم «فاطمیه» و تاسوعا و عاشورا و... پر کرد. نمونه یی از ناکارآمد بودن کنترلها، که خوب است یاد آوری کنم مبارزه با ویدئو و ممنوعیت داشتن دستگاه ویدئو بود. رژیم می خواست از این طریق مانع دیدن ویدئوهایی توسط مردم بشود که با معیارهای تحمیلی نظام ارتجاعی آخوندی سازگاری ندارد. اما این کار عملی نبود. از توان رژیم خارج بود که به طور سیستماتیک همه خانه ها را در شهرها بگردد ودستگاههای ویدئو را از خانه ها جمع آوری کند. این ممنوعیت ده سال ادامه داشت. سرانجام رژیم راه حل را در ایجاد «ویدئوکلوپ»های مجاز دید تا فیلمهای سانسور شده و بازتکثیر شده در آنها ارائه شود. اما روشی که مردم برای مبارزه با این سیاست رژیم به کار بردند این بود که روی ویدئوهایی که برای تماشا کرایه می کردند فیلمها یا برنامه یا برنامه های تلویزیونی ممنوع از جمله کنسرت خوانندگان مقیم لس آنحلس را ضبط می کردند و ویدئو را پس می داند. رژیم برای مبارزه با این کار روش مسخره موظف کردن مسئولان ویدئوکلوپها، به باز بینی ویدئوهای بازگشتی را پیش گرفت. اما چطور می شد با این روش به کار ادامه داد. چطور می شد به مشتریانی که ویدئوهای کرایه ای را برای تحویل دادن به مغاز آورده بودند تکلیف کرد که همانجا به ایستند تا ویدئو از اول تا آخر «چک» بشود و بعد «تشریف ببرند». برای این کار رژیم دستگهاهای بازبینی با سرعت هم تهیه ودر اختبار ویدئوکلوپها قرار داد، اما کار ساز نبود. به خاطر همین راهی نبود جز تغییر در شیوه ممیزی و بازکردن راه برای تولیداتی که تماشای آن در جامعه مطلوبیت داشته باشد. این ضرورت بود که عرصه را اندکی برای سینما باز کرد. معضل شرکت زن در سینما هم مساله یی بود. در این زمینه هم به هرحال باز هم رژیم بود که به ناچار باید به عقب نشینی هایی در مورد ضوابط خود دست می زد. اگر چه در خیلی از فیلمها می توان صحنه هایی از رعایت حجاب را دید که مرغ پخته را هم به خنده می اندازد(مثلا وقتی زنان در خانه خود و سر سفره شام هستند، هم چنان با مانتو و روسری که در خارج از خانه به تن دارند دیده می شوند) ولی از این که بگذریم، آن چه مربوط به شرکت زنان در فیلمهاست، این زنان، هم به لحاظ تعلق اجتماعی وهم به لحاظ نقشی که در آن دیده می شوند؛ به ندرت از زنان «آنکادر» شده در معیارهای آخوندی هستند. اگر چه به قول گلشیفته فراهانی زن در سینمای ایران نقش منفعل دارد.
این که کسی مثلا نیکی کریمی را سفیر فرهنگی محمود احمدی نژاد به فستتوال کن بنامد، خدشه یی به نیکی کریمی و آنجه که هست، وارد نمی کند، بلکه برعکس صدور کننده چنین حکمی را در اذهان مردمی که در سرزمینی زندگی می کنند محمود احمدی نژاد در آن رئیس جمهور و نیکی کریمی هنرمند سینما است، و هر دو را خوب می شناسند، به عنوان آدمی که بیگانه با جامعه و مردم ایران است می شناساند.
حالا با آنچه گذشت من این سئوال را مطرح می کنم، آیا کسانی که جمهوی اسلامی را با «ایران» یکی می گیرند و ظاهرا و قلبا هم با از رژیم متنفرند و خواهان برچیده شدن یا سرنگونی آن هستند، هیچوقت از این که رژیم جمهوری اسلامی، در محافل بین المللی «ایران» خوانده می شود، ناراحت نمی شوند؟ مثلا وقتی می گویند «ایران در روند صلح خارومیانه سنگ اندازی می کند» یا «ایران در تلاش برای ساختن بمب اتمی است». من که شخصا از این «اشتباه لپی» که دائما هم تکرار می شود، خیل ناراحت می شوم. چون اینکار ها را ایران نمی کند، این کارها را رژیم جمهوری اسلامی می کند. اما وقتی می گویند تیم والیبال جوانان ایران مقام اول را در آسیا کسب کرد، خوشحال می شوم برعکس اگر اینجا بگویند تیم جوانان جمهوری اسلامی برنده شد، در این مورد هم چون در آن تحریف حقیقت را می بینم، تحریفی که با توهین به مردم همراه است، ناراحت می شوم. بلند آوازه کردن نام ایران از طریق فعالیتهای فرهنگی و علمی حقیقت است و واقعیت دارد. فردوسی و سعدی و حافط هم نام ایران را در زمینه شعر و ادب بلند آوازه کرده اند و این ربطی نه به حاکمان زمان آنها دارد نه به حاکمان ضد ایرانی کنونی. هم چنان که دستاوردهای ورزشی و فرهنگی و علمی ایرانیان در رژیم گذشته، به مردم ایران تعلق داشت و هنوز هم دارد. اگر چه رژیم وقت تلاش می کرد از آن سود ببرد، اما هیچ کس نگفت که مثلا مدالهایی که غلامرضا تختی در کشتی گرفت، متعلق به رژیم سلطنتی بود و او برای رژیم شاه شهرت کسب می کرد یا آن را بزک می کرد و یا مثلا دستاوردهای فرهنگی و هنری آن زمان متعلق به رژیم محمد رضاشاه بودند و هنرمندان، کارگزاران فرهنگی رژیم شاهنشاهی بودند. یکی از هنرمندان آن زمان همین خانم مرضیه است که نزد مردم ایران محبوب بود و هست. مردم هیچ گاه نه از او به عنوان هنرمند «درباری» اسم بردند و نه از کارگردانانی که آنها هم کارشان از دستگاه سانسور وقت می گذشت به عنوان سینماگران رژیم(شاه). اکنون سینماگران رژیم تنها به کسانی می شود گفت که پیوسته تعلق و اعتقادشان را به خمینی و سیاستهای رژیم اعلام کرده و می کنند و مبلغ ارزشهای عقیدتی و بینشی رژیم هستند. تازه در بین همین ها هم، بوده اند و هستند که کارهایی در انتقاد از «وضع موجود» و یا مساله ایدئولوژیک و «ناموسی» رژیم، یعنی مساله جنگ و وضع «ایثار گرانی » که در آن شرکت کردند و با پایان جنگ به فراموشی سپرده شده و با بیمهری رژیم مواجه شدند، زدند و به همین خاطر هم کارهاشان در خارج از دایره حامیان رژیم مورد توجه قرار گرفت. یکی از اینها و اولینشان محسن مخملباف با فیلمها «عروسی خوبان» و «دستفروش» بود و دیگری ابراهیم حاتمی کیا با فیلمایی مثل از «کرخه تا راین» و «آژانس شیشه یی». تلاش برای چسباند فرهنگسازان و هنرمندان کشور، به رژیم فاشیستی- مذهبی جمهوری اسلامی و سینماگران کشور را«فیلمسازان جمهوری اسلامی» نامیدن چیزی جز کوته بینی نیست. در این نوع کوته بینی دقیقا همان گرایشی نهفته است که اگر عرصه یی برای نشو نما و اظهار وجود پیدا کند، دستاوردی جز جامعه تک صدایی نخواهد داشت و داستان «یگانه سازی» و ارائه کالاهای فرهنگی «استاندار» و «استریل» به شکل دیگری شروع خواهد شد. من اصلا از نفرت و کینه انفجاریِ بعضیها نسبت به دست اندرکاران و هنرمندان زمینه فرهنگ و هنر کشور، به ویژه سینما، سر در نمی آورم و روشن است که نه تنها با چنبن گرایش و نگرشی همسو و هم صدا نخواهم شد، بلکه پیویسته منتقد آن خواهم بود.
فرودین 1389 – 2 آوریل 201013 پ-
mardi, mars 30, 2010
برای جعفر پناهی و یک یاد آوری



جعفر پناهی با فیلم «باد کنک سفید» که بر اساس فیلمنامه یی از کیارستمی ساخته بود معروفیت یافت. این فیلم در فستیوالهای متعد برنده جایزه شد، اما این امر خشم محافل و عناصر هار رژیم را برانگیخت چنان که یکی از این عناصر در روزنامه اطلاعات بین المللی(اطلاعت ویژه خارج کشور)، در مطلبی ازجمله نوشت:
« جعفر پناهی قصه ساده و کوچکش را که به طور عام در دنیای بچگی همه بزرگتر ها ممکن است پیش آمده باشد به تصویر کشیده و پرونداه است،. لیکن نگاه او به وقایع زندگی روزمره و حوادث آن از ورای قصه، نه از نگاه زلال دختر بچه قهرمان فیلم است و نه سنخییتی با شفافیت و معصومانه یی دارد که در زندگی اطراف او پراکنده و منتشر می شود. بلکه از چشم صیادی است که با دیدن آهو، نه به وقار چشمان درشت و خرامیندن او، بلکه به لذتی که از گوشت کباب شده در زیر دندانها حس خواهد کرد، می اندیشد؛ [...] در فیلم جعفر پناهی همهَ عواملی که می توانند انسان را از زندگی در جامعه ایرانی باز دارند و موجب تنفر از آن شوند، در کنار هم جمع آورده شده، در نهایت تصویری از آن ترسیم شده که توجیه گر و ممکل همهَ آن جریانهایی است که سعی می کنند خصوصا در غرب چهره یی وارونه از ایران، زندگی اجتماعی، ... ارائه دهند». اما داستان فیلم به طور خلاصه این بود که
ساعتی مانده به تحویل سال نو، دخترک 7 ساله یی به اصرار از مادرش می خواهد که به او پول بدهد تا برای سفره هفت سین، ماهی قشنگی را که او در مغازه یی نزدیک خانه دیده و قیمت آن 100 تومان است بخرد. بالاخره او توسط برادرش موفق می شود که مادر را راضی کند که به او پول بدهد. پول یک اسکناس 500 تومانی است که دخترک وقتی به مغازهَ می رسد متوجه می شود که آن را گم کرده است. درجستجو متوجه می شود که پول از لای میله های حفاظ پنجره زیر زمینی که به پیاده رو گشوده است، به داخل، آن افتاده است. برادر دخترک در جستجوی راه حل تا خانهَ صاحب آن محل هم می رود؛ و سرآنجام پول را با استفاده از چوبی که یک نوجوان افعانی بادکنک فروش، بادکنهایش را به آن بسته، از زیر زمین بیرون می آورند. پانزده سال پیش، من در واکنش به مطلب آن حزب اللهی هار مدافع رژیم، در «یادداشت و گزارش» هفته نامه ایران زمین(شماره 84،30 بهمن 1374)، مطلبی با عنوان «بادکنک سفید و دلهای سیاه» نوشتم و در آن ضمن شرح چند صحنه از فیلم و برداشتهای که می شود از آن کرد سعی کرده بودم جنبه های مثبت و انسانی و انتقادی نهفته در فیلم را مورد تاکید قرار دهم. چندی بعد از انشتار آن مطلب، نامه یی از یک پناهجو از هلند که برای من به نشانی نشریه ارسال شده بود دریافت کردم که در آن نویسنده نامه ضمن تعارفات بسیار مبالغه آمیز* در مورد مطلب من، یاد آورشده بود که علاقمند به سینما است ودر ایران مطالب مربوط به سینما را دنبال می کرده است و نوشته بود که «روش بسیار عالی که شما برای جوابگویی به این حزب اللهی خبیث داشتید باعث شد که یک هفته شارژ روحی بشوم و بعد از مدتها خنده ای واقعی به لبهای من بنشیند...». منظور من از یاد آوری این مطلب این بود که ارزش کار سینماگرانی مثل جعفر پناهی از نظر مردم دور نمی ماند و آن چه باعث شادی آن هموطن پناهجو شده بود در واقع تودهنی خوردن یک حزب اللهی خبیث بود که به تخطئه یک کار خوب سینمایی از یک کارگردان مردم دوست برخاسته بود. فیلم دایره جعفر پناهی که سیه روزی زنان و بی عدالتی در جامعه مرد سالار در مورد آنان را که حالا با تبعیضاتی در تئوکراسی بشدت سربکوگر آخوندی هم همراه شده است نشان، می داد، پناهی را در سطح بین المللی به عنوان کارگردانی متفکر که به مسائل جامعه خود آگاه است معرفی کرد و فیلمهای بعدی وی «طلای سرخ» و «آفساید» او تاییدی بود بر نگاه انسانی و جامعه شناسانه یی که او در فیلمهایش دارد. اکنون جعفر پناهی را به اتهام این که دست اندرکار ساختن فیلمی علیه «نظام» بوده است، دستگیر کرده اند. و این بار کارگردانی در خانه اش همراه همسر ودختر و مهمانانش دستگیر شد که کارگردان و فیلمبردار وبازیگر بودند. دستگیری پناهی اعتراض دهها تن از سینماگران و هنرمندان سینما درسطخ جهان را بر انگیخت و آنها در نامه یی به قوه قضایی رژیم خواهان آزادی وی شدند. هم چنان که در داخل کشور نیز چهل تن از کارگردانان از جمله بهرام بیضایی و ناصر تقوایی و دیگران، آزادی وی را خواستار شده اند.
انزوای خود محور بینان.
در این میان آن چه به وضوح پیداست انزوای خود خواهان واقعیت گریزی است که با نفرت و کینه توزی به جای حمله به رژیم، سینماگران را مورد حمله قرار می داند و می دهند. البته اینان به ناچار یک «دفاعی» هم از «حقوق انسانی» جعفر پناهی کردند که آن هم خالی از بغض و کینه نبود. به ناچار دفاع کردند چون سکوت خیلی باعث آبروریزی می شد. مثل آن عالیجناب مدعی سینما که در انتقادی که از نوشته یی از اوکرده بودم، گفته بود، اولین و آخرین جوابی است که به من می دهد. در پاسخی هم که داده بود،باز هم با یکدنگی برای به کرسی نشاندن حرف خود به تحریف حقایق پرداخته بود**. او مثل کسی که از دوئل رو در رو فرار می کند و بعد از پشت سر به طرف شلیک می کند، در سایت دیگری، پاسخ غیر مستقیمی که به یکی از نوشته های من داده بود و برای پر زور کردن «سنبه» خود، در صدر آن به جملاتی از هانا آرنت جامعه شناس و متفکر آلمانی الاصل استناد کرده بود و نتیجه گیری دلخواهش را هم از آن کرده بود. اما آن جمله ها دقیقا برای توصیف عملکرد خود آن عالیحناب مناسب هستند و نه آسمان ریسمان بافتنی که او تلاش کرده بود با نقل قول از هانا آرنت به آن اعتبار بخشد. درک او از گفته هانا آرنت هم در واقع وارونه بود. آنچه او از هانا آرنت نقل کرده بود این بود:« شکل گیری حکومت های خودکامه بدون حضور روشنفکران کوته بین ممکن نیست این روشنفکران در عمل به رژیمی خدمت می کنند که مدعی مبارزه با آنند. هانا آرنت». و در پایان فرمایشات خود نتیجه گرفته بود که :« الان جو اقتضا می کند که دلال ها وکارچاق کن ها ولابی ها ی فرهنگی، هنری تا اطلاع ثانوی سبز پوش باشند وخودشان را با بهمن قبادی ها،رخشان بنی اعتماد ها،مخملباف ها وصل کنند . چه بسا بد نباشد نیشی هم به کیارستمی با آن پیشینه شناخته شده اش بزنند.دریغ است اگر نظر روشنفکران برون مرزی از این دسته از سینماگران سینمای جمهوری اسلامی از جنس تحسین های لابی ها باشد ،در آن صورت روشنفکر با ادعای سرنگونی طلبی با کارچاق کن ها چه فرقی دارد؟ بله من هم می دانم که دلال ها را لمس سکه شیفته سیاست سینمایی ج. اسلامی کرده است. اگر یک لحظه ای روزی شان قطع شود،این اشتتیاق هم محوو نابود میشود. اما چرا روشنفکر اپوزسیون برون مرزی با دلال ها هم زبان شده است؟»(تاکید از من)***. در آن جملات از هانا آرنت (که مدعی نگفته از کدام نوشته او برگرفته است)، اولا هانا آرنت به پا گرفتن حکومتهای خودکامه تاکید دارد، در حالی اکنون دیگر نمی توان از پا گرفتن رژیمی سخن گفت که سی است از موجودیتش گذشته و در حال حاضر با اعتراضات و شورشهایی رو به روست که آینده اش را تیره کرده است. از این بگذریم در جملات یاد شده، به نتیجه اقدامات روشنفکران «کوته بین» ی اشاره شده است که مدعی مبارزه با رژیم خود کامه هستند اما « در عمل» به همان رژیم خدمت می کنند. خب مساله یی که در اینجا مطرح است این است اولا در آغاز پا گرفتن این رژیم با معیارهای اسلامی که «حضرت امام» به مردم و جامعه ایران به طور کلی، حقنه کرد، فعالیتهای هنری در زمینه موسیقی و سینما به حالت تعطیل تقریبا کامل در آمد و خیلی از هنرمندان موسیقی و سینما نا چار به ترک کشور شدند. خرید و فروش آلات موسیقی هم حرام اعلام شد و چند فروشگاه وسائل موسیقی موجود در تهران؛ تعطیل شدند. تنی چند ازهنرمندان برجسته و طراز اول موسیقی کشور هم که برای گذران زندگی به تعلیم موسیقی روی آورده بودند، آگهی کلاسهایشان در صفحه «نیازمندیها» روزنامه ها با عنوان «کلاس هنرهای صوتی» درج می شد. در مورد روشنفکران هم روح الله موسوی الخمینی بعد از خط ونشان کشیدندهای متعدد از جمله در سخنان سوم خرداد 58 و تکلیف شرعی قرار دادن مبارزه یی «بدتر از مبارزه با شاه» با روشنفکران، برا ی امت مسلمان همیشه با تاکید بر آن با گفتن «اللهم قد بَلِغت»، در سخنان 26 مرداد همانسال در در قم(مندرج درکیهان 27 مرداد 58)، به صراحت از این که چرا از اول چوبه های دار در میدانهای بزرگ برپا نکرده و دست اندرکاران مطبوعات مستقل و احزاب و سازمانها را درو نکرده است، اظهار پشیمانی کرد. بنا بر این در زمان «پا گرفتن» این رژیم خود کامه، جا و عرصه یی نبود که «روشنفکران کوته بین مدعی مبارزه با رژیم» خودی نشان بدهند تا اظهار وجود «کوته بینانه شان» خدمتی به رژیم باشد. رژیم چه در سینما و چه در زمینه شعرو ادبیات ( کاری به سطح و کیفیت کار ندارم)، تعدای ستایشگران خودش را اینجا و آنجا داشت، هیچ کدام اینها ادعای مبارزه با رژیم را نداشتند، هنوزهم تندروترین آنان در انتقاد از عملکرد رژیم، اسلامگرا باقی مانده و خواهان بقای رژیمند. از آغاز پا گرفتن رژیم عرصه برای روشنفکران تنگ بود. اما روشنفکران کوته بین، که نمی دانم می شود اسم آنها را «روشنفکر» گذاشت، وبه نظر می رسد تنها در خارج کشور یافت می شوند، کسانی هستند که به کلی فراموش کرده اند صحنحه اصلی مبارزه با رژیم در داخل کشور است و ما که از تعقیب و کشتار گریختیم نقش وظیفه یی که داریم انعکاس بیداگریها رژیم و تلاشهای است که مردم در گروههای مختلف برای تحقق حقوق خود می کنند و ثانیا مبارزه برای برافکند این رژیم کار این یا آن گروه یا فتوای این یا آن گروه چه در داخل کشور و چه در خارج نیست. یک رژیم مستقر را در کشوری با جمعیت و بزرگی ایران - که طبعا دستگاه اداری و نظامی و ارتباطی متناسب با آن را دارد-، تنها با به حرکت در آوردن مردم و همسوکردن مبارزات آنان در گروههای مختلف برای مطالبات خویش، برای دستیابی به هدف سیاسی مشترک وشعار واحد(سرنگونی)، می شود از پا انداخت وگرنه ما در سی سال گذشته تقریبا همه اشکال ممکن مبارزه را- مبارزه مسلحانه شهری، مبارزه نظامی با استفاده از شرایط جنگی در حاشیه مرز، تلاشهای توانفرسا برای جلب حمایت نمایندگان پارلمانهای کشورهای اروپایی و آمریکا را از سوی یک گروه خاص که این «اصل طلایی» را که «انقلاب کار توده هاست» فراموش کرده بود و شعارهای فرد محورانه و مالک الرقابی می داد و مبارزات روشنفکران و مبارزه برای کسب حقوق صنفی را بها نمی داد(هنوز هم از خواب بیدار نشده است) دیده ایم. و دیدیم که تمام آن مرحله بندی ها و تفسیرهای و سخنان طولانی و آموزشهای کسل کننده و شرح پیروزی ها با رهبری منبری، چگونه در فریادها و شعارها و درگیریهای شورشهای شهری بعد از انتخابات، محو شد. بنابراین به اعتقاد من «روشنفکران کوته بین» که خودشان فکر می کنند با رژیم دارند مبارزه می کنند اما خود خواهی اجازه نمی دهد که واقعیت را- آن جمعیت 70 میلیونی با هزاران تضادی که در گروههای مختلف با رژیم دارند ببینند-، کسانی هستند که سینماگران کشور را فیلمسازان جمهوری اسلامی می نامند، و با این کوته بینی به نفع رژیم و اقتدار آن دست به تحریف حقایق می زنند و رژیم را دارای مقبولیت نزد هنرمند و فرهنگسازان کشور می نمایانند. اینان مثل آن گروه خود محور بین که در یک جنگ خصوصی برای انحصار قدرت، در برچسب زنی جبّارانه، شاملو را هم از «پاسداران فرهنگی رژیم» می دانستند، اما وقتی درگذشت ناچار شدند برای این که با سکوت خود نفرت مردم را نصیب خود نکنند، برای او مجلس بزرگداشت بگیرند(بدون انتقاد از خود از مواضع ظالمانه و جبّارانه خود علیه او)، در ماجرای دستگیری پناهی و اعتراض بین المللی و داخلی علیه این اقدام رژیم، خود را در انزوا یافتند و به ناچار به محکوم کردن دستگیری پناهی پرداختند.
اما در مورد«هم زبان شدن با دلالان»، این هم نمونه دیگری از تحریف حقایق برای ارضاء خود خواهی و خود محور بینی نویسنده است. دفاع من از کار و فعالیت سینماگران و هنرمندان به خاطر تقابل کار آنها با معیارهار و ارزشهای تحمیلی رژیم و یا به خاطر خدمت به افزایش آگاهی عمومی در جامعه (از نظر من بوده) است و این هم نه به معنی حمایت از موضع پناهی همراهی با «جنبش سبز» است و نه به معنی «سبزپوشی» و داخل یا هواداری من از جنبش سیز و فکر می کنم این مساله اینقدر روشن است که فقط یک آدم اهل غرض ومرض می تواند تفسیری واژگون از آن ارائه بدهد. اگر کسی این ارج گذاشتن به جنبه های مثبت اجتماعی و روشنگرانه فیلمهای کارگردانان را«همزبان شدن با دلالان برون مرزی می داند» اشکال در فهم وارونه خودش از مسائل است که آنهم ناشی از عناد و خود خواهی است. چرا که اگر انگیزه همه این یقه درانی برای سینما و انقلابی نمایی و پرچمدار«سینمای مستقل» بودن، خود خواهی فردی و پیش گرفتن روش«گربه یی که وقتی دستش به گوشت نمی رسد می گوید چه بد بوست» نبود، نباید مثل اربابی که وارد شدن به بحث در موضوعی که حضرتشان یکبار و برای همیشه حکمش را صادر کرده- با «زیر دستان»ی که خلاف نظر ایشان را دارند-، بحث با منتقد نظرشان چنان برایشان غیر قابل تحمل باشد که برای پیش گیری از نوشته شدن دوباره مطلبی خلاف نظر مبارکشان سایتی را که نظر منتقد را درج کرده بود به کلی ترک و مطلب حکیمانه و برخورد غیر مستقیم خود را هم در سایت دیگری ارائه دهند.
:توضیحات
*خوب است این را یاد آوری کنم که در مدت انتشار ایران زمین، تعداد انتقادات و اعتراضات ارسال شده، از سوی هواداران «مقاومت خونبار مردم ایران» ومجاهدین در مورد نوشته های من که مربوط به تلاشهای روشنفکران و نویسندگان و مساله سینما در تقابل با فرهنگ و معیارهای آخوندی بود،به مراتب بیشتر از نامه های تایید آمیز خوانندگان بود. شکر خدا! که انتشار آن نشریه خیلی ادامه پیدا نکرد که سبب «انحراف» در خط انقلابی مبارزه مسلحانه شود و اکنون 14 پانزده سال بعد از تعطیلی آن نشریه همه چیز همانطور که پیش بینی شده بود پیش می رود اوضاع رو به راه است... و به همین زودیها رژیم بدست رزمندگان «مقاومت خونبار» سرنگون خواهد شد! م
** مساله تحریف واقعیت برای به کرسی نشاندن حرف خود که به آن اشاره کرده بودم، مربوط به ادعای آقای نصیبی در رد نظر من در مورد تاثیرگذری فیلمها بر افکار مردم بود که ایشان با اشاره وجود تنها دویست سینما در کشور این نظر را رد کرده بود. البته من یاد آور شده بودم که فیلمهای تولید شده بیشتر در ویدئوهای خانگی مورد تماشا قرار می گیرد. به عنوان سندی در این زمینه خوب است یاد آوری کنم که بنا بر گزارش منابع اینترنتی داخل کشور دی وی دی های فیلم درباره الی در دو هفته بعد از آمدن به بازار یک میلیون نسخه فروش رفت و این فیلم در پایان آخرین هفته «نمایش قانونی» در 59 سینمای کشور در 20 شهر، یک میلیارد و 50 میلیون تومان فروش داشته است. این را هم باید یاد آور شد که علاوه برسانسور و تعیین سینماهای نمایش دهنده و مدت نمایش از سوی رژیم، هم زمانی ماه رمضان مشکل دیگری برای نمایش این فیلم بوده و گویا با اجازه دادن به باز بودن سینما ها در سانس های شبانه، مردم در از این امکان برای رفتن به سینما استقبال کرده اند.
*** هانا آرنت و روشنفکران- بصیر نصیبی ، 19 نوامبر2009- سایت دیدگاه
عکس جعفر پناهی با خانواده اش از سایت ایران امروز کپی شده است.
« جعفر پناهی قصه ساده و کوچکش را که به طور عام در دنیای بچگی همه بزرگتر ها ممکن است پیش آمده باشد به تصویر کشیده و پرونداه است،. لیکن نگاه او به وقایع زندگی روزمره و حوادث آن از ورای قصه، نه از نگاه زلال دختر بچه قهرمان فیلم است و نه سنخییتی با شفافیت و معصومانه یی دارد که در زندگی اطراف او پراکنده و منتشر می شود. بلکه از چشم صیادی است که با دیدن آهو، نه به وقار چشمان درشت و خرامیندن او، بلکه به لذتی که از گوشت کباب شده در زیر دندانها حس خواهد کرد، می اندیشد؛ [...] در فیلم جعفر پناهی همهَ عواملی که می توانند انسان را از زندگی در جامعه ایرانی باز دارند و موجب تنفر از آن شوند، در کنار هم جمع آورده شده، در نهایت تصویری از آن ترسیم شده که توجیه گر و ممکل همهَ آن جریانهایی است که سعی می کنند خصوصا در غرب چهره یی وارونه از ایران، زندگی اجتماعی، ... ارائه دهند». اما داستان فیلم به طور خلاصه این بود که
ساعتی مانده به تحویل سال نو، دخترک 7 ساله یی به اصرار از مادرش می خواهد که به او پول بدهد تا برای سفره هفت سین، ماهی قشنگی را که او در مغازه یی نزدیک خانه دیده و قیمت آن 100 تومان است بخرد. بالاخره او توسط برادرش موفق می شود که مادر را راضی کند که به او پول بدهد. پول یک اسکناس 500 تومانی است که دخترک وقتی به مغازهَ می رسد متوجه می شود که آن را گم کرده است. درجستجو متوجه می شود که پول از لای میله های حفاظ پنجره زیر زمینی که به پیاده رو گشوده است، به داخل، آن افتاده است. برادر دخترک در جستجوی راه حل تا خانهَ صاحب آن محل هم می رود؛ و سرآنجام پول را با استفاده از چوبی که یک نوجوان افعانی بادکنک فروش، بادکنهایش را به آن بسته، از زیر زمین بیرون می آورند. پانزده سال پیش، من در واکنش به مطلب آن حزب اللهی هار مدافع رژیم، در «یادداشت و گزارش» هفته نامه ایران زمین(شماره 84،30 بهمن 1374)، مطلبی با عنوان «بادکنک سفید و دلهای سیاه» نوشتم و در آن ضمن شرح چند صحنه از فیلم و برداشتهای که می شود از آن کرد سعی کرده بودم جنبه های مثبت و انسانی و انتقادی نهفته در فیلم را مورد تاکید قرار دهم. چندی بعد از انشتار آن مطلب، نامه یی از یک پناهجو از هلند که برای من به نشانی نشریه ارسال شده بود دریافت کردم که در آن نویسنده نامه ضمن تعارفات بسیار مبالغه آمیز* در مورد مطلب من، یاد آورشده بود که علاقمند به سینما است ودر ایران مطالب مربوط به سینما را دنبال می کرده است و نوشته بود که «روش بسیار عالی که شما برای جوابگویی به این حزب اللهی خبیث داشتید باعث شد که یک هفته شارژ روحی بشوم و بعد از مدتها خنده ای واقعی به لبهای من بنشیند...». منظور من از یاد آوری این مطلب این بود که ارزش کار سینماگرانی مثل جعفر پناهی از نظر مردم دور نمی ماند و آن چه باعث شادی آن هموطن پناهجو شده بود در واقع تودهنی خوردن یک حزب اللهی خبیث بود که به تخطئه یک کار خوب سینمایی از یک کارگردان مردم دوست برخاسته بود. فیلم دایره جعفر پناهی که سیه روزی زنان و بی عدالتی در جامعه مرد سالار در مورد آنان را که حالا با تبعیضاتی در تئوکراسی بشدت سربکوگر آخوندی هم همراه شده است نشان، می داد، پناهی را در سطح بین المللی به عنوان کارگردانی متفکر که به مسائل جامعه خود آگاه است معرفی کرد و فیلمهای بعدی وی «طلای سرخ» و «آفساید» او تاییدی بود بر نگاه انسانی و جامعه شناسانه یی که او در فیلمهایش دارد. اکنون جعفر پناهی را به اتهام این که دست اندرکار ساختن فیلمی علیه «نظام» بوده است، دستگیر کرده اند. و این بار کارگردانی در خانه اش همراه همسر ودختر و مهمانانش دستگیر شد که کارگردان و فیلمبردار وبازیگر بودند. دستگیری پناهی اعتراض دهها تن از سینماگران و هنرمندان سینما درسطخ جهان را بر انگیخت و آنها در نامه یی به قوه قضایی رژیم خواهان آزادی وی شدند. هم چنان که در داخل کشور نیز چهل تن از کارگردانان از جمله بهرام بیضایی و ناصر تقوایی و دیگران، آزادی وی را خواستار شده اند.
انزوای خود محور بینان.
در این میان آن چه به وضوح پیداست انزوای خود خواهان واقعیت گریزی است که با نفرت و کینه توزی به جای حمله به رژیم، سینماگران را مورد حمله قرار می داند و می دهند. البته اینان به ناچار یک «دفاعی» هم از «حقوق انسانی» جعفر پناهی کردند که آن هم خالی از بغض و کینه نبود. به ناچار دفاع کردند چون سکوت خیلی باعث آبروریزی می شد. مثل آن عالیجناب مدعی سینما که در انتقادی که از نوشته یی از اوکرده بودم، گفته بود، اولین و آخرین جوابی است که به من می دهد. در پاسخی هم که داده بود،باز هم با یکدنگی برای به کرسی نشاندن حرف خود به تحریف حقایق پرداخته بود**. او مثل کسی که از دوئل رو در رو فرار می کند و بعد از پشت سر به طرف شلیک می کند، در سایت دیگری، پاسخ غیر مستقیمی که به یکی از نوشته های من داده بود و برای پر زور کردن «سنبه» خود، در صدر آن به جملاتی از هانا آرنت جامعه شناس و متفکر آلمانی الاصل استناد کرده بود و نتیجه گیری دلخواهش را هم از آن کرده بود. اما آن جمله ها دقیقا برای توصیف عملکرد خود آن عالیحناب مناسب هستند و نه آسمان ریسمان بافتنی که او تلاش کرده بود با نقل قول از هانا آرنت به آن اعتبار بخشد. درک او از گفته هانا آرنت هم در واقع وارونه بود. آنچه او از هانا آرنت نقل کرده بود این بود:« شکل گیری حکومت های خودکامه بدون حضور روشنفکران کوته بین ممکن نیست این روشنفکران در عمل به رژیمی خدمت می کنند که مدعی مبارزه با آنند. هانا آرنت». و در پایان فرمایشات خود نتیجه گرفته بود که :« الان جو اقتضا می کند که دلال ها وکارچاق کن ها ولابی ها ی فرهنگی، هنری تا اطلاع ثانوی سبز پوش باشند وخودشان را با بهمن قبادی ها،رخشان بنی اعتماد ها،مخملباف ها وصل کنند . چه بسا بد نباشد نیشی هم به کیارستمی با آن پیشینه شناخته شده اش بزنند.دریغ است اگر نظر روشنفکران برون مرزی از این دسته از سینماگران سینمای جمهوری اسلامی از جنس تحسین های لابی ها باشد ،در آن صورت روشنفکر با ادعای سرنگونی طلبی با کارچاق کن ها چه فرقی دارد؟ بله من هم می دانم که دلال ها را لمس سکه شیفته سیاست سینمایی ج. اسلامی کرده است. اگر یک لحظه ای روزی شان قطع شود،این اشتتیاق هم محوو نابود میشود. اما چرا روشنفکر اپوزسیون برون مرزی با دلال ها هم زبان شده است؟»(تاکید از من)***. در آن جملات از هانا آرنت (که مدعی نگفته از کدام نوشته او برگرفته است)، اولا هانا آرنت به پا گرفتن حکومتهای خودکامه تاکید دارد، در حالی اکنون دیگر نمی توان از پا گرفتن رژیمی سخن گفت که سی است از موجودیتش گذشته و در حال حاضر با اعتراضات و شورشهایی رو به روست که آینده اش را تیره کرده است. از این بگذریم در جملات یاد شده، به نتیجه اقدامات روشنفکران «کوته بین» ی اشاره شده است که مدعی مبارزه با رژیم خود کامه هستند اما « در عمل» به همان رژیم خدمت می کنند. خب مساله یی که در اینجا مطرح است این است اولا در آغاز پا گرفتن این رژیم با معیارهای اسلامی که «حضرت امام» به مردم و جامعه ایران به طور کلی، حقنه کرد، فعالیتهای هنری در زمینه موسیقی و سینما به حالت تعطیل تقریبا کامل در آمد و خیلی از هنرمندان موسیقی و سینما نا چار به ترک کشور شدند. خرید و فروش آلات موسیقی هم حرام اعلام شد و چند فروشگاه وسائل موسیقی موجود در تهران؛ تعطیل شدند. تنی چند ازهنرمندان برجسته و طراز اول موسیقی کشور هم که برای گذران زندگی به تعلیم موسیقی روی آورده بودند، آگهی کلاسهایشان در صفحه «نیازمندیها» روزنامه ها با عنوان «کلاس هنرهای صوتی» درج می شد. در مورد روشنفکران هم روح الله موسوی الخمینی بعد از خط ونشان کشیدندهای متعدد از جمله در سخنان سوم خرداد 58 و تکلیف شرعی قرار دادن مبارزه یی «بدتر از مبارزه با شاه» با روشنفکران، برا ی امت مسلمان همیشه با تاکید بر آن با گفتن «اللهم قد بَلِغت»، در سخنان 26 مرداد همانسال در در قم(مندرج درکیهان 27 مرداد 58)، به صراحت از این که چرا از اول چوبه های دار در میدانهای بزرگ برپا نکرده و دست اندرکاران مطبوعات مستقل و احزاب و سازمانها را درو نکرده است، اظهار پشیمانی کرد. بنا بر این در زمان «پا گرفتن» این رژیم خود کامه، جا و عرصه یی نبود که «روشنفکران کوته بین مدعی مبارزه با رژیم» خودی نشان بدهند تا اظهار وجود «کوته بینانه شان» خدمتی به رژیم باشد. رژیم چه در سینما و چه در زمینه شعرو ادبیات ( کاری به سطح و کیفیت کار ندارم)، تعدای ستایشگران خودش را اینجا و آنجا داشت، هیچ کدام اینها ادعای مبارزه با رژیم را نداشتند، هنوزهم تندروترین آنان در انتقاد از عملکرد رژیم، اسلامگرا باقی مانده و خواهان بقای رژیمند. از آغاز پا گرفتن رژیم عرصه برای روشنفکران تنگ بود. اما روشنفکران کوته بین، که نمی دانم می شود اسم آنها را «روشنفکر» گذاشت، وبه نظر می رسد تنها در خارج کشور یافت می شوند، کسانی هستند که به کلی فراموش کرده اند صحنحه اصلی مبارزه با رژیم در داخل کشور است و ما که از تعقیب و کشتار گریختیم نقش وظیفه یی که داریم انعکاس بیداگریها رژیم و تلاشهای است که مردم در گروههای مختلف برای تحقق حقوق خود می کنند و ثانیا مبارزه برای برافکند این رژیم کار این یا آن گروه یا فتوای این یا آن گروه چه در داخل کشور و چه در خارج نیست. یک رژیم مستقر را در کشوری با جمعیت و بزرگی ایران - که طبعا دستگاه اداری و نظامی و ارتباطی متناسب با آن را دارد-، تنها با به حرکت در آوردن مردم و همسوکردن مبارزات آنان در گروههای مختلف برای مطالبات خویش، برای دستیابی به هدف سیاسی مشترک وشعار واحد(سرنگونی)، می شود از پا انداخت وگرنه ما در سی سال گذشته تقریبا همه اشکال ممکن مبارزه را- مبارزه مسلحانه شهری، مبارزه نظامی با استفاده از شرایط جنگی در حاشیه مرز، تلاشهای توانفرسا برای جلب حمایت نمایندگان پارلمانهای کشورهای اروپایی و آمریکا را از سوی یک گروه خاص که این «اصل طلایی» را که «انقلاب کار توده هاست» فراموش کرده بود و شعارهای فرد محورانه و مالک الرقابی می داد و مبارزات روشنفکران و مبارزه برای کسب حقوق صنفی را بها نمی داد(هنوز هم از خواب بیدار نشده است) دیده ایم. و دیدیم که تمام آن مرحله بندی ها و تفسیرهای و سخنان طولانی و آموزشهای کسل کننده و شرح پیروزی ها با رهبری منبری، چگونه در فریادها و شعارها و درگیریهای شورشهای شهری بعد از انتخابات، محو شد. بنابراین به اعتقاد من «روشنفکران کوته بین» که خودشان فکر می کنند با رژیم دارند مبارزه می کنند اما خود خواهی اجازه نمی دهد که واقعیت را- آن جمعیت 70 میلیونی با هزاران تضادی که در گروههای مختلف با رژیم دارند ببینند-، کسانی هستند که سینماگران کشور را فیلمسازان جمهوری اسلامی می نامند، و با این کوته بینی به نفع رژیم و اقتدار آن دست به تحریف حقایق می زنند و رژیم را دارای مقبولیت نزد هنرمند و فرهنگسازان کشور می نمایانند. اینان مثل آن گروه خود محور بین که در یک جنگ خصوصی برای انحصار قدرت، در برچسب زنی جبّارانه، شاملو را هم از «پاسداران فرهنگی رژیم» می دانستند، اما وقتی درگذشت ناچار شدند برای این که با سکوت خود نفرت مردم را نصیب خود نکنند، برای او مجلس بزرگداشت بگیرند(بدون انتقاد از خود از مواضع ظالمانه و جبّارانه خود علیه او)، در ماجرای دستگیری پناهی و اعتراض بین المللی و داخلی علیه این اقدام رژیم، خود را در انزوا یافتند و به ناچار به محکوم کردن دستگیری پناهی پرداختند.
اما در مورد«هم زبان شدن با دلالان»، این هم نمونه دیگری از تحریف حقایق برای ارضاء خود خواهی و خود محور بینی نویسنده است. دفاع من از کار و فعالیت سینماگران و هنرمندان به خاطر تقابل کار آنها با معیارهار و ارزشهای تحمیلی رژیم و یا به خاطر خدمت به افزایش آگاهی عمومی در جامعه (از نظر من بوده) است و این هم نه به معنی حمایت از موضع پناهی همراهی با «جنبش سبز» است و نه به معنی «سبزپوشی» و داخل یا هواداری من از جنبش سیز و فکر می کنم این مساله اینقدر روشن است که فقط یک آدم اهل غرض ومرض می تواند تفسیری واژگون از آن ارائه بدهد. اگر کسی این ارج گذاشتن به جنبه های مثبت اجتماعی و روشنگرانه فیلمهای کارگردانان را«همزبان شدن با دلالان برون مرزی می داند» اشکال در فهم وارونه خودش از مسائل است که آنهم ناشی از عناد و خود خواهی است. چرا که اگر انگیزه همه این یقه درانی برای سینما و انقلابی نمایی و پرچمدار«سینمای مستقل» بودن، خود خواهی فردی و پیش گرفتن روش«گربه یی که وقتی دستش به گوشت نمی رسد می گوید چه بد بوست» نبود، نباید مثل اربابی که وارد شدن به بحث در موضوعی که حضرتشان یکبار و برای همیشه حکمش را صادر کرده- با «زیر دستان»ی که خلاف نظر ایشان را دارند-، بحث با منتقد نظرشان چنان برایشان غیر قابل تحمل باشد که برای پیش گیری از نوشته شدن دوباره مطلبی خلاف نظر مبارکشان سایتی را که نظر منتقد را درج کرده بود به کلی ترک و مطلب حکیمانه و برخورد غیر مستقیم خود را هم در سایت دیگری ارائه دهند.
:توضیحات
*خوب است این را یاد آوری کنم که در مدت انتشار ایران زمین، تعداد انتقادات و اعتراضات ارسال شده، از سوی هواداران «مقاومت خونبار مردم ایران» ومجاهدین در مورد نوشته های من که مربوط به تلاشهای روشنفکران و نویسندگان و مساله سینما در تقابل با فرهنگ و معیارهای آخوندی بود،به مراتب بیشتر از نامه های تایید آمیز خوانندگان بود. شکر خدا! که انتشار آن نشریه خیلی ادامه پیدا نکرد که سبب «انحراف» در خط انقلابی مبارزه مسلحانه شود و اکنون 14 پانزده سال بعد از تعطیلی آن نشریه همه چیز همانطور که پیش بینی شده بود پیش می رود اوضاع رو به راه است... و به همین زودیها رژیم بدست رزمندگان «مقاومت خونبار» سرنگون خواهد شد! م
** مساله تحریف واقعیت برای به کرسی نشاندن حرف خود که به آن اشاره کرده بودم، مربوط به ادعای آقای نصیبی در رد نظر من در مورد تاثیرگذری فیلمها بر افکار مردم بود که ایشان با اشاره وجود تنها دویست سینما در کشور این نظر را رد کرده بود. البته من یاد آور شده بودم که فیلمهای تولید شده بیشتر در ویدئوهای خانگی مورد تماشا قرار می گیرد. به عنوان سندی در این زمینه خوب است یاد آوری کنم که بنا بر گزارش منابع اینترنتی داخل کشور دی وی دی های فیلم درباره الی در دو هفته بعد از آمدن به بازار یک میلیون نسخه فروش رفت و این فیلم در پایان آخرین هفته «نمایش قانونی» در 59 سینمای کشور در 20 شهر، یک میلیارد و 50 میلیون تومان فروش داشته است. این را هم باید یاد آور شد که علاوه برسانسور و تعیین سینماهای نمایش دهنده و مدت نمایش از سوی رژیم، هم زمانی ماه رمضان مشکل دیگری برای نمایش این فیلم بوده و گویا با اجازه دادن به باز بودن سینما ها در سانس های شبانه، مردم در از این امکان برای رفتن به سینما استقبال کرده اند.
*** هانا آرنت و روشنفکران- بصیر نصیبی ، 19 نوامبر2009- سایت دیدگاه
عکس جعفر پناهی با خانواده اش از سایت ایران امروز کپی شده است.
پ-10 فروردین 1389- 30 مارس2010
dimanche, mars 28, 2010
لینک دانلود ترانه بهارم دخترم و شعر آن که از فریدون مشیری است.
http://www.4shared.com/get/42775235/8217f21e/Baharam-_Marzieh.html;jsessionid=A1988EE6FE79602214B6CEDD857CDCD3.dc158
بهارم دخترم از خواب برخیز
http://www.4shared.com/get/42775235/8217f21e/Baharam-_Marzieh.html;jsessionid=A1988EE6FE79602214B6CEDD857CDCD3.dc158
بهارم دخترم از خواب برخیز
شکر خندی بزن شوری برانگیز
گل اقبال من ای غنچه ناز
بهار آمد تو هم با او بیامیز
بهارم دخترم آغوش وا کن
که از هر گوشه گل آغوش وا کرد
زمستان ملال انگیز بگذشت
بهاران خنده بر لب آشنا کرد
***
***
بهارم دخترم صحرا هیاهوست
چمن زیر پر و بال پرستوست
کبود آسمان همرنگ دریاست
کبود چشم تو زیبا تر از اوست
****
بهارم دخترم نو روز آمد
بهارم دخترم نو روز آمد
تبسم بر رخ مردم کند گل
تماشا کن تبسم های او
را تبسم کن که خود را گم کند گل
****
بهارم دخترم دست طبیعت
بهارم دخترم دست طبیعت
اگر از ابرها گوهر ببارد
وگر از هر گلش جوشد بهاری
بهاری از تو زیبا تر نیارد
****
بهارم دخترم چون خنده صبح
بهارم دخترم چون خنده صبح
امیدی می دمد در خنده تو
به چشم خویشتن می بینم از دور
بهار دلکش اینده تو
samedi, mars 27, 2010
آن چه آقای هادی خرسندی به آن توجه نکرده است
ایرج شکری
آن چه آقای هادی خرسندی به آن توجه نکرده است
آقای هادی خرسندی در اصغر آقا (و فارغ از آن طنز و انگولگ همیشگی) در غمی که در آستانه نوروز بانوی بزرگ آواز ایران را- با از دست دادن دخترش- در خود فرو برد با او همدردی و از این هنرمند ارجمند به خاطر آن که بعد از آمدن به خارج مبارزه را برگزید، تجلیل کرده است . یادداشت ایشان به نقل از اصغر آقا در سایت همبستگی ملی وابسته به مجاهدین درج شده است. او در این یادداشت، همچنین از مجاهدین نیز به خاطر احترامی که به مرضیه دارند سپاس گذاری کرده و یاد آور شده است که:« این دیگر استفادهی تبلیغاتی نیست. قدردانی یک سازمان سیاسی است از هنرمندی که دو دهه با آنان فریاد زد». تعجب من از همین است که چگونه آقای هادی خرسندی این کار را در خور سپاس دانسته است؟ شاید به خاطر آن که از مجاهدین دیده نشده است که تنها همصدا با مردم و بدون چرتکه اندازی و حساب کتاب کردن های قیم مابانه، به تجلیل آدم اسم و رسم داری بپردازند. اما آن چه هادی خرسندی از قلم انداخته و توجه نکرده است این است که آیا واقعا مجاهدین می توانستند مرگ یگانه دختر خانم مرضیه را(هر که بود و هرچه بود) ندیده بگیرند و بی تفاوت باشند؟ آیا چنین رفتاری از مجاهدین اگر سر می زد، انزجار و نفرت علیه آنان از سوی ایرانیان را بر نمی انگیحت؟ بی تفاوتی در غم در گذشت فرزند محبوترین هنرمند یک ملت - که قبل از پیوستن به مجاهدین هم جایگاه رفیع او نزد مردم در سالهای سکوت در داخل کشور هیچ آسیبی ندیده بود- و مرضیه یی که چند سال در پایگاههای مجاهدین در عراق به سر برد، مرضیه یی که بعد از حمله آمریکا به عراق و سقوط صدام، 6 سال پیش در چنین روزهایی در مرز اردن و عراق روزهای متمادی جزو گروهی بود در حال سرگردانی به سر می بردند، چیزی جز نفرت و انزجار می توانست به بار بیاود؟ بگذریم که من معتقدم که از حضور خانم مرضیه در همراهی با مجاهدین و شورای ملی مقاومت استفاده درستی نشد از جمله رفتن ایشان به عراق و ماندن در آنجا، هدر دادن سالهای حضور او در همراهی با مجاهدین و شورای ملی مقاومت بود. بر خلاف نظر آقای خرسندی من معتقدم در غمی که به بانوی بزرگ و فروتن و هنرمند ارجمند رسید، رهبری خود خواه مجاهدین آن گونه که شایسته شأن مرضیه بود عمل نکرد. اولا هیچ اطلاعیه یی از سوی سازمان مجاهدین در مورد درگذشت فرزند او یا تسلیت به او را من ندیدم. تسلیت «رئیس جمهور برگزیده مقاومت» به او نه در صفحه اصلی سایتهای مربوطه ( مثل همبستگی ملی یا سایت مجاهدین) بلکه تنها در سایت آرشیوی مربوط به سخنرانیها و پیام های مریم رجوی درج شد، اما از آن مهمتر این که از مسعود رجوی اصلا پیامی در هیچ جا دیده نمی شود. اگر کسان دیده اند نشانی آن را بدهند ماهم ببینیم و کمتر حرص بخوریم. شاید مسعود رجوی با آن حسابگریهای تنگ نظرانه و خود محوربیانه و فریبکارانه خود، تلفنی تسلیتی به خانم مرضیه گفته باشد که شکل بیرونی مساله را برای او فاقد حساسیت کند، اما این از تغییری در اصل مساله نمی دهد. اطلاعیه (بدون هیچ امضایی) مربوط درگذشت دختر خانم مرضیه و زمان و مکان تشیع جنازه هنگامه را هم من در سایت «دریچه زرد»دیدم. روشن است که اگر این اطلاعیه به موقع و در سایتهای همبستگی ملی و سایت مجاهدین درج می شد، گروه بیشتری از مساله با خبر می شدند و برای تسلیت و همدردی او در مراسم شرکت می کردند. من وقتی این رویداد و سکوت جناب رجوی را مقایسه می کنم با مساله تجلیل ژاک شیراک رئیس جمهور راستگرا از فرانسو میتران سوسیالیست وقتی در گذشت، می بینم که هنوز مدعیان طرفدار جامعه بی طبقه توحیدی، خیلی از همین بورژوا ها و لیبرال های غربی در رعایات احترام دیگران عقب ترند. به عنوان شاهد دیگر باید یاد آور شوم که در درگذشت شاملو، این «رئیس جمهور برگزیده مقاومت» بود که اهمیتی به مساله قائل نشد و کسر شأن خود دانست که پیامی تسلیتی برای مردم (به خاطر درگذشت شاعر بزرگشان) و اهل فرهنگ و ادب کشور بفرستد. اگر چه تازه بدوران رسیده ها در مورد ارج و منزلت انسانها و شخصیت ها در نظر یک ملت، درسی نه از تاریخ به طور کلی و نه از آنچه در دوران شاه و دوران خمینی گذشته نگرفته اند، اما این تغییری در این اصل مساله نمی دهد که منزلت اهل فرهنگ و هنر، بسته به تایید یا تقبیح این یا آن گروه نیست و آنان با معیارهایی که مورد وفاق افکار عمومی است مورد ارزیابی قرار می گیرند و حتی مردم در مورد خطاهای آنان، اگر خطایی کرده باشند، با همان سنگ و ترازو داوری نمی کنند که در مورد اهل سیاست. من نمی خواستم به کوتاهی هایی که دستگاه رهبری مجاهدین و شخص مسعود رجوی در این مساله کردند، بپردازم، اما چون مساله را آقای هادی خرسندی به نحو ناقصی دیده بود لازم دیدم این نکته را یاد آوری کنم. در زیر متن مطلب آقای خرسندی به نقل از سایت «همبستگی ملی» و لینک آن آمده است.
7 فروردین 1389
******************
شنبه، ۰۷ فروردین ۱۳۸۹ / ۲۷ مارس ۲۰۱۰
بهارم دخترم از خواب برخیز - شکرخندی بزن شوری برانگیز
دلکش چه شد؟ گوگوش چه کرد؟ مهستی کجا رفت؟ هایده چه کشید؟ سوسن چه دید؟ الهه چه گفت؟ حمیرا چه میکند؟ و مرضیه چه میخواست؟صدای بهاری مرضیه که در فضای باز، با نسیم بهاری درمیآمیخت، و خودش بالای سر دخترش نشسته بود، تابلوئی زیبا بود. به زیبائی تابلوهای ونگوگ نقاش که او نیز قدری آنسوتر آرمیده بود.یادم رفته بود بگویم که بعد از اللهاکبر و لا الله ... موسیقی آمد. بعد از موسیقی هم طنز آمد! شادی آمد. حال و هوا تلخ بود اما غمانگیز نبود چرا که نهایتاً راه به تجلیل و بزرگداشت هنرمندی میبرد که صدها نفر برای همدردی با او گرد آمده بودند.من هم گفتم که مرضیه بین حل شدن در دلارهای لسآنجلسی و برآمدن بر قلهی مبارزه، دومی را برگزید.سپاسی دارم از مجاهدین بابت احترامی که برای مرضیه دارند. این دیگر استفادهی تبلیغاتی نیست. قدردانی یک سازمان سیاسی است از هنرمندی که دو دهه با آنان فریاد زد. دلکش عزیز و لاجون و معتاد را که دیگر صدایش در نمیآمد، رژیم با آمبولانس دور دنیا گرداند، گوگوش عزیز را دوم خرداد راهی خارج کرد و او اولش به خارجنشینان فحش داد: «فراریان پوست گوسفندی» (یعنی پوست گوسفند روی خودشان انداختند و از مرز خارج خارج شدند) که با استقبالی که جماعت از او کردند معلوم شد هزاران گوسفند هم لای آدمها خارج شدهاند! سوسن عزیز با فقری رقتآور در لسآنجلس مرد. الههی عزیز به آغوش رژیم برگشت و استغفار کرد و به خواری مرد. هایدهی عزیز دق کرد. مهستی عزیز وقتی با سرطان مرد شایعهی مسیحی شدنش در آخر عمر، خواندن نماز میت را بر جنازهاش سخت کرده بود. حمیرا درویش شده و علی علی میخواند .... جوانترها بعد از سی سال تازه دارند ترانهی معترض میخوانند.مرضیه «عاقبت به خیر» شد. «عاقبت» که میگویم برای اینکه درست میگویم. فرصت برای رنگ عوض کردنی نیست که صد البته اهلش هم نیست.بیست سال تر و خشکش کردند. انیس و مونسش بودند و مرضیه چنانکه عادت و اخلاق او بود در هرلحظه ناز بر فلک و فخر بر ستاره میفروخت. در این چهل سالی که با او حشر و نشر داشتم لحظهای پائینتر از آن بالائی که هست ندیدمش. میتوانم بفهمم که چه پدری از مجاهدین درآورده! آنها که با ارادهای آهنین به آینده نگاه میکنند در برابر یک هنرمند ایرانی چه نرم و صبور بودند.اینها را نوشتم تا آنهائی که مسائل را قاطی میکنند بلکه بفهمند که میشود قاطی نکرد!بهارم (ملتم) از خواب برخیز! (نقل از آصغر آقا - چهارشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۹)
http://www.hambastegimeli.com/index.php?option=com_content&view=article&id=4762:2010-03-27-12-31-34&catid=11:2009-09-22-08-59-59&Itemid=15
jeudi, mars 25, 2010
شرایط طاقت فرسا در سلولهای معروف به سگدونی
در این ایام نورزی که باید روزهایی برای شادی و فرصتی برای دید و بازدید با بستگان و آشنایان باشد، رژیم روضه های خوانهای پلید ایرانیان بسیاری را در بند کرده و با شکنجه و آزار آنان این روزها را برای خانواده های نان نیز بشدت ناگوار کرده اند. خبر زیر نمونه یی از دَد منشیهای اسلام گستران در ایران است
http://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=14882
در این ایام نورزی که باید روزهایی برای شادی و فرصتی برای دید و بازدید با بستگان و آشنایان باشد، رژیم روضه های خوانهای پلید ایرانیان بسیاری را در بند کرده و با شکنجه و آزار آنان این روزها را برای خانواده های نان نیز بشدت ناگوار کرده اند. خبر زیر نمونه یی از دَد منشیهای اسلام گستران در ایران است
http://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=14882
پیک ایران- تاريخ مطلب: پنجم فروردين ۱۳۸۹ برابر با بيست و پنجم مارس ۲۰۱۰
شرایط طاقت فرسا و غیر انسانی بهروز جاوید طهرانی در سلولهای انفرادی معروف به سگدونیبنابه گزارشات رسیده به فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران،زندانی سیاسی بهروز جاوید طهرانی در شرایط قرون وسطائی و غیر انسانی در سلولهای انفرادی بند1 معروف به سگدونی نگهداری می شود.زندانی سیاسی بهروز جاوید طهرانی 17 اسفند ماه با یورش وحشیانه حسن آخریان رئیس بند4 و پاسداربندها او را با ضرب وشتم و تهدید به قتل به سلولهای انفرادی بند 1 زندان گوهردشت کرج معروف به سگ دونی منتقل کردند.آقای جاوید طهرانی در روزهای بعد از انتقال به سلولهای انفرادی چند بار به حفاظت و اطلاعات زندان برده شد و گفته می شود که او در اطلاعات زندان توسط کرمانی و فرجی تحت شکنجه های جسمی و روحی قرار گرفت. همچنین در طی این مدت چند بار به زیر 8 برده شد و تو سط حسن آخریان رئیس بند 1 مورد اذیت وآذار قرار گرفت.حسن آخریان کینه حیوانی نسبت به این زندانی سیاسی دارد و سال گذشته توسط این فرد مورد ضرب وشتم قرار گرفت و به بند 1 زندان گوهردشت کرج منتقل شد و از آن زمان تا به حال همچنان در میان زندانیان عادی و خطرناک بسر می برد.شرایطی که در این شکنجه گاه معروف به سگدونی حاکم است به قرار زیر می باشد؛ زندانیان 3 بار حق استفاده از سرویسهای بهداشتی / غذای زندانیان از کیفیت و کمیت بسیار پایینی برخوردار است و زندانی در حد زنده ماندن غذا دریافت می کند/ شکنجه زندانیان با باتون های برقی و سایر باتون ها صورت می گیرد/ زندانیان هر چند هفته یکبار حق استفاده از حمام را دارند/ زدن دست بند و پابند به زندانی و رها کردن او در سلول/محروحیت کامل ار امکانات درمانی ودارو/قطع کامل ارتباط زندانی با خانواده و جهان خارج از سلول و همچنین موارد متعدد دیگر شکنجه می باشد.شکنجه گرانی که در سلولهای انفرادی معروف به سگدونی زندانیان بی دفاع و اسیر را مورد شکنجه های وحشیانه قرار می دهند به نام های محسن خالصی و محسن بامداد می باشد. شکنجه ها با نظارت و همکاری حسن آخریان رئیس بند 1 صورت می گیرد.انتقال به سلولهای انفرادی و شکنجه زندانیان سیاسی به دستور بازجویان وزارت اطلاعات صورت می گیرد ودستوارت آنها توسط علی حاج کاظم و علی محمدی رئیس و معاون زندان و کرمانی و فرجی رئیس و معاون اطلاعات زندان و رئیس بندها به اجرا در آورده می شود!
mercredi, mars 24, 2010
شعری ارتجاع کوب و آخوند ترکان از بانوی پرشور و شورشی غزل ایران سیمین بهبهانی

شعری ارتجاع کوب و آخوند ِتِرِکان از بانوی پرشور و شورشی غزل ایران سیمین بهبهانی؛
بهارانه یی برای مردم تحت سرکوب و ستم ایران. مرگ بر رژیم شادی ستیز و مردم کش و ضد ایرانی آخوندهای جنایتکار
بهارانه یی برای مردم تحت سرکوب و ستم ایران. مرگ بر رژیم شادی ستیز و مردم کش و ضد ایرانی آخوندهای جنایتکار
****************************
پای کوب و دست افشان شورها به سر دارم
دف به کف، زبی تابی،تاب در کمر دارم
پایه در زمین ثابت ،ایستا چو پرگارم
می گشایم از دامن چتر پرگل و سوسن
ای زکار دل غافل بد مکن زغیرت، دل
من به کس نیفشانم گرچه نقل تر دارم
تا نگاه مشتاقم با تو عشق می بازد
جمله خلق می داند با چه کس نظر دارم
گرچه تاق ابرویم با کرشمه می لرزد
دل زبیم خالی کن بام بی خطر دارم
رشته های زرینی تاب دادم از گیسو
تا به رخ بیفشانم یا زچهره بر دارم
گفتی از ترنجستان بوی عشق می آید
زان ترنج ها جفتی، گفتمت به بر دارم
میل پاکوبیدن با منت اگر باشد
من چنین هوا در سر از تو بیش تر دارم
در شبی پراز شادی با تو پا ی می کوبم
فرصتی ست مقدور مایه این قدر دارم
آن که شادمانی را کفر محض می خواند
گو بنالد از حسرت من دو گوش کر دارم
samedi, mars 20, 2010
بیانیهی كانون نویسندگان ایران به مناسبت نوروز ۱۳۸۹

بیانیهی كانون نویسندگان ایران به مناسبت نوروز ۱۳۸۹
صد بهار گرمیزا، سر زد از زمستانم
بهار است! زمینِ فرومرده به دمِ سردِ زمستان بار دیگر از نفسِ گرمِ بهار باغ و راغ را چراغان كرده است. بردمیدن سبزه، عطر گُل و نسرین، و شمیم شكوفههای رنگ در رنگ، نوید كوچِ زمستان و بازآمدنِ جان به رگهای فِسردهی زندگی میدهد. رفتنِ سیاهی و كهنگی، و آمدنِ روشنایی و نوشكفتگی، حكمِ طبیعت و خواستِ بیچونوچرای آدمی است.
در سال كهنه، اگرچه در پی اعلام نتایج انتخابات خردادماه و سرریز انبوه مردم معترض به خیابانها موج سركوب و شكنجه و زندان ابعادی باورنكردنی به خود گرفت، زندانها و سیاهچالها و بیغولههای بینامونشان انباشته از جوانانی شد كه خواستی جز آزادی و پاسِ كرامت انسانی نداشتند، مادران سوگوار را به زنجیر كشیدند، سانسور كتاب، رسانهها و ضربوشتم و بازداشت روزنامهنگاران و فعالان سیاسی و اجتماعی رفتاری روزمره شد، احكام اعدام را پشت سر هم و با شتاب به اجرا گذاشتند، به هر وسیلهی ممكن متوسل شدند تا جریان آزاد اطلاعات و اخبار را مختل و متوقف كنند... و باز اگرچه هزاران زندانی آزاردیده دور از خانه و خانوادهی خود در ضدانسانیترین شرایط به سر میبرند، و در پایان سال شمار بیشتری از خانوادهها تحویلِ سال را در پای دیوارهای زندان سر خواهند كرد، اما... سالی كه گذشت، سال شكفتنِ امید نیز بود؛ سال خودآگاهی مردمی كه از تبعیض و نابرابری، مردمستیزی و آزادیكُشی به جان آمدند و در طلب آزادی و برابری جانانه بر حق خود پای فشردند.
بهار است! امید است كه در كشاكشِ نیروهای تاریكی و سردی با میلِ سركش به زندگی و جوشش و روشنی، «زمستانِ نارضایی ما در پرتو پیكار آزادگانْ بهاری باشكوه گردد».
نوروز بر تمامی مردم خجسته باد!
كانون نویسندگان ایران
26 اسفند1388
در سال كهنه، اگرچه در پی اعلام نتایج انتخابات خردادماه و سرریز انبوه مردم معترض به خیابانها موج سركوب و شكنجه و زندان ابعادی باورنكردنی به خود گرفت، زندانها و سیاهچالها و بیغولههای بینامونشان انباشته از جوانانی شد كه خواستی جز آزادی و پاسِ كرامت انسانی نداشتند، مادران سوگوار را به زنجیر كشیدند، سانسور كتاب، رسانهها و ضربوشتم و بازداشت روزنامهنگاران و فعالان سیاسی و اجتماعی رفتاری روزمره شد، احكام اعدام را پشت سر هم و با شتاب به اجرا گذاشتند، به هر وسیلهی ممكن متوسل شدند تا جریان آزاد اطلاعات و اخبار را مختل و متوقف كنند... و باز اگرچه هزاران زندانی آزاردیده دور از خانه و خانوادهی خود در ضدانسانیترین شرایط به سر میبرند، و در پایان سال شمار بیشتری از خانوادهها تحویلِ سال را در پای دیوارهای زندان سر خواهند كرد، اما... سالی كه گذشت، سال شكفتنِ امید نیز بود؛ سال خودآگاهی مردمی كه از تبعیض و نابرابری، مردمستیزی و آزادیكُشی به جان آمدند و در طلب آزادی و برابری جانانه بر حق خود پای فشردند.
بهار است! امید است كه در كشاكشِ نیروهای تاریكی و سردی با میلِ سركش به زندگی و جوشش و روشنی، «زمستانِ نارضایی ما در پرتو پیكار آزادگانْ بهاری باشكوه گردد».
نوروز بر تمامی مردم خجسته باد!
كانون نویسندگان ایران
26 اسفند1388
vendredi, mars 05, 2010
افتضاح در سناریوی دستگیری عبدالمالک ریگی و چند نکته
افتضاح در سناریوی دستگیری عبدالمالک ریگی و چند نکته
ایرج شکری
سنایوری دستگیری عبدالمالک ریگی با مجبور به فرود کردن هواپیمای حامل او، با تکذیب دستگیری دو شهروند خارجی از مسافران هواپیما از سوی قرقیزستان، یک افتضاح تبلیغاتی برای رژیم و یک مضحکه برای سربازان گمنام امام زمان شد که قبلا هم سابقه داشت. از جمله ماجرای توطئه سربه نیست کردن یکجای گروهی از نویسندگان با برنامه ریزی واژگون کردن اتوبوس حامل آنان در راه سفر به ارمنستان که ترتیب دهنده پشت پرده آن سفر هم وزارت اطلاعات تحت تصدی فلاحیان و مدیرانی چون سعید امامی بود، ماجرای دستگیری فرج سرکوهی هنگام سفر به آلمان و بهم خوردن سناریوی رژیم به خاطر اقداماتی که از سوی دوستان و بستگان سرکوهی در رسانه یی کردن نرسیدن او به آلمان صورت گرفت و وقاحت مقامات رژیم از جمله رفسنجانی رئیس جمهور وقت در تاکید بر این که او از از کشور خارج شده است و ترتیب دادن «باز گشت » او و مصاحبه در فرودگاه مهرآباد با او برای این که او بگوید به تاجکیستان رفته بوده است، از نمونه های به یاد ماندنی از سناریوهای رسوای دستگاه اطلاعاتی و سربازان گمنام امام زمان است. البته از این یاد آوری منظور زدن تو سربازان گمنام امام زمان و ندیده گرفتن مهارت و استعداد آنان در آدم ربایی و اقدامات تروریستی و آدم کشی نیست. نباید در استعداد کم نظیر سربازان گمنام امام زمان در آدم کشی به فجیع ترین صورت شک کرد و نباید در مورد آنان حق کشی! کرد. بعد از تروریسم دولتی اسرائیل و آدم کشی به روش جنایتکاران حرفه ای، توسط افسران موساد، سربازان گمنام امام زمان هیچ رقیبی نه در بین سازمانهای تبهکاری و نه در بین سرویسهای اطلاعاتی ندارند. به غیر از روش «کلاسیک» ترور که در مورد کشتن شهید نقدی ، دکتر کاظم رجوی و جنایت رستوران میکونوس و... از سوی آنان بکار گرفته شد، سربازان گمنام امام زمان، در مورد قتل شاپور بختیار ، فرویدون فرخزاد، داریوش فروهر و همسرش پروانه اسکندری، درنده خویی بی نظیری در مثله کردن قربانیان بکار گرفته بودند و در مورد فریدون فرخزاد زجر کش کردن او را چند ساعت طول داده بودند. ربودن و به قتل رساندن نویسندگان کشور از جمله پوینده و مختاری از دیگر جنایات ددمنشانه کم نظیر وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی است. اگر آدمکشان اسرائیلی کشتن ابوجهاد را در کشوری در شمال آفریفا فیلمبرداری کردند، سربازان گمنام امام زمان، بنابر اعترفات همدستان خود در ترکیه، از بریدن اعضای بدن یک رزمنده مجاهد که در ترکیه ربوده و به قتل رساندند، فیلمبرداری کرده بودند. واجبی خورندان به سعید امامی که خود از سرداران امام زمان بود ( بعد از افشاگری روزنامه سلامدر مورد نقش وزارت اطلاعات در قتلهای زنجیره ای با هدف خنثی کردن برنامه «بحران سازی» جناح رقیب برای زمین زدن خاتمی ) برای جلوگیری از لو رفتن جزئیات امر که پای صادرکنندگان احکام شرعی عملیات را به میان می آورد و نیز احتمال «پرحرفی» و از پرده بیرون انداخته اند اسرار مرگ احمد خمینی یادگار امام، لازم بود تا او را برای همیشه خاموش کنند. اینها از اقداماتی است که رکورد توحش سربازان گمنام امام زمان و فقیهان را غیر قابل شکستن می کند. بی رحمی و وقاحتی که سربازان گمنام امام زمان- امثال «آقای آملی»- در بازجویی از همسر سعید امامی نشان دادند، نیز از مواردیست که واقعا منحصر به خود اینهاست. کسانی که شکنجه و آزار اسیران را هم چنان که تجاوز جنسی به دخترباکره قبل از اعدام، به عنوان تکلیف شرعی انجام داده اند و وضوع گرفته به بازجویی وشکنجه قربانیان خود پرداخته اند
ریگانیسم اسلامی
سناریو سینمایی وادار به فرود کردن هواپیمای مسافربری قرقیزستان، برای دستگیری عبدالمالک ریگی و داستانسرایی در مورد این که وی در قرقیزستان قرار دیدار با ماموران سیا را داشته است، چیزی جز «قدرت نمایی» پوچ تبلیغاتی در برابر آمریکا نیست و «مغزهای متفکر» در «اتاق فکر» وزارت اطلاعات رژیم به احتمال زیاد در این کار اقدام رونالد ریگان رئیس جمهور کابوی آمریکا را در سال 1985 در فرود آوردن هواپیمای مصری در یک پایگاه هوایی آمریکا در سیسیل -که رباینده و گروگانگیر فلسطینی کشتی تفریحی ایتالیایی آکیله لائورو(و قتل دو مسافر آمریکایی آن) در آن هواپیما بود، الگو قرا داده اند و هم خواسته اند در برابر آمریکا شاخ و شانه بکشند که «وی آر دیس»(ما اینیم)! و «ما می توانیم». البته هم از سوی مصر و هم در ایتالیا اعتراضات شدیدی علیه آن اقدام خود سرانه شد و ریگان چاره یی جز تحویل دادن مجرم به ایتالیا نداشت. در خبری هم که انتشار آن به یک خبرگزاری قرقیزی نسبت داده شده بود، آمده بود که این امر که قرقیزستان دستگیری اتباع خارجی از بین مسافران هواپیما را تکذیب کرده می تواند به این معنی هم باشد که دستگیر شدگان گذرنامه قرقیزستان را داشته اند. ایرادی که این نظر را مردود می کند این است که اگر دستگیر شدگان دارای گذرنامه قرقیزی می بودند، حتما وزارت خارجه رژیم که در همه جا از موضع طلبکار وارد می شود، به قرقیزستان اعتراض می کرد و از آن کشور توضیح می خواست حال آنکه اولا وزارت خارجه رژیم در واکنش به اعتراض قرقیزستان در مورد به فرود واداشتن هواپیمای مسافری آن کشور، از آن کشور عذر خواهی کرد ثانیا قبلا گفته شده بود که ریگی با گذرنامه افغانی سفر می کرده است. به هر حال وزیر کشور رژیم در آغاز در اخبار مربوط به دستگیری ریگی گفته بود که او در خارج از ایران دستگیر شده است. اظهارات سفیر پاکستان در مورد کمک و همکاری دستگاه اطلاعاتی پاکستان در دستگیری عبدالمالک ریگی بیشتر از هر ادعایی قابل قبول می رسد. شاید یک زد و بند سه جانبه یا چهار جانبه(با واسطه گری سوریه) برای دستگیری ریگی صورت گرفته باشد. به این معنی که با توجه به روابط خوب سعودی با پاکستان، و رابطه خوب سوریه به رژیم، این دستگیری با در خواست همکاری سعودیها از پاکستان برای به تله انداختن ریگی و دستگیری او توسط عناصر وزارت اطلاعات و نیز در خواست سعودیها از سوریه برای واسطه معامله شدن با رژیم که در برابر همکاری پاکستان برای دستگیری عبدالمالک ریگی اجازه خروج از ایران به اعضای خانواده بن لادن در ایران (که تعداد آنها بین 18 تا 25 نفر ذکر شده) یا حد اقل دختر او داده شود. تقاضایی که قبلا بعد از انتشار گزارشات مربوط به پناهنده شدن دختر 17 ساله بن لادن به سفارت سعودی در تهران، از سوی عربستان برای خروج او به عمل آمده بود * .
جندالله، وانحراف در مبارزات مردم
وب سایت وابسته به جندالله در 25 فوریه خبر داد که حاج محمد ظاهر بلوچ به جانشینی عبدالمالک ریگی انتخاب شده و اعضای این جنبش با وی «بیعت» کرده اند. ظاهر اسم رسمی جنبشی که عبدالمالک ریگی آن را بنانهاده بود «جنبش مقاومت مردمی ایران» است، اما اعلامیه ها و عملیاتش به اسم «جندالله » صادر شده و می شود و بیشتر هم به همین اسم(جندالله) شناخته می شود. گرایش به رنگ مذهبی دادن به مبارزه و جنگ سنی علیه شیعه راه انداختن و صحبت از «مبارزان سنی» به میان آوردن از انحرافات سیاسی جنبش آقای ریگی؛ و اسیر کشی به روش «سلفی» ها برای «ایجاد رعب» در دل دشمن، از انحرافات تباه کنده برای مبارزات مردم بلوچستان است. اشتباه آقای ریگی و یارانش این است که توجه ندارند که «پاسدار کشی» به هرشکلی نه مبارزه مسلحانه است نه می تواند نتیجه مثبتی برای پیش برد مبارزات مردم داشته باشد، هم چنان که «قطع سر انگشتان رژیم» و «اصل طلایی حد اکثر تهاجم» در سی پیش نداشت. روشهای و تاکتیک های غلط هرچند که با استقبال خطر و به پیشباز مرگ رفتن همراه باشد، نمی تواند دستاورد مثبتی در ارتقاء مبارزات مردم و ضربه زدن به رژیم موثر باشد. اگر جنبش آقای ریگی دو سردارد سپاه را به کام مرگ فرستاد در سه چهار سال گذشته در دو سه سانحه هوایی تعداد بیشتری از فرماندهان بلند پایه و با تجربه سپاه رهسپار دیار عدم شده اند و این تاثیر قابل اعتنایی در کارآیی و ظرفیت این نهاد ضد مردمی نداشته و بعد از این هم اگر اتفاق بیفتد نخواهد داشت. تفکر پیروز شدن بر دشمن با «ایجا د رعب» که از تعالیم پیامبر اسلام(النصر بالرعب) گرفته شده است تنها در همان دوران و در جنگ و کشت و کشتار قبیله یی که همه تقریبا از ابزار و امکانات جنگی با کیفیت یکسان برخوردار بودند و جوامع آن دوران پیچیدگی جامعه دوران ما و نقش دولت در این جامعه پیچیده را نداشت، می توانست کار آیی داشته باشد نه حالا. بلوچها تنها قوم سنی ایران نیستند که مورد فشار و سرکوبی و تحقیر آخوندهای مرتجعِ پلید قرار گرفته اند، ترکمنها و کردها هم هستند، هم چنان آذریهای شیعه و تمام مردم در پهنه ایران از این رژیم منحوس مذهبی در رنجند. سرکوبگری رژیم در ترکمن صحرا ودر کردستان، جنگ شیعه وسنی نبود، جنگی بود علیه اقتدار مردم و تشکلهای دموکراتیکی که آفریده بودند و در کردستان علیه خود مختاری و خود گردانی منطقه بود. آخوندهای پلید اکنون هم این بگیر وببند را که دامنه آن را تا یاران دیروز خمینی و صاحب منصبان بلند پایه همین نظام گسترده اند و فشارهایی که اکنون برای حذف کردن نوه خمینی و شخص رفسنجانی افزوده اند، تشنه انحصار قدرتند و این تضاد از انجا ناشی می شود که جناح مغلوب حفظ و تدوام جمهوری اسلامی را در دادن اندکی از حقوقی که در برای مردم در قانون اساسی همین رژیم به رسمیت شناخته شده اما رعایت نشده و به زیر پا گذاشته شده می دانند. بنیان ولایت فقیه خمینی بر اساس صغیر انگشتن مردم و ولایت و قیمومیت فقیه بر آنها گذاشته شده است. بنابر این «جنبش مقاومت مردمی ایران» نباید گرایش مبارزه سنی با شیعه را در خود داشته باشد و نمی تواند با شعار «لاالله الالله محمد رسول الله» ادعا بکند که «جنیش مقاومت مردمی ایران» است. است ؛شعاری که عبدالمالک ریگی در زیر آن نشسته و عکسهایی- که به نظر می رسد «عکس رسمی
» رهبری جند الله بود- گرفته بود
. وجه بارز مقاومت مردمی ایران، رها از تعلقات مذهبی وایدئولوژیک بودن و تکیه بر حقوق شهروندی و حقوق بشر سکولار بودن آن است. اگر رهبری جدید «جنبش مقاومت مردمی ایران» انحرافاتی را که مورد اشاره قرار گرفت اصلاح نکند نه تنها در بین مردم ایران، بلکه در بین سنییان ترکمن و کردستان حامیان چندانی نخواهد یافت و به انزوای دچار خواهد شد که برای هر جنبشی با رنگ و پرچم مذهبی می توان انتظار داشت و در عمل هم دیده ایم.
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/01/100103_la_binladen_daughter.shtml *
پ-14 اسفند 1388- 5 مارس 2010
http://iradj-shokri.blogspot.com
ایرج شکری
سنایوری دستگیری عبدالمالک ریگی با مجبور به فرود کردن هواپیمای حامل او، با تکذیب دستگیری دو شهروند خارجی از مسافران هواپیما از سوی قرقیزستان، یک افتضاح تبلیغاتی برای رژیم و یک مضحکه برای سربازان گمنام امام زمان شد که قبلا هم سابقه داشت. از جمله ماجرای توطئه سربه نیست کردن یکجای گروهی از نویسندگان با برنامه ریزی واژگون کردن اتوبوس حامل آنان در راه سفر به ارمنستان که ترتیب دهنده پشت پرده آن سفر هم وزارت اطلاعات تحت تصدی فلاحیان و مدیرانی چون سعید امامی بود، ماجرای دستگیری فرج سرکوهی هنگام سفر به آلمان و بهم خوردن سناریوی رژیم به خاطر اقداماتی که از سوی دوستان و بستگان سرکوهی در رسانه یی کردن نرسیدن او به آلمان صورت گرفت و وقاحت مقامات رژیم از جمله رفسنجانی رئیس جمهور وقت در تاکید بر این که او از از کشور خارج شده است و ترتیب دادن «باز گشت » او و مصاحبه در فرودگاه مهرآباد با او برای این که او بگوید به تاجکیستان رفته بوده است، از نمونه های به یاد ماندنی از سناریوهای رسوای دستگاه اطلاعاتی و سربازان گمنام امام زمان است. البته از این یاد آوری منظور زدن تو سربازان گمنام امام زمان و ندیده گرفتن مهارت و استعداد آنان در آدم ربایی و اقدامات تروریستی و آدم کشی نیست. نباید در استعداد کم نظیر سربازان گمنام امام زمان در آدم کشی به فجیع ترین صورت شک کرد و نباید در مورد آنان حق کشی! کرد. بعد از تروریسم دولتی اسرائیل و آدم کشی به روش جنایتکاران حرفه ای، توسط افسران موساد، سربازان گمنام امام زمان هیچ رقیبی نه در بین سازمانهای تبهکاری و نه در بین سرویسهای اطلاعاتی ندارند. به غیر از روش «کلاسیک» ترور که در مورد کشتن شهید نقدی ، دکتر کاظم رجوی و جنایت رستوران میکونوس و... از سوی آنان بکار گرفته شد، سربازان گمنام امام زمان، در مورد قتل شاپور بختیار ، فرویدون فرخزاد، داریوش فروهر و همسرش پروانه اسکندری، درنده خویی بی نظیری در مثله کردن قربانیان بکار گرفته بودند و در مورد فریدون فرخزاد زجر کش کردن او را چند ساعت طول داده بودند. ربودن و به قتل رساندن نویسندگان کشور از جمله پوینده و مختاری از دیگر جنایات ددمنشانه کم نظیر وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی است. اگر آدمکشان اسرائیلی کشتن ابوجهاد را در کشوری در شمال آفریفا فیلمبرداری کردند، سربازان گمنام امام زمان، بنابر اعترفات همدستان خود در ترکیه، از بریدن اعضای بدن یک رزمنده مجاهد که در ترکیه ربوده و به قتل رساندند، فیلمبرداری کرده بودند. واجبی خورندان به سعید امامی که خود از سرداران امام زمان بود ( بعد از افشاگری روزنامه سلامدر مورد نقش وزارت اطلاعات در قتلهای زنجیره ای با هدف خنثی کردن برنامه «بحران سازی» جناح رقیب برای زمین زدن خاتمی ) برای جلوگیری از لو رفتن جزئیات امر که پای صادرکنندگان احکام شرعی عملیات را به میان می آورد و نیز احتمال «پرحرفی» و از پرده بیرون انداخته اند اسرار مرگ احمد خمینی یادگار امام، لازم بود تا او را برای همیشه خاموش کنند. اینها از اقداماتی است که رکورد توحش سربازان گمنام امام زمان و فقیهان را غیر قابل شکستن می کند. بی رحمی و وقاحتی که سربازان گمنام امام زمان- امثال «آقای آملی»- در بازجویی از همسر سعید امامی نشان دادند، نیز از مواردیست که واقعا منحصر به خود اینهاست. کسانی که شکنجه و آزار اسیران را هم چنان که تجاوز جنسی به دخترباکره قبل از اعدام، به عنوان تکلیف شرعی انجام داده اند و وضوع گرفته به بازجویی وشکنجه قربانیان خود پرداخته اند
ریگانیسم اسلامی
سناریو سینمایی وادار به فرود کردن هواپیمای مسافربری قرقیزستان، برای دستگیری عبدالمالک ریگی و داستانسرایی در مورد این که وی در قرقیزستان قرار دیدار با ماموران سیا را داشته است، چیزی جز «قدرت نمایی» پوچ تبلیغاتی در برابر آمریکا نیست و «مغزهای متفکر» در «اتاق فکر» وزارت اطلاعات رژیم به احتمال زیاد در این کار اقدام رونالد ریگان رئیس جمهور کابوی آمریکا را در سال 1985 در فرود آوردن هواپیمای مصری در یک پایگاه هوایی آمریکا در سیسیل -که رباینده و گروگانگیر فلسطینی کشتی تفریحی ایتالیایی آکیله لائورو(و قتل دو مسافر آمریکایی آن) در آن هواپیما بود، الگو قرا داده اند و هم خواسته اند در برابر آمریکا شاخ و شانه بکشند که «وی آر دیس»(ما اینیم)! و «ما می توانیم». البته هم از سوی مصر و هم در ایتالیا اعتراضات شدیدی علیه آن اقدام خود سرانه شد و ریگان چاره یی جز تحویل دادن مجرم به ایتالیا نداشت. در خبری هم که انتشار آن به یک خبرگزاری قرقیزی نسبت داده شده بود، آمده بود که این امر که قرقیزستان دستگیری اتباع خارجی از بین مسافران هواپیما را تکذیب کرده می تواند به این معنی هم باشد که دستگیر شدگان گذرنامه قرقیزستان را داشته اند. ایرادی که این نظر را مردود می کند این است که اگر دستگیر شدگان دارای گذرنامه قرقیزی می بودند، حتما وزارت خارجه رژیم که در همه جا از موضع طلبکار وارد می شود، به قرقیزستان اعتراض می کرد و از آن کشور توضیح می خواست حال آنکه اولا وزارت خارجه رژیم در واکنش به اعتراض قرقیزستان در مورد به فرود واداشتن هواپیمای مسافری آن کشور، از آن کشور عذر خواهی کرد ثانیا قبلا گفته شده بود که ریگی با گذرنامه افغانی سفر می کرده است. به هر حال وزیر کشور رژیم در آغاز در اخبار مربوط به دستگیری ریگی گفته بود که او در خارج از ایران دستگیر شده است. اظهارات سفیر پاکستان در مورد کمک و همکاری دستگاه اطلاعاتی پاکستان در دستگیری عبدالمالک ریگی بیشتر از هر ادعایی قابل قبول می رسد. شاید یک زد و بند سه جانبه یا چهار جانبه(با واسطه گری سوریه) برای دستگیری ریگی صورت گرفته باشد. به این معنی که با توجه به روابط خوب سعودی با پاکستان، و رابطه خوب سوریه به رژیم، این دستگیری با در خواست همکاری سعودیها از پاکستان برای به تله انداختن ریگی و دستگیری او توسط عناصر وزارت اطلاعات و نیز در خواست سعودیها از سوریه برای واسطه معامله شدن با رژیم که در برابر همکاری پاکستان برای دستگیری عبدالمالک ریگی اجازه خروج از ایران به اعضای خانواده بن لادن در ایران (که تعداد آنها بین 18 تا 25 نفر ذکر شده) یا حد اقل دختر او داده شود. تقاضایی که قبلا بعد از انتشار گزارشات مربوط به پناهنده شدن دختر 17 ساله بن لادن به سفارت سعودی در تهران، از سوی عربستان برای خروج او به عمل آمده بود * .
جندالله، وانحراف در مبارزات مردم
وب سایت وابسته به جندالله در 25 فوریه خبر داد که حاج محمد ظاهر بلوچ به جانشینی عبدالمالک ریگی انتخاب شده و اعضای این جنبش با وی «بیعت» کرده اند. ظاهر اسم رسمی جنبشی که عبدالمالک ریگی آن را بنانهاده بود «جنبش مقاومت مردمی ایران» است، اما اعلامیه ها و عملیاتش به اسم «جندالله » صادر شده و می شود و بیشتر هم به همین اسم(جندالله) شناخته می شود. گرایش به رنگ مذهبی دادن به مبارزه و جنگ سنی علیه شیعه راه انداختن و صحبت از «مبارزان سنی» به میان آوردن از انحرافات سیاسی جنبش آقای ریگی؛ و اسیر کشی به روش «سلفی» ها برای «ایجاد رعب» در دل دشمن، از انحرافات تباه کنده برای مبارزات مردم بلوچستان است. اشتباه آقای ریگی و یارانش این است که توجه ندارند که «پاسدار کشی» به هرشکلی نه مبارزه مسلحانه است نه می تواند نتیجه مثبتی برای پیش برد مبارزات مردم داشته باشد، هم چنان که «قطع سر انگشتان رژیم» و «اصل طلایی حد اکثر تهاجم» در سی پیش نداشت. روشهای و تاکتیک های غلط هرچند که با استقبال خطر و به پیشباز مرگ رفتن همراه باشد، نمی تواند دستاورد مثبتی در ارتقاء مبارزات مردم و ضربه زدن به رژیم موثر باشد. اگر جنبش آقای ریگی دو سردارد سپاه را به کام مرگ فرستاد در سه چهار سال گذشته در دو سه سانحه هوایی تعداد بیشتری از فرماندهان بلند پایه و با تجربه سپاه رهسپار دیار عدم شده اند و این تاثیر قابل اعتنایی در کارآیی و ظرفیت این نهاد ضد مردمی نداشته و بعد از این هم اگر اتفاق بیفتد نخواهد داشت. تفکر پیروز شدن بر دشمن با «ایجا د رعب» که از تعالیم پیامبر اسلام(النصر بالرعب) گرفته شده است تنها در همان دوران و در جنگ و کشت و کشتار قبیله یی که همه تقریبا از ابزار و امکانات جنگی با کیفیت یکسان برخوردار بودند و جوامع آن دوران پیچیدگی جامعه دوران ما و نقش دولت در این جامعه پیچیده را نداشت، می توانست کار آیی داشته باشد نه حالا. بلوچها تنها قوم سنی ایران نیستند که مورد فشار و سرکوبی و تحقیر آخوندهای مرتجعِ پلید قرار گرفته اند، ترکمنها و کردها هم هستند، هم چنان آذریهای شیعه و تمام مردم در پهنه ایران از این رژیم منحوس مذهبی در رنجند. سرکوبگری رژیم در ترکمن صحرا ودر کردستان، جنگ شیعه وسنی نبود، جنگی بود علیه اقتدار مردم و تشکلهای دموکراتیکی که آفریده بودند و در کردستان علیه خود مختاری و خود گردانی منطقه بود. آخوندهای پلید اکنون هم این بگیر وببند را که دامنه آن را تا یاران دیروز خمینی و صاحب منصبان بلند پایه همین نظام گسترده اند و فشارهایی که اکنون برای حذف کردن نوه خمینی و شخص رفسنجانی افزوده اند، تشنه انحصار قدرتند و این تضاد از انجا ناشی می شود که جناح مغلوب حفظ و تدوام جمهوری اسلامی را در دادن اندکی از حقوقی که در برای مردم در قانون اساسی همین رژیم به رسمیت شناخته شده اما رعایت نشده و به زیر پا گذاشته شده می دانند. بنیان ولایت فقیه خمینی بر اساس صغیر انگشتن مردم و ولایت و قیمومیت فقیه بر آنها گذاشته شده است. بنابر این «جنبش مقاومت مردمی ایران» نباید گرایش مبارزه سنی با شیعه را در خود داشته باشد و نمی تواند با شعار «لاالله الالله محمد رسول الله» ادعا بکند که «جنیش مقاومت مردمی ایران» است. است ؛شعاری که عبدالمالک ریگی در زیر آن نشسته و عکسهایی- که به نظر می رسد «عکس رسمی
. وجه بارز مقاومت مردمی ایران، رها از تعلقات مذهبی وایدئولوژیک بودن و تکیه بر حقوق شهروندی و حقوق بشر سکولار بودن آن است. اگر رهبری جدید «جنبش مقاومت مردمی ایران» انحرافاتی را که مورد اشاره قرار گرفت اصلاح نکند نه تنها در بین مردم ایران، بلکه در بین سنییان ترکمن و کردستان حامیان چندانی نخواهد یافت و به انزوای دچار خواهد شد که برای هر جنبشی با رنگ و پرچم مذهبی می توان انتظار داشت و در عمل هم دیده ایم.
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/01/100103_la_binladen_daughter.shtml *
پ-14 اسفند 1388- 5 مارس 2010
http://iradj-shokri.blogspot.com
Inscription à :
Articles (Atom)
مصاحبه دریادار سیاری با خبرگزاری رژیم(سه سال پیش) که به خاطر انتقادات او از تبعیض و تحریف در مورد ارتش از صفحه آن خبرگزاری حذف شد و خبرنگاران مورد بازجویی قرار گرفتند
مصاحبه دریادار سیاری با خبرگزاری رژیم (سه سال پیش) که به خاطر انتقادات او از تبعیض و تحریف در مورد ارتش از صفحه آن خبرگزاری حذف شد و خبرن...
-
گلشیفته فراهانی، نمایش خشم و عصیان، با نشان دادن پستان عریان ایرج شکری مقدمه - نقطه اوج مخالفت خمینی با شاه در ماجرای اصلاحات س...
-
دو سخنرانی خمینی، یکی در خرداد 58 و اعلان جنگ علیه روشنفکران و دیگری درشهریور 58 که به «اقتصاد مال خر است» معروف شد. این دو سخن...
-
متن کامل شعر بلند «در ماه کسی نیست» سروده زنده یاد کمال رفعت صفایی با پوزش از بازدیدگنندگانی که قبل از تاریخ (سه شنب...






