lundi, mai 21, 2007

فخرالدین حجازی، معركه گير ارتجاع مرد


ايرج شكري

 فخرالدین حجازی، معركه گير ارتجاع مرد

فخرالدين حجازي يكي از تملّق گوبان خميني واز مبلغان و معرگه گيران رژبم آخوندي در سالهاي اول به قدرت رسيدن خميني روز 29 ارديبهشت مرد. خبرگزاري فارس كه به جناح راست رژيم نزديك است ضمن اعلام اين خبر و تجليل از او، روي سابقه او در دوران مبارزات دكترمصدق و حمايت او از دكتر مصدق تاكيد كرد و خبرگزاري آفتاب كه گفته مي شود به مجمع تشخيص مصلحت وابسته است ، خبر و نظر كوتاهتري داشت و به اين كه او«سخنرانيهاي آتشين» در اوائل انقلاب مي كرده اشاره كرد. سايت امروز وابسته به اصلاح طلبان و خرداديان سال 76، به درج خبر ايسنا در اين مورد اكتفا كرد. سايت راديو بي بي سي مفصل تر به سوابق او پرداخت و اين كه او قبل از انقلاب در حسينه ارشاد سخنراني مي كرده و يكي دوبار توسط ساواك دستگير و بعد هم به مشهد تبعيد شده بود، و اشاره كرد. و خامنه اي روز يكشنبه 30 ارديبهشت مرگ او را تسليت گفت و از اين كه او مبلغان رژيم به ويژه در دوران جنگ بوده ار او تجليل كرد.
فخرالدين حجازي در دوره اول مجلس رژيم روضه خوانها، كه تحت شرايط آن زمان خميني و آخوندهاي ضد ايراني، به ناچار صفت «ملي» را براي آن پذيرفته بودند با آراي امت امام به عنوان نماينده اول به مجلس راه يافت و در مقام نماينده اول مجلس در يكي از ديدارهاي گروهي با خميني كه در آن زمان ترتيب داده مي شد، چنان از خميني تملق گفت كه خميني كه با رغبت تمام در ديدارها به شعارهاي «روح مني خميني - بت شكني خميني» كه بطور ممتد تكرار مي شد، گوش مي كرد، نارضايي خود را از آن همه تملق بروز داد. تقريبا همه خادمان خميني در كارنامه شان در سالهاي اول به قدرت رسيدن او كارهاي ننگين و اقدامات جنايتكارانه ثبت شده دارند كه آن روزها «با افتخار» و به عنوان خدمت به اسلام و امام و انقلاب به آن مي پرداختند اما، بعد ها، وقتي به خاطره نويسي پرداختند ديگربه صرف خود نديدند به آن بپردازند، و يا اگر مردند و از ميان رفتند، ديگران در ذكر خدمات آنان به «امام و انقلاب اسلامي » مصلحت اسلام و انقلاب و نظام را، در مسكوت گذاشتن آن ديدند. به طور مثال خلخالي در كتاب خاطرات خود، هيچ اشاره يي به اعدامهايي كه در كردستان كرد، نكرده است. تنها به شرح محاكمه و اعدام مقامات رژيم شاه پرداخته است. او از قتل سران تركمن در زمان وقوعش(اسفند 58)، اظهار بي اطلاعي كرد، اما سه سال بعد در مصاحبه يي با تكبر اعلام كرد خود او دستور اعدام آنها و شماري ديگري نزديك به صد نفر ديگر از تركمنان را داده است(*).در سايتهاي وابسته به رژيم بيشتر به « سخنرانيهاي آتشين» فخرالدين حجازي در اوائل روي كار آمدن خميني تاكيد شده ، اما به محتوا و سمت و سوي اين سخنرانيها يا پرداخته نشده يا يك وجه آن كه درآن روزها براي خميني و رژيم منحوسي كه بنيان گذاشت مهم بود، مسكوت مانده است. اين «سخنراينهاي آتشين»، در آن سالها به ويژه قبل از آغاز جنگ ايران و عراق تنها در ستايش از امام و اسلام و خط و نشان كشيدن به شرق و غرب نبود، عليه نيروهاي دگر انديش وتهيج و بسيج حزب اللهيها عليه اين نيروها هم بود. مشكل بزرگ خميني در آن زمان اين نيروها بودند كه روزنامه هاي هنوز«پاكسازي» نشده، اخبار مربوط به فعاليتها و اعلاميه هاي آنهار منتشر مي كردند و بحثهايي در مورد آزادي و دموكراسي در روزنامه ها مطرح مي شد كه خميني را خشمگين مي كرد و آن را توطئه يي عليه اسلام كه اسم مستعار خودش بود، مي دانست؛ چنان كه در يك سخنراني در سوم خرداد 58 ، صريجا روشنفكران را دشمني بدتر از شاه دانست و گفت« او در عين قدرتش هم، باز اسم خدا را مي آورد ، باز به زيارت مي رفت ولو به طور ريا بود. اما اينها به طور ريايي هم حاضر نيستند. بعضي از نويسنده هاي ما حاضر نيستند براي جلو بردن مقصدشان يك كلمه اسلام به كار ببرند ولو براي اين كه ما را بازي بدهند. ما با اينها بايد همان مبارزه اي را بكنيم كه با محمد رضا كرديم براي اين كه توطئه در كار است نه قضيه آزادي». او در همان سخنراني به صراخت گفت:«آخوند يعني اسلام روحانيين و اسلام درهم مدغمند». آن سخنراني خميني كه در كيهان 5 خرداد 58 درج شده، به تنهايي آيينه يي است نشان دهنده اوضاع سياسي – اجتماعي آن روز كه خميني موقعيت خود را در آن در تهديد و خطر از سوي نيروهاي دگر انديش مي ديد. در همان روزها بود كه روزنامه نگاران آزايخواه و مردم دوست كه با اعتصاب 62 روزه خود در دوران حكومت نظامي سال 57 در ارتقاء مبارزات عليه رژيم شاه نقش موثري بازي كرده بودند و با سقوط رژيم شاه از حمايت بسيار مردم برخورد دار شده بودند، زير فشار شديد از بيرون به خاطر سخنرانيها خميني و دستيارانش كه تودهاي نا آگاه را عليه آنان تحريك مي كردند و در برابر دفتر روزنامه ها تظاهرات به راه مي انداختند، و از داخل توسط انجمنهاي اسلامي كه مثل قارچ يكباره همه جا روئيده، بودند، قرار داشتند. در اين ايام بود كه بعد از آن كه سرانجام كيهان از داخل توسط حزب اللهيهاي كيهان به اشغال در آمد و از تحريريه آن سلب اخيتار شد و از كيهان كنار گذاشته شدند، فخرالدين حجازي در مطلبي با عنوان «پرولتاريا در كيهان» دركيهان يكشنه 6 خرداد85،( يعني سه
روز بعد از آن سخنراني تهديد آميز خميني عليه روشنفكران)،
به نا مربوط گويي عليه روشنفكران و گروههاي چپ پرداخت و از جمله نوشت: «كارگران روزنامه كيهان، سر انجام برخاستند و خودشان روزنامه نگار شدند حالا هم مي نويسند و هم حروف مي چينند و هم صفحه بندي وچاپ مي كنند و اين خود اوج پيروزي طبقه كارگر است كه به آگاهي رسيده اند و خود ساختگي و خود كفايي، و من انتظار داشتم كه حاميان طبقه كارگر جشن بگيرند و خوشحال شوند كه زمينه حكومت كارگري در ايران فراهم شده است وبزودي ستمديدگان بر سمتكاران پيروز مي شوند. ولي با اندوه فراوان ديدم كه طرفداران حكومت پرولتاريا بر آشفتند و حمله ها و دشنامها را آغازيدند و گروهي را نيز به دنبال خود كشانيدند و اعتصابها براه انداختند وكارشكني ها و ديگر كارها. آخر مگر نه اين كه پيش بيني جناب ماركس تحقق يافته و كارگرها روي كار آمده اند پس اين همه دغدغه خاطر براي چيست ؟ اشتباه اينجاست كه آقايان مي گويند كارگر يعني كمونيست و نمي توانند اين حقيقت را باور كنند كه گروهي ممكن است كارگر باشند اما كمونيست نباشند و مثلا مسلمان باشند»، فخر الدين حجازي در ادامه پرت و پلا گويي هاي خود نوشت:« در آلباني هم با وجود اصلاحاتي كه جناب انور خوجه در زمينه هاي اقتصادي كرده است بازهم مردم نام بچه هاي خو را محمد و فاطمه مي گذارند و به دستور دولت كه مي گويد نام بچه ها تان را تراكتور و كمباين و داس و چكش بگذاريد گوش نمي دهند». اين معركه گير وقيح و مريد و مقلد خميني در ادامه مطلب مدعي شد كه : « در اسلام سخن از آگاهي است نه از دانشهاي آكادميك و تخصص و فلسفه و ديپلماسي و سوسيولوژي و پسيكولوژي و لژيها و ايسمهاي ساخته و پرداخته و قطار اندر قطار. در اسلام ابوذر صحرا نشين از افلاطون آگاه تر است و ابن مسعود بزچران ازكانت و دكارت ونييچه و هگل، قرآن هم كتاب ناس است و نوشته يي ساده و روشن به سادگي فطرت چوپانها و و به زلالي چشمه ها». اين نامربوط گوييها در آن روزها البته مي توانست بخشي از كارگران را كه احساسات مذهبي آنان اين گونه مورد سوء استفاده قرار مي گرفت بفريبد، كارگراني كه چيزي از زبان قرآن كه عربي بود نمي دانستند. اما امروز نقاب از چهره آخوندها افتاده و نتيجه جاري شدن احكام اسلام و عملكرد رژيم آخوندي بر كارگران و نسل و جوان و زنان ايران روشن است. آن« زبان زلال و روشن» چيزي جز ابزاري براي انحصار قدرت قيموميت بر مردم و غارت آنان نبود. آن زبان به گفته فخرالدين حجازي ساده و روشن به زالالي چشمه ها چنان قابل تفسير و برداشتهاي گوناگون شد كه، بيش از ربع قرن بعد از استقرار جمهوري اسلامي، آيت الله ها ،و زعماي قرآن خوان و تفسير گو و حديت و روايت شناسش، اختلافاتشان در «قرائت مختلف» از آن بيشتر و بيشتر مي شود. اين اختلافات چنان بود كه خود خميني قائم مقام و «حاصل عمر» خودش آيت الله منتظري را تحقير كرد و به انزوا به گوشه انزوا فرستاد و جانشينانش كسي مثل عبدالله نوري را كه چنان مورد اعتماد خميني بود كه يكي دو سالي قبل از پايان جنگ او را نماينده خود در سپاه پاسداران با حق عزل و نصب فرماندهان كرده بود، به محاكمه كشيدند و به زندان محكوم كردند، آيت الله آذزي قمي مدافع سرسخت فقه سنتي و ولايت فقيه و بناينگذار روزنامه رسالت به گوشه انزاو فرستاده شد و اجازه انتشار به كتابي كه نوشته بود، نداند و در انزوا مرد و امروز اين اختلافات در برداشت از آن كتاب ناس و تعاليم خميني و رسول الله چنان است كه همسر سخنگوي دولت كه فاطمه رجبي كه اين طور كه پيداست كسي جلودار وقادر به مهار كردنش نيست، از سوي سايت آفتاب وابسته به مجمع تشخيص مصلحت، متهم به اهانت به مرجعيت مي شود** . آن فرمايشات آتشين در مورد« آگاهي در اسلام» و« فراهم شدن زمينه حكومت طبقه كارگري در ايران» امروز واكنشي جز تمسخر از سوي گارگران نسبت به گوينده« آتشين كلام» آن نمي تواند برانگيزد. در سال 1382 كه آخوند محمد خاتمي در مقام رئيس جمهوري رژيم قرار داشت به نشان تقدير از همين آدم وتحسين افكارش نشان درجه 2 تعليم و تربيت به او اعطا كرد.
در رژيم «عدل اسلامي» در حالي كه حداقل دستمزد براي كارگران 185 هزار تومان در ماه تعيين شده بنا برا آمار ارائه شده از منابع رسمي همين رژيم(وزارت رفاه اجتماعي) خط فقر از در آمد كمتر از ماهي 450 هزار تومان در ماه( براي خانواده 5 نفره) آعاز مي شود. امروز اعتراضات كارگران و معلمان به سختي شرايط زندگي و بي اعداليتهاي موجود، اعتراضات دانشجويان عليه استبداد و اختناق و اعتراضات زنان براي رفع تبعيض و نابراي تحميل شده به آنان به خاطر اجراي احكام اسلام، نشانه آگاهي آنان به ضد مردمي بودن عملكرد رژيم سركوبگر آخوندي است. شكي نيست كه بسياري از آنان نه آثار ماركس و هگل و كانت را خوانده اند نه در رشته فلسفه و سوسيولوژي و...تحصيل كرده اند، آنان عملكرد ضد مردمي رژيم به طور مستمر روزانه طي نزديك به سه دهه تجربه كرده اند و به اين آگاهي ناب رسيده اند كه قرآن و اسلام و اجراي احكام آن، دام تزويري بود كه خميني براي انحصار قدرت در دست خود و قيموميت بر مردم، بر سرراه آنان كسترد و هر اعتراضي را وحشيانه سركوب كرد و در دادن حكم كشتار زندانيان سياسي نيز ترديدي به خود راه نداد. دفاع از اسلام و قرآن در واقع دامي بود كه خميني بر سراه كه پيشرفت مردم و استقرار عدالت و دموكراسي گسترد و آخونده گمان مي بردند كه مي توانند هم چنان مردم را در اين دام نگه دارند. اما مردم ايران در گروههاي مختلف صنفي و اجتماعي با اعتراضات خود به شكلهاي گونان نسبت عملكرد ضد مردمي رژيم، نشان داده اند كه مي خواهند از اين دام رها شوند.

*- در اسفند 1358 بعد از يورش رژيم به گنبد و تركمن صحرا براي سركوبي مردم تركمن صحرا و برچيدن شوراها و كانون هايي كه تشكيل داده بودند، خلخالي كه براي راه انداختن دادگاههاي چند دقيقه اي و جوخه هاي اعدام به گنبد سفر كرده بود، بعد از پيدا شدن جسد چهار تن از رهبران سياسي تركمن( توماج، مختوم، جرجاني.واحدي)، دخالت خودش را در اين ماجرا تكذيب كرد. وي كه تكليف شرعيش را در گنبد انجام داده و به قم برگشته بود، در تماس تلفني خبر نگار كيهان در اين زمينه گفت«هركس در رابطه با قتل اين چهار نفر درمورد من چيزي مي داند افشاگري كند... اينجانب كرار به وسيله جرائد اعلام كرده ام كه در گنبد و تركمن نه كسي را بازجويي كرده ام نه محاكمه، تا چه رسد به اعدام...»(كيهان 6 اسفند 1358). اما حدود چهار سال بعد، او از اقدامات جنايتكارانه خود در گنبد با سربلندي و به عنوان يكي از اقدامات «برجسته و انقلابي» خودش ياد كرد. وي در اظهاراتش كه در روزنامه صبح آزادگاندر 28 شهريور 1363 چاپ شد (اين روزنامه جاي روزنامه تعطيل و مصادره شده آيندگان منتشر مي شد گفته مي شد در اختيار كميته ها ست و بهزاد نبوي در اداره آن نقش دارد) در اين مورد گفت:« من با قاطعيت در گنبد وارد شدم و يكي از كار هاي برجسته و انقلابيم، در گنبد بود. ما دستور داديم هركسي را كه مسلح باشد بياورند كه آوردند، يكي، دوتا، سه تا. پنج تا، هر كسي را كه مسلح آوردند اعدام كرديم. اين جريان را كه مي گويم شاهد زنده داريم: آقاي مصحف استاندار مازندران، آقاي دادستان آن زمان مازندران، دادستان كل و آقاي درويش رئيس سپاه پاسداران گنبد، آقاي دراز گيسو كه چندي پيش سفير جمهوري اسلامي ايران در آلمان شرقي بود...و چه بگويم براي شما آقاي هاشمي [رفسنجاني]، حاج احمد آقا، شخص حضرت امام خود آقاي منتظري و همه مسئولين، آقاي دكتر بهشتي و آقاي قدوسي، كيست كه نداند اين جريانات را؟ همه مي دانستند، آقاي رفيقدوست هم مي داند.94 نفر منجمله توماج، واحدي، مختوم. جرجاني، اينها را بنده اعدام كردم. 94 نفر را اعدام كردم نه يك نفر...من با قاطعيت اسلامي در گنبد وارد شدم و خلق تركمن را در آنجا كوبيدم. من اينها را اولين بار نيست كه گفته باشم، ولي در جرايد اولين بار است كه منتشر مي شود... مي گويند قتل (رهبران تركمن) عمدي بوده، بله عمدي بوده. من توماج، واحدي، مختوم، جرجاني را بگذارم[زنده بمانند] كه چي؟».

اسدالله لاجوردي جلاد هم جوانان دانشجو و دبيرستاني هوادار مجاهدين گروهاي سياسي چپ را كه در زندان مقاومتشان زير شكنجه در هم شكسته بود و اظهار پشيماني كرده و به «آغوش اسلام» باز گشته بوده بودند، به مصاحبه تلويزيوني مي نشاند و بعد، از اين كه آنها ندامت و« توبه» خود را اعلام مي كردند، مي گفت «خب شما مي ونيد كه ما شما را اعدام مي كنيم و اين توبه براي آخرت شماست و با «مهروزي» خيلي كم نظيري! مي گفت« انشاالله خدا توبه را قبول بكنه». از اين خدمات سيد اسد الله لاجوردي، در ام القراي اسلام ذكري نمي شود. چانكه عناصر سابقا وزارت اطلاعاتي رژيم نيز از اذعان به آن و پذيرفتن نقشثي كه در سركوبگريهاي خونين دهه 1360 داشتند، مي گريزند.

**
http://www.aftabnews.ir/vdcfycdw6mdyv.html
http://iradj-shokri.blogspot.com/

. درفش – 31 ارديبهشت1386-21 مه 2007
.
.

vendredi, mai 18, 2007

ايرج شكري

يادداشتي ايراني در حاشيه مراسمي فرانسوي


نيكلا ساركوزي رئيس جمهوري جديد فرانسه، در مراسم تشريقاتي آغاز به كارش بعد از نهادن تاج گلي بر مزار سرباز گمنام در ميدان شارل دوگل , و بعد پاي تنديس ژرژ كلمانسو و ژنرال دوگل در نقطه ديگري در خيابان شانزليزه، رهسپار مراسم برنامه ريزي شده در محلي در يك پارك جنگلي در حاشيه منطقه 16 پاريس شد كه در زمان جنگ جهاني دوم، 35 تن از اعضاي مقاومت فرانسه از گرايشهاي مختلف سياسي، توسط نازيها در آنجا اعدام شده بودند. در اين مراسم، نامه يكي از اين جانباختگان، نو جواني به نام «گي موكه» (در زمان اعدام 17 سال و نيم سن داشته) ، كه قبل از اعدام به پدر و مادرش نوشته بود، توسط يك دانش آموز دبيرستاني قرائت شد. وي در آن نامه ضمن اين كه از مادر و پدرش خواسته بود در روبه رو شدن با رويداد اعدام او شجاع باشند، ياد آور شد بود كه ترديد نيست كه من دلم مي خواست زندگي كنم، 17 سال و نيم عمر كوتاهي براي من بود، من جز به خاطر ترك همه شما، از چيزي متاسف نيستم، آن چه از صميم قلب آرزو مي كنم اين است كه مرگ من ثمر بخش باشد. اين قرباني جنايت نازيها، آنگونه كه در گزاشهاي تلويزيوني گفته شد و در روزنامه ها هم( از جمله روزنامه فيگارو 17 مه ) ياد آوري شد، كمونيست بود. نيكلا ساركوزي كه به گرايش سياسي راست فرانسه تعلق دارد، در سخناني در اين مراسم ضمن تجليل از گي موكه، گفت كه به وزير آموزش و پروش خواهد گفت كه اين نامه از سال تحصيلي آينده در دبيرستانها خوانده شود و ياد آور شد كه آن نوجوان 17 ساله كه جانش را براي فرانسه داد، نه سرمشقي در گذشته بلكه سرمشقي براي آينده است. رئيس جمهور جديد فرانسه كه مراسم تشريفاتي ويژه آغاز بكارش قبلا برنامه ريزي شده بود و به جز مراسم سان ديدن رئيس جمهور، از گارد جمهوري و گل گذاشتن بر مزار سرباز گمنام كه جز مراسم تشريفاتي آغاز به كار رئيس جمهور جديد است، برگزاري مراسمي در محل اعدام شدگان مقاومت فرانسه را خودش انتخاب كرده بود و خوبي از تعلق سياسي گي موكه نوجوان 17 ساله كمونيست آگاه بود. نمي شود از نظر دور داشت كه اين اقدام او يك مانورسياسي، براي خنتي كردن تبليغات مخالفانش در اردوي چپ فرانسه،- چپي كه در دوران تبليغات انتخاباتي او را «آدمي خطرناك» معرفي مي كرد و گروهاي «چپ» افراطي بوده است كه در همان شب اعلام نتيجه انتخابات در شهرهاي مختلف فرانسه تظاهراتي عليه او برپا كردند، اما وقتي در نظر بگيريم كه او يك نوجوان با تعلق سياسي به گرايش اردوي مخالفان خودش را براي چند ميليون نوجوان جوان دبيرستاني به عنوان قهرمان و الگوي ميهن پرستي و فداكاري براي ميهن معرفي كرد و اعلام كرد كه آخرين نامه او قبل از اعدام، همه ساله در دبيرستانها خوانده خواهد شد، آن وقت به گمان من اين امر فراتر از يك تاكتيك موضعي با اهداف سياسي گروه گرايانه است. فرانسه كشوري متعلق به همه فرانسويان است. اعم از مسيحي و يهودي ، ليبرال يا كمونيست. تقلبي مثلا مثل «ميهن مسيحي»، مثل تقلب آخوندها و ياران كلاهي و كت شلواريشان كه ايران را «ايران اسلامي» و« ميهن اسلامي» نا مي ديدند تا به كشتار و خشونت براي انحصار قدرت سياسي رنگ تقدس بدهند، در اين كشور نه عملي است نه به فكر كسي خطور مي كند. در اينجا تحريف وسانسور تاريخ نه عملي است نه به نفع سانسورچي. واقيعيت اين است كه در دموكراسي پارلماني غربي از آنجا كه قدرت سياسي با رقابت احزاب در كسب آراء مردم براي حمايت از برنامه هايشان، به اين يا آن حزب يا ائتلاف سياسي تعلق مي گيرد و جدايي سه قوه قانونگذاري و قضايي و اجرايي واقعي است و به خاطر همين هم، قدرت سياسي در دست يك فرد يا گروه باقي نمي ماند؛ از آنجا كه يك اپوزيسيون قوي كه پيوسته عملكرد گروه رقيب را به انتقاد مي كشد و آنرا به چالش مي طلبد پيوسته در صحنه سياسي حضور دارد؛ از آنجا كه آزادي عقيده و بيان كه در آزادي مطبوعات و انتشار كتاب و امكان برخورداري نمايندگان گرايشهاي مختلف سياسي در بيان نظراتشان از راديو و تلويزيون تجلي مي يابد، امكان انحصار طلبي را از بين مي برد؛ از آنجا كه امكان تشكل يابي مردم در گروههاي مختلف صنقي و يا انجمنهاي غير دولتي، يك وزنه تعادل در برابر يكه تازي احتمالي مردان سياست ايجاد مي كند؛ از آنجا كه قوه قضايي مستقل از قدرت اجرايي است و خطا و سوء استفاده هاي مقامات را مورد رسيدگي قرار مي داهد و در موردي مثل آن چه در يكي دو سال گذشته در فرانسه روي داد، دستگاه قضايي تا بازرسي دفتر كار وزير دفاع يا مقامات مورد سوء ظن و ضبط مدارك مورد نظر، پيش مي رود و باز پرسي از مقامات ساعتهاي طولاني در يك احضار مي تواند تداوم يابد، و اگر اسناد مجرم بودن آنان را ثابت كرد، حكم محكوميت در از سوي دادگاه، در مورد آنان صادر و اجرا مي شود. در چنين شرايطي نه گروهي مي تواند خواب انحصار قدرت را ببيند و نه كسي مي تواند خود را قيم مردم بداند و نه فكر سانسور و تحريف تاريخ به سرش خواهد افتاد، چون اگر كسي چنين تمايلاتي از خود بروز دهد، نه تنها با اين كار از خود چهرهَ آدم ابله و دروغگويي ارائه خواهد داد، بلكه تودهني متعدد از هر طرف خواهد خورد. خوب يادم هست آن اوائل به قدرت رسيدن خميني در سالمرگ مصطقي خميني برنامه يي از تلويزيون پخش شد كه مي خواست اين تصور را به بينندگان القاء كند كه انقلاب سال 57 نتيجه خشم مردم در واكنش به مرگ حاج آقا مصطقي خميني بوده كه اطرافيان خميني مدعي بودند توسط ساواك به قتل رسيده است و اين البته دروغ بزرگي بود كه سبب خنديدن بينندگان نشسته در پاي تلويزيون، به ريش امام و توليد كننده و مبتكر آن برنامه شد. بزرگترين نفع دموكراسي براي ملتهاي برخوردار از آن اين است كه اجازه پيدايش آدمهاي خودمحور بين و خود شيفته و انخصار طلب در عرصه سياست را نمي دهد، خود شيفتگاني كه حامل چيزي جز تحقير يك ملت و ايجاد مصيبت براي مردم نمي توانند باشند. شايد اين هم از ويژگيهاي استتثنايي تاريخ ما باشد كه يك كسي هم به قدرت نرسيده ملتي با سه هزارسال تاريخ را هيچ شمرد و در روياي انحصار قدرت، اسم خودش را روي ايران كوبيد و مبارزه براي استقرار دموكراسي در ايران را با طرح شعاري نا مربوط و انزجار برانگيز كه تمايل مالك الرقابي از آن پراكنده مي شد، به شكلي در آورد كه گويي دعوا بر سر ملك مورثي «غصب شده» است، كه بايد با رعاياي خوش نشين آن به صاحبش برگردانده شود و بيش از دو دهه، به هيچ انتقادي در اين زمينه نه از سوي دوستان و هم پيمانان خود، نه خارج از دايره دوستان، اعتنايي نكرد. حالا اگر با نكاتي كه به آن اشاره شد، اوضاع در جمهوري اسلامي برپا شده بر اساس اسلام ناب محمدي را، كه خميني مثل طاعوني مرگبار بر ايران گستراند، با دموكراسي برمبناي انتخابات واقعا آزاد، مقايسه كنيم مي بينم كه تفاوت از كجا تا به كجاست. سران رژيم اهريمني ولايت فقيه خيلي ادعاي مردمي بودن با استناد به برگزاري انتخابات متعدد از زمان استقرارشان در راس قدرت، كرده اند و بازهم خواهند كرد، انتخاباتي كه همه مي دانند نمايشي است و در موارد متعددي حتي كساني كه «التزام عملي» خود را به ولايت فقيه اعلام كرده اند، از شركت در انتخابات به عنوان كانديدا، محروم شده اند. انتخابات نمايشي، ماهيت ضد مردمي رژيم ولايت فقيه را كه در عملكرد جنايتكارانه اين رژيم عليه مردم ايران متبلور است، نمي تواند بپوشاند. آخوندهاي جنايتكار ضد ايران و ايراني هيچ حرمتي براي كسي قائل نشدند و نيستند و ابلهانه گمان مي برد ند كه با سانسور و باز نويسي تاريخ، مي توانند تاريخ ديگري براي مردم ايران بنويسند كه گويي قبل از يورش ويرانگرانه تازيان غازي به ايران، نه اين سرزمين تاريخ و نه مردمش هويتي داشته اند و بعد از آن هم روحانيت شيعه عامل پيش برنده و نيروي اصلي هر تحولي بوده است. آخوندهاي مرتجع سنگ مزار شهداي مبارزه مسلحانه عليه رژيم دست نشانده محمد رضا شاه را شكستند و حتي در فكر تخريب آنها بر آمدند. بزرگداشت دكتر مصدق بر سرمزارش در احمد آباد بار ها با مزاحمتها و درنده خويي هاي گله هاي پاسدار و لباس شخصي و حزب اللهي رو به رو شد و آخوندهاي خودكامه در سالهاي گذشته، حتي بارها مراسم سالگرد درگذشت مهندس بازرگان را كه دربر پايي رژيم جمهوري اسلامي به خميني كمك كره بود، با گله هاي حزب اللهيهاي درنده، مورد حمله قرار دادند. آخوندهاي مرتجع و درنده خو، كه دسته دسته جوانان هوادار گروههاي دگر انديش و چپ را به جوخه هاي اعدام سپردند، هم چنان به نسل جوان و آگاه كشور كينه مي ورزند و دست از سركوب مستمر آنان بر نمي دارند و پي در پي دانشجويان فعال در انجمنهاي اسلامي را كه زبان به انتقاد از انحصار طلبي و دفاع از دموكراسي گشوده اند دستگير مي كنند و به زندان مي افكنند و آنها را از تحصيل بار مي دارند، اما خروش آنان خاموشي پذير نيست. آخوندهاي مرتجع سركوبگر، جوان دانشجويي مثل احمد باطبي را كه جرم بزرگش در دست گرفتن و نشان دادن پيراهن خوني يك دانشجو در سال 78 بود كه در يورش عمال سركوبگر رژيم ولايت فقيه به دانشجويان در ماجراي كوي دانشگاه زخمي شده بود، اول به مرگ و بعد به پانزده سال زندان محكوم كردند تا به خيال خودشان هشداري داده باشند به ديگر دانشجويان كه اگر سركشي كنند سالهاي جوانيشان در زندان خواهد گذشت، آخوندهاي جنايتكار زناني را كه براي رفع تبعيض اسلامي – آخوندي و تحقير ضد انساني عليه آنان، به طور مسالمت آميز فعاليت مي كنند، به محاكمه مي كشند و به زندان محكوم مي كنند، تا زنان و دختران آزاده ايراني را مرعوب كنند و اخطاري باشد براي آنان كه اگر در برابر اقتدار روحانيت مرتجع شيعه و رژيم اسلامي قد علم كنند، سركوبي شديد و زندان در انتظار آنان خواهد بود. به قول يكي از اين زنان فعال، چه فعاليتي مسالمت آميز تر از جمع كردن امضاء مي شود يافت؟ اين جباريت رژيم آخوندي است كه يك تسويه حساب تاريخي با روحانيت درنده خوي شيعه و دفن اسلام سياسي را اجتناب ناپذير و به يك گذرگاه اجباري تاريخ ايران به سوي دموكراسي تبديل مي كند. من بر اين باورم كه تاريخ ايران از گذرگاه با كاروان زنان و مردان، كارگران و دانشجويان مبارز و آزاديخواهش كه مبارزاتشان براي حقوق شهروندي و دموكراسي و رفع تبعيص عليه زنان و حق دخالت و شركت در سرنوشت ميهن خويش، گسترش روز افزون مي يابد، خواهد گذشت.
درفش – 17 مه 2007 –27 اردیبهشت1386

samedi, avril 21, 2007


ايرج شكري

هويت ايراني مغلوب اسلامگرايان نمي شود
قلعه بابک



از زماني كه شيخ صادق خلخالي در مورد كوروش هخامنشي نوشت كه او در جواني «لواط مي داده» (1)، تا اين روزها كه موضوع آبگيري سد سيوند و آسيب رسيدن به آرمگاه كوروش كبير هم چنان مورد بحث است، بيش از ربع قرن مي گذرد و در اين مدت مبارزه مردم ايران با رژيم روضه خوانها، در زمينه هاي مختلف و در اشكال مختلف بي وقفه ادامه داشته است. از آنجا كه اين رژيم منحوس ضد ايراني كه خميني مرتجع خونريز آن را بنيانگذاشت، در صدد تحميل معيارهاي ارزشي خود به مردم ايران و كنترل و رفتار و طرز زندگي و توليدات فرهنگي و كنترل تفكر مردم بوده و هست، انديشمندان، اهل قلم و روشنفكران و هنرمندان نقش مهمي در جدال با معيارهاي ارتجاعي آخوندي در زمينه هاي مختلف داشته اند، و در جدال بين «اسلاميّت» و «ايرانيّت»، آن كه به ناچار دست به عقب نشنيهايي زده جبهه «اسلاميّت» است و آن كه پيشروي كرده جبهه «ايرانيّت» است كه نمونه اش را همانطور كه اشاره شد، در مساله مربوط به آبگيري سد سيوند و اعتراضاتي كه از سوي ايران دوستان در اين زمينه شده است، مي توان ديد. آخرين نمونه اين اعتراضات در سفر اخير احمدي نژاد به استان فارس از سوي دانشجويان آن شيراز به عمل آمد.(2) در انتخابات رياست جمهوري دوسال پيش، زماني كه دكتر معين كانديداي جناح اصلاح طلبان رياكار دولتي، مي خواست براي تبليغات انتخاباتي به شيراز سفر كند، گروهي از مردم استان فارس در بيانيه يي از او خواستار شدند در برابر دروازه ملل تخت جمشيد حاظر شود و سوگند ياد كند كه در صورت انتخاب شدن به رياست جمهوري، به منشور حقوق بشر كوروش كبير، وفاددار خواهد بود. واژه هاي «اسلاميت» و «ايرانيت» را ازآن جهت بكار بردم كه در آن روزهاي غوغاي اسلامگرايان مريد و مقلد خميني- كه در طول سالهاي مبارزه مردم وفرزندان انقلابي مردم ايران، عليه رژيم شاه ، نام بسياري از آنان را كسي نشينده بود، اما با جمبوجت حامل خميني به ايران آمدند و وزير وكيل و مشير و مشار شدند(3)-، يكي از ميان كه از دوره دبيرستان قصد داشت اولين رئيس جمهور ايران شود و از سخنرانان و مبلغان اصلي حكومت اسلامي در آغاز به قدرت رسيدن خميني بود، مي گفت «ايرانيت بدون اسلاميت معنا ندارد». اما حالا مي بينيم كه معنا دارد. او بعد ازرئيس جمهور شدن، در «انقلاب فرهنگي» ارديبهشت 1359 و اشغال دانشگاه توسط مقلدان امام خميني ابتكار عمل را به دست گرفت و اشغال دانشگاه توسط كميته چي ها و حزب اللهي ها را روزاستقرار حاكميت جمهوري اسلامي ناميد.
دست اندركاران رژيم و برخي دلقكهايي كه سفارشات و نيازهاي تبليعاتي رژيم را برآورده مي كنند، در چسباندن و جوش دادن «اسلاميت» به «ايرانيت»، گاه توليدات خنده دار«ماندگار»ي از خود به جا مي گذارند. يكي از اين توليدات در خنده دار در «جشن هسته اي» به نمايش در آمد كه «دكتر احمدي نژاد»، رئيس جمهوري نوراني و مهدوي رژيم طبق اعلام قبلي در آن شركت داشت تا خبرخوش هسته اي را به اطلاع مردم برساند. اين جشن در 20 فروردين در تاسيسات اتمي نظنز برگزار شد و جريان آن به طور مستقيم از تلويزيون رژيم پخش شد. در اينجا كاري به اهداف برگزاري اين جشن هسته يي و درجه اهميت و اعتبار دستاوردهاي اعلام شده ندارم و گمان مي كنم خيلي از ايرانيها كنجكاوي چنداني براي دانستن آنچه احمدي نژاد مي خواست بگويد نداشته اند چون از پيش برايشان روشن بود كه در دعواي خصوصي رژيم با غرب سر مساله اتمي، احمدي نژاد مي خواهد به خيال خودش فيلي هوا كند و به همين خاطر هم وقت خود را براي تماشاي پخش مستقيم آن تلف نكرده اند، اما من از روي كنجكاوي براي دانستن چگونگي برگزاري اين جشن به برنامه نگاه كردم. در «سرودي» كه براي اين برنامه درست شده بود و در آغاز آن اجرا شد، سراينده «جوشكار» اين سرود در بيتي فرموده بود« روزي كه آرش مرز ايران را نشان داد/ گويا علي بر بازوان او توان داد». ترانه سراي جوشكار كه خودش هم در محكم بودن جوشكاري خودش ترديد داشته شايد كلمه «گويا» را براي اين به كار گرفته كه خود را از شر سوالاتي كه احتمال مي داده ، در مورد اين كشف مهمل از سوي كساني كه با تاريخ و ادبيات آشنايي دارند از او بشود رها كند،از جمله اين كه چطور بين يك قهرمان اساطير ايراني كه به لحاظ زمان وقوع داستان هم زمانش به خيلي قبل از زمان علي مي رسد، با علي خليفه عرب مسلمان ، كه در زمان حياتش در سرزميني ديگر، درگير جنگ قدرت و مسائل زميني بوده و سرانجام هم به دست يكي از مخالفان هم نژاد خودش كشته شد، ارتباط برقرار كند. به ويژه آن كه بنابر مطلب و مقالات تحقيقي كه در مورد حمله اعراب مسلمان به ايران براي صدور دين الله به ايران زمين نوشته شده است، در زمان خلافت علي مقاومت بسياري در گوشه و كنار ايران در برابر سپاهيان اسلام وجود داشت است. ترانه سرا مي تواند در برابر سوالات از اين گونه بگويد من گفتم «گويا» به يقين كه نگفتم . ترانه سرا در مصرعي هم گفته بود، «ما وارث كشور مردان مرديم»، و به اين ترتيب زنان را به كلي نديده گرفته بود، در حالي كه «زنان زن» هم در اين مرز بوم وجود داشته اند، چه آنان كه در رويداهاي مهم شركت داشته اند، مثل طاهره قرة العين، يا زنان مبارز در دوران مبارزه با رژيم شاه، و چه آن ميليونها زني كه در زندگي روزانه بيشترين سهم را در بدوش كشيدن بار سنگين زندكي به عهده دارند و مديريت امور زندگي خانواده، با كالاهاي كوپني دوران جنگ و با گراني وسرسام آوركنوني در واقع به عهده آنان بوده است. در پايان پخش مستقيم جشن هسته يي، ويدئويي نشان داده شد كه آقاي محمد نوري خواننده خوش صدا و سرشناس ايران، ترانه يي را كه براي يك سريال تلويزيوني زمان شاه خوانده بود، مي خواند. ترانه يي كه در عشق به ايران سردوه شده بود و از امام و پيغمبر و اسلام در آن نشاني نيست. اما ناگفته نماند، چند روزي قبل از اين جشن، رژيم برنامه يي از تلويزيون به مناسبت تولد پيامبر اسلام پخش كرد كه در يكي از اين برنامه ها خواننده يي ترانه يا«سرود»ي مي خواند كه در آن شاعر اظهار خرسندي مي كرد كه با تولد پيامبر و ظهور اسلام،«طاق كسراها(كسري) شكست». سراينده مثل امامش كه از اين كه «مجوس از اسلام شكست خورده» بود، خرسند بود، از يورش تازيان غازي به ايران و ويرانگريهاي آنان اظهار خرسندي كرده بود. اما از آنجا كه ايران تاريخ باستاني شكوهمندي دارد كه به زمان قبل از اسلام كه با باشمشير و يرانگراني و راه انداختن كتابسوزان به ايران آمد تعلق دارد، تلاشهاي ربع قرني رژيم روضه خوانها براي حذف آن از ذهن مردم به نتيجه نرسيده است، برعكس ددمنشي و عقب ماندگي آخوندهاي انگل، سبب گرايش گسترده يي در بين مردم و نسل جوان براي شناخت بيشتري از پيشنه تاريخي ايران شده و زير فشار جامعه پوياي ايران، تظاهر به ايران گرايي ونشان دادن علاقه به تاريخ ايران قبل از اسلام، مثل تظاهر به مردم گرايي و دموكراسي خواهي، بيش از ستيز با پيشنه تاريخي ايران در بين دست اندر كاران رژيم ديده مي شود. واكنشهايي كه اخيرا از سوي برخي رسانه ها و بعضي عناصر رژيم در مورد فيلم «300» به كار گرداني ژاك اشنايدر ديده شده از آن جمله است. داستان فيلم در مورد حمله خشايارشا، پادشاه هخامنشي به يونان و مقاومت لئونيداس سردار يوناني در برابر سپاه بزرگ شاه هخامنشي است. گفته مي شود در اين فيلم چهره بسيار خشني از ايرانيان ارائه شده است. طنز قضيه آنجاست كه دست اندركاران همين رژيم دو سال پيش، با ساخته شدن فيلم «يك بوس كوچولو» به كارگرداني آقاي بهمن فرمان آرا به مخالفت برخاسته بودند و آن را «فاقد وجاحت» دانسته بودند چرا كه در بخشي از آن دو مرد سالخورده كه دو دوست قديمي بودند ضمن ديداري از بعضي آثار باستاني ايران به ستايش از تاريخ گذشته ايران مي پرداختند و از موضع رژيم براي نديده گرفتن و تلاش براي حدف كردن آن اظهار تاسف مي كردند(4). اين امر باعث اعتراض كار گردان شد و تهديد كرد كه ديگر در ايران فيلمي نخواهد ساخت. سر انجام وزارت ارشاد رژيم در برابر كارگردان عقب نشست و فيلم ساخته شد، اگر چه گويا فيلم از تيغ سانسور در امان نماند.
آقاي محمد قائد كه از روزنامه نگاران توانا و باسابقه ايران است كه قبلا از تعطيل شدن روزنامه آيندگان با خشم خميني در آن روزنامه قلم مي زد، در مقاله يي با عنوان «نياكان مغروق» در شماره 28 اسفند روزنامه اينترنتي روز، به مساله تلاش رژيم براي حذف تاريخ پيش از اسلام و اعتراضاتي كه اكنون در مورد آبگيري سد سيوند و از سوي گروههاي مختلف مردم به عمل مي آيد و اعتراضات ايرانيان به فيلم 300 و پرداخت و نوشت:
« پس از گذشت تقريباً سه دهه، مي‌توان براي ده‌هزارمين بار پرسيد: حاصل آن همه مغزشويي و پاكسازي كتابهاي درسي قرار بود همين باشد؟ در برنامه آموزش رسمي،‌ از كودكستان تا فوق‌پر‎‎ُفسوري، كوچكترين حرفي از ايران باستان نيست. يوزف گوبلز، وزير تبليغات نازيها، در سال 1933 اعلام كرد: «سال 1789 بدين وسيله از تاريخ حذف مي‌شود.» مفهوم نياكان هم قرار بود به ضرب بخشنامه از ذهن و زبان ايراني پاك شود و همه قبـول كنند كه به بركت هجوم صحرانشينان به تيسفون از زير بوته در آمدند. دو ماجراي سد و فيلم كذايي اخير را كه كنار هم بگذاريم، رژيم پهلوي به خواب هم نمي‌ديد ملت در دفاع از نياكان (فرضي يا واقعي) خويش چنين رعدآسا بغرّد. آن هم داستان مرتبطي است اما نگارنده، با قدري اكراه، منتظر ديدن فيلم مي‌ماند.
مقامهايي كه اين همه اعتراض به سدي در گوشه‌اي از مملكت را سياسي و بنابراين بيربط مي‌دانند ظاهراً در درك اين نكته مشكل دارند كه علاوه بر دانشگاه و مطبوعات و موسيقي و كتاب و فيلم و اينترنت و كاريكاتور، كشورداري هم امري سياسي‌ است».
اخيرا آقاي نعمت احمدي وكيل دادگستري در مطلبي كه در روزنامه اعتماد منتشرشد، هشدار داد كه در طرحي كه براي توسعه بيمارستان لقمان الدوله در نظر گرفته شده است، مدفن دو تن از شهداي بزرگ مشروطه كه بنيانگذاران روزنامه نگاري نوين در ايران هستند، يعني صور اسرافيل و ملك المتكلمين، در خطر تخريب قرار دارد و خواهان جلوگيري از اين امر شد(5).
اسلامگرايان جبار ضدايراني گمان مي كنند، با تلاش براي حذف نشانه هاي تاريخي و سانسور تاريخ و با تلاش براي مغزشويي و تزريق معيارهاي ارتجاعي خود به جامعه از طريق تبليغات شبانه روزي، مي توانند تاريخ و هويت تاريخي ديگري مطابق ميل خود براي ايران و مردم ايران درست كنند كه سرمنشاء آن، جنگ و جدالهاي قبايل عرب اطراف مكه در 1400 سال پيش باشد، اما اين تصور و تلاشهاي ارتجاعي و ابلهانه به ضد خودش تبديل شده و باز هم خواهد شد، گواه آن هم اين است كه به روشني مي بينيم كه آن همه توهين و اهانت به دكتر مصدق از سوي خميني و پيروانش به ضد خوش تبديل شده است اين كه مي بينيم كه نزديك به سه دهه سركوبي و ارعاب مردم، نه آنان را از جشن چهارشنيه سوري و نوروز و سيزده بدر منصرف كرد، نه آنهمه فشار و تحقير عليه زنان سبب شد آنان از مقاومت در برابر حجاب اجباري اسلامي دست بردارند و اين رژيم است كه در اين زمينه هم ناچار به عقب نشينيهايي شده است: آن مانتوهاي اسلامي بلند تا نزديك مچ پا باتنها سه رنگ تيره ي مجاز ، جاي خود را به مانتوهاي تا سرزانو و اكثرا «چسبان»، در رنگهاي مختلف كه همراه شلوار پوشيده مي شود داده است. اكثر زنان و دختران زلفها و موي سرشان را كه بنا بر معيارهاي آخوندي بايد تماما پوشيده باشد، در جلو سر نمي پوشنانند و موهاي نمي از سرشان پيداست و ارتكاب اين گناه زيبا، در بين زنان و دختران به واكنش ملي زنان در برابر آخويسم تبديل شده است. مردان هم ديگر از كروات زدن نگراني به خود راه نمي دهند، آرايش موي جوانان دهنكجي ديگري به معيارها «بسيجي» رژيم است. در زمان رژيم سلطنتي، مردم ايران با گرايشهاي مختلف ديني و بارعايت احترام به اعتقادات يكديگر زندگي مي كردند. متعصبان مذهبي از نوع مقلدان خميني در ميان توده هاي مسلمان خيلي كم به چشم مي خوردند. شهر ارديبل يكي از شهرهاي ايران است كه در زمان شاه مردم آن مردمي مذهبي شناخته مي شدند. زمان خدمت سربازي در فاصله سال 52 تا 54 من شمار گروهي از افسران وظيفه مازاد بر احتباج ارتش بودم كه در اختيار وزارت آموزش و پرورش قرار گرفتند، و اين افسران وظيفه، به كار تدريس در دبيرستانها فرستاده مي شدند. محل خدمت من بخش نمين و شهر اردبيل تعيين شد بود. در اردبيل بخشي از دوران خدمت را در تدريس در دبيرستان دخترانه آزرم گذراندم. در آن زمان تنها چند دانش آموز بي حجاب به آن مدرسه مي آمدند و آنها هم كساني بودند كه آنها پدرانشان از تهران براي اشتغال در پستهاي بالاي دولتي مثل فرماندار يا مدير كل به آن شهر آمده بودند. اما ساير دختران كه اهل همان شهر بودند، اگر چه با چادر به مدرسه مي آمدند، اولا با چادر مشكي به مدرسه نمي آمدند و چادر گلدار بسر داشتند، ثانيا زيرچادر روسري به سرنمي كردند، مگر بعضيشان در زمستان به خاطر سرما، ثالثا، سركلاس چادر را از سر برمي داشتند و «بي حجاب» در كلاس درس مي نشتند. كسي و مقرراتي روسري به سر كردن در كلاس را براي آنها ممنوع نكرده بود. همچنان كه روسري به سر كردن، براي خانمهاي شاغل در ادارات هم ممنوع نبود. يادم هست تنها يكي از دانش آموزان در كلاس روسري بسر مي كرد. در نمين، دبيرستان فردوسي تنها دبيرستان آنجا، مختلط بود. چون براي حدو ده پانرده دختر دبيرستاني نمي شد دبيرستاني جداگانه درست كرد( در زمان انفلاب در تهران، دبيرستانهاي دوره راهنمايي تحصيلي مختلط وجود داشت، شايد در شهرهاي ديگر هم بود درست يادم نيست). در دبيرستان فردوسي نمين زمان خدمت من در يك كلاس سوم دبيرستان 6 يا 8 دختر وجود داشت و در كلاس چهارم سه چهار نفر بودند، و در كلاس ششم دبيرستان تنها يك دختر در بين پسران وجود داشت( من دركلاش ششم آن دبيرستان تدريس نداشتم). دختران سر كلاس بي حجاب مي نشتند و زنگ تفريح البته آنها در كلاس مي ماندند. با معيارهاي ارتجاعي آخوندهاي مردم ستيز، در جدا سازي زنان از مردان، حتما هزاران دختر در روستاها و بخشهاي كشور، به اجبار از تحصيل محروم شده اند.
اكنون مبارزات مردم در گروههاي مختلف عليه رژيم به خاطر سختي شرايط زندگي و پافشاري برحقوق شهروندي به ويژه از سوي زنان سرافراز ايران، رو به افزايش است. مبارزه يي كه سه ده سركوبي و ارعاب و كشتار فرزندان مبارز مردم ايران، نتوانسته آن را خاموش كند و خاموشي پذيرنيست. اين رژيم منحوس، با ايدئوژي منحوس و ارتجاعي و با ولايت فقيه منحوسش از عرصه ايران جارو خواهد شد، اين امر دير و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد.


توضيحات
1- پيام فضلي نژاد، روزنامه نگار، گفتگويي با خلخالي قبل از مرگ آن جلاد در سالهاي انزواي او انجام داده كه در آن به نوشته خلخالي در مورد كوروش هم اشاره شده است. از آنجا كه اين گفتگو حاوي نكات مهم ديگري از ويژگيهاي آن جلاد و جناياتي كه با اداشتن كارت سفيد و اخيتار تام از سوي خميني پليد انجام داد است، بهتر ديدم كه به جاي نقل قول چند جمله از آن مصاحبه، هموطنان و عزيز را به خواندن آن مطلب كه در نشاني زير قابل مطالعه است، دعوت و ترغيب كنم. تنها اين نكته را لازم به ياد آوري مي دانم كه در مطالبي ديگر كه در اين زمينه ديد ه ام اشاره شده بود كه زنده ياد سعيدي سيرجاني، در كتاب در « آستين مرقع» اين نكته را مورد دقت و افشاگري قرار داده است كه خلخالي قول يك مورخ را كه گفته بود كوروش« در جواني راهزني پيش گرفت» ، با تبديل كردن «راهزني» به «راه زني» مفهوم لواط از آن ارائه كرده كرده است. تازه در مورد مفهوم كلمه راهزن در قول آن مورخ هم اين بحث مطرح شده كه راهزن مي تواند مفهوم راهبان داشته باشد.

http://news.gooya.com/politics/archives/002730.php

قلعه بایک
2- اعتراضات دانشجويان شيراز:
http://www.savepasargad.com/aa.from%20091806/April/tahson%20dar%20shiraz.htm





سردر مجلس شورای ملی در بهارستان
3- جلاالدين فارسي يكي از آن افرادي بود كه از زير عباي خميني بيرون آمد. آن اوائل« استاد جلال الدين فارسي»، از مبلغان حراف و روده دراز رژيم بود كه خيلي اين طرف و آن طرف جلسات سخنراني براي او ترتيب داده مي شد و از سخنرانان تجمعات برگزار شده توسط حزب جمهوري اسلامي بود. او چنان نقشي دربين مقلدان و پامنبري هاي خميني داشت، كه از سوي حزب جمهوري اسلامي به عنوان كانديدا براي اولين انتخابات رياست جمهوري تعيين شد. اما چون ايراني الاصل نبود و گفته شد كه او در 18 سالگي به ايران آمده و نامش خانوادگيش افغاني بوده است، و چون اين مساله مخالفتتهايي زيادي حتي در اردوي اطرافيان خميني برانگيخت. برخلاف ميل كساني چون هاشمي رفسنجاني كه تاكيد داشت وي ايراني الاصل است، خميني براي خواباندن سرو صداها امر به كنار كشيدن او داد. چند سال بعد از آن روزها، جلال الدين فارسي، در روستايي در طالقان، يك كشاورز را كه به او اعتراض كره بود كه چرا در زمينهاي متعلق به او كبك شكار مي كند، باشليك گلوله كشت، اما رژيم اين جنايت را ماست مالي كرد او از مجازاتي كه سزاي او بود گريخت .

4 - در صحنه يي از اين فيلم كه در ميدان نقش جهان اصفهان مي گذر، اسماعيل شبلي(نويسنده) كه جمشيد مشايخي نقش او را بازي مي كند، ضمن ستايش از زيبايي ميدان نقش جهاهن به دوست خود محمد رضا سعدي كه كيانيان نقش آفرين اين شخصيت فيلم است مي گويد: « تو اين سالها خيلي سعي شده كه تاريخ سه هزار ساله ما نايديده گرفته بشه» و سعدي (كيانيان) در واكنش به اين حرف مي گويد« بيهوده است، تو اگر شناسنامه خودت را پاره كني اسم پدرت عوض نمي شه». در صحنه ديگري كه در برابر آرامگاه كوروش مي گذرد و بهمن فرمان آرا، استادانه آن را آفريده تا هويت و تبار نسل كنوني ايران را به تماشاگر ياد آوري كند( گروهي جوان يكي بعد از ديكري از ميان تاريكي در كوتاه اتاق سنگي بالاي آرامگاه خارج مي شوند)، اسماعيل شبلي به دوست خود مي گويد«اين بچه ها راجع به كورش هيچ چيز نمي دونند» و محمد رضا سعدي، به طعنه مي گويد:«بهتر، چون مي گن جاسوس آمريكائيها بوده»، شبلي با خنده مي گويد«اطلاعات تو قديميه، اسمش تو فراماسونها در آمده» و ادامه مي دهد، ولي از شوخي گذشته، ما چرا نبايد افتخار كنيم كه كوروش اولين منشور حقوق بشر را صادر كرده است، بچه هاي ما بايد اينو بدونند» و دوستش جواب مي دهد :« به نظر مي رسد كه اين بچه ها خودشون اونو پيدا كرده اند».


5- مطلب آقاي نعمت احمدي را در نشاني زير مي شود مطالعه كرد

http://emruz.info/ShowItem.aspx?ID=6566&p=1

درفش- 21 آوريل 2007 – اول ارديبهشت1386

mercredi, janvier 31, 2007

















ايرج شكري

سوألي از حجت الاسلام والمسلمين سيد محمد خاتمي

آقاي جان كري در تهران به اسلام مشرف، شيعه و ختنه خواهد شد يا در واشنگتن؟


آخوند خاتمي در سخناني در شب عاشورا، از مجذوب شدن جان كري كانديداي حزب دموكرات در انتخابات دوره گذتشته رياست جمهوري امريكا به امام علي و اماحسين و شعيه گري و تاثيرات عاشورا، شخن گفته كه اين تصور ايجاد مي شود كه به همين زوديها، جان كري در محضر مبارك ايشان به اسلام مشرف شده و تن به تيغ جراح خواهد سپرد تا باكاهش از تن خود و پذيرفتن سنت يهودي – اسلامي ختنه، هيچ زائده يي جسماني مخل اسلام آوردن او نشود از همين رو اين سوال هم خود به خود به وجود مي آيد كه اگر آقاي جان كري به اسلام مشرف شد، در ام القراي اسلام ختنه خواهد شد يا در ممالك آمريك! خبرگزاري فارس روز سه شنبه 10بهمن در گزارشي از سخنراني خاتمي در خانه هنرمندان، در شب عاشورا، از جمله خاطر نشان ساخت كه:« خاتمي با اشاره به سفر اخيرش براي حضور در كنفرانس داووس و سخنان جان كري سناتور دموكرات آمريكايي مبني بر بيان ويژگي‌هاي امام علي(ع) و امام حسين(ع) تصريح كرد:بسياري از انسان‌ها در طول تاريخ از صحنه شگفت‌انگيز عاشورا درس و الهام گرفتند»(تاكيد از من). البته ممكن است جان كري با توجه به گرفتاري آمريكا در عراق ونگراني آن كشور از نقش شيعيان حزب الله لبنان، سعي كرده باشد اطلاعاتي در مورد مذهب شيعه كسب كند و مطالعاتي در اين زمينه كرده باشد و در صحبت با خاتمي از اطلاعات خود استفاده ديپلماتيك كرده باشد، اما واقعا معلوم نيست كه اصلا جان كري چه گفته است. چون دليلي ندارد قبول كنيم كه خاتمي دروغ نگفته است. برخي عكسها از مراسم سوگواري عاشور از زنجير زني و قمه زني، كساني چون جان كري را، تنها مي تواند، از آثار و عوارض چنين دين و مذهبي بر جامعه يي كه اين باورها در آنجا رايج است، وحشت زده بكند. خاتمي آخوند وقيح شيادي است كه حتي از دست بردن به شعر حافظ در سخنراني در در برابر مردم، اصلا احساس شرم نكرد، تحريف حرفهاي جان كري كه كسي اطلاع مستقيم و بلا واسطه يي از آن ندارد، و حرفي را از زبان او گفتن در ستايش امامان شيعه كه چيزي نيست. منظورم از سخنراني خاتمي آن سخنراني اوست كه گمانم زمان اعلام كانديدا شدن براي انتخابات رياست جمهوري در سال 80 بود كه اين بيت حافط را كه مي گويد«عشق دردانه است و من غواص و دريا ميكده/ سرفرو بردم در آنجا تا كجا سر بر كنم»، دستكاري و با تبديل كلمه ميكده به «بي كران»، آن را اسلامي و ملاخور كرد. در حالي كه چنين چيزي نه در ديوان حافط تصحيح محمد قزويني - دكتر قاسم غني وجود دارد نه در «حافظ به سعي سايه» و نه در ديوان حافظ چاپ انتشارات امير كبير كه يك نسخه از چاپ دهم آن ( سال 1357) را دارم كه در آن ياد آوري شده است« كه از روي معتبر ترين نسخ موجود در دنيا» منطقي هم نيست كه با مقايسه دردانه و غواص كه هر دو اسم هستند براي دريا بيكران به كارگرفته شده باشد كه صفت است.
اين آخوند مزّور از آن تكبر و منيّتي كه وجود همه آخوندها لبريز از آن است، به ميزان حد اكثر در خود ذخيره دارد و در تحجر و روشنفكر سيتزي به طور بينشي، هيچ كم از خميني ندارد. شاهد اين امر، نگاه او به روشنفكران ايران است كه در كتاب «بيم موج»، مكتوب كرده است. به روشني مي توان ديد كه در هيستري ضد روشنفكري و تبلور تمام عيار يك حاكم شرع از نوع شيخ صادق خلخال و از نوع همان محتسبان و مفتيان و زاهداني كه مورد انزجار حافظ بودند، چيزي كم ندارد.خاتمي در كتاب بيم موج كه چاپ اول آن در بهار سال 1372 در تهران منتشر شده، ازجمله مدعي شده است كه تنها دو تن از كساني كه«مساله روشنفكري داشتند»، يعني جلال آل احمد و علي شريعتي، در بين مردم ايران جايي داشتند و به غير از اين دو بقيه را كه روشنفكران بي دين مي نامد، بدون هيچ سند و مدركي چنين مورد داوري قرار داده وبه آنان اتهام زده است: «روشنفكر بي دين بخواهد يا نخواهد و بداند و يا نداند، آب به آسياب دشمن مي ريزد، دشمني كه مخالف استقلال ما است و با فرهنگ اصيل و ديانت و آزادگي اين ملت سر ستيز دارد. و تاريخ گواهي مي دهد كه اين جناح غالبا با حكومت هاي جبّار و وابسته به بيگانه همراه و همگام بوده است و در بسياري از موارد همكاري آگاهانه داشته است...»(1) اين البته با واقعيتهاي جامعه ايران و نقش روشنفكران به قول خاتمي بي دين يا در واقع لائيك و غير مذهبي ايران نمي خواند و يك ياوه گويي از نوع ياوه گوئيهاي آخوندي است كه در هر آخوندي به رنگي و به نوعي ديده مي شود، در مشكيني و جنتي و نوري همداني و فاضل لنكراني و مكارم شيرازي و حجبت الاسلام دانشمند!(نام كافور نهند بر زنگي) به نوعي و در خاتمي هم به همين شكل كه ديديم. از اين كه بگذريم حجت الاسلام سيد محمد خاتمي هم خوب مي داند كه صادق هدايت با آنكه بسيار بيزار اسلام بود و حق مطلب را در مورد هرچه آخوند و تفكرات ارتجاعي و آخونديسم است، در برخي از آثار خود مثل « البعثﺔ الاسلاميه الي البلاد الافرنجيه » ادا كرده است(2)، باز هم در جامعه ايران محبوب است و اصلا همين آخوند ستيزي و ارتجاع ستيزي و ايراندوستي او از عوامل محبوبيت اوست. براستي خاتمي چطور مي تواند ادعا كند كه صادق هدايت در جامعه ايران محبوبيت ندارد؟ يا چطور مي تواند ادعا كند كه شاملو محبوبيت ندارد، يا صادق چوبك محبوبيت ندارد؟ هر چقدر هم كساني مثل سيد محمد خاتمي سعي كنند با نوشته و كتاب يا درتريبونهايي كه بيش از ربع قرن است به انحصار خود در آورده اند روشنفكران بي دين ايران را تخطئه كنند، و با برقراري شديدترين سانسورها و اعمال فشار بر دست اندركاران انتشارات و نشر كتاب، سد بزرگي در راه فعاليت آنان ايجاد بكنند و حتي گروهي از اين روشنفكران «بي دين» را هم، همانطور كه كاظم انبارلويي سر دبير رسالت خط و نشانش در سر مقاله رسالت 31 مرداد 1370 (3)كشيده بود كشيده بود و آخوند دري نجف آبادي چندي قبل از قتلهاي زنجيره در مرداد 1377 اخطار كرده بود(4)، به قتل برسانند و عليه روشنفكران بي دين، با استفاده از هر فرصتي زوزه بكشند، چيزي را عوض نخواهد كرد:«شب پره گر وصل آفتاب نخواهد/ رونق بازار آفتاب نكاهد». خاتمي در همين سخنراني باز بيشرمانه به ستايش خميني پرداخت، همان ضحّاك زمان كه با اصرارش در ادامه جنگ با عراق و با دستور سركوبي دگرانديشان و با صدور دستور كشتار زندانيان سياسي، سياه ترين و خونين ترين سالها را در تاريخ قرن بيستم ايران رقم زد و مصائب زيادي با آن ايدئولوژي منحوس و آن ولايت فقيه منحوش براي ايرانيان ببار آورد. در پايان مناسب مي دانم كه نكته يي از يادداشت مهاجراني در مورد اعدام برزان تكريتي برادر ناتني صدام را براي اين رئيس جمهوري سابق و خود آن وزير اسبق و ساير مردم ستيزان رژيم ضد ايراني جمهوري اسلامي ياد آوري كنم. مهاجراني در مطلبي كه در 30 ديماه برابر 20 ژانويه 2007 در روزنامه اعتماد ملي درج شد، ضمن شرحي از تلاشها و عجز و لابه برادر ناتني صدام و اين كه و به هر كاري براي رهايي از مجازات دست زده بود(از جمله گويا در لباس خود مدفوع و ادرار مي كرده كه تا فكر كنند ديوانه است) ، كه از گزارش اياد عبدالرزاق از سايت خبرگزاري عراق نقل كرده است، با اشاره به كنده شدن سر برزان تكريتي موقع اعدام او ، در پايان نوشته خود ياد آور شده است:« وقتي سر او كنده مي شود شايد چند ثانيه يي رمق زندگي در ذهنش بوده است. به گمانم ذهنش پر از فرياد قربانياني بوده است كه به دست او كشته شدند. دستان هر كسي وقتي به خون آلوده شد، خون اورا رها نمي كند. اگر دستهايش را هم پنهان كند، با اژدهاي درونش چه مي كند. برزان فقط يك نمونه بود از تنهايي و خواري آدمكشان. تقدير اين بود كه آن كه ابزار حاكميت رعب بود اين گونه خوفناك به دار آويخته شود و احساس كند سرش كنده شد».اين نكته ها را بايد سران رژيم كه در كشتار دهها هزار ايراني آزاديخواه دستهاشان آغشته به خون است به خاطر بسپارند و به خاطر بسپارند كه فقط صادر كنندگان و اجرا كنندگان احكام اعدام و كساني كه با كارت سفيدي كه از خميني داشتند دست به هرگونه جنايت عليه فرزندان مبارز و آزاديخواه ايران زمين زدند، تنها مجرمان جنايات رژيم ولايت فقيه عليه مردم ايران نيستند، كساني كه وزير . كار گزار اين رژيم به ويژه در دهه 60 بوده اند و از سياستهاي حاكميت دفاع كرده و در اجراي اهداف آن پست و مقام داشته اند نيز مجرمند. جناب وزير اسبق بايد بداند كه لكه هايي از خون شكرالله پاك نژاد آن انقلابي بزرگ و انسان شريف و لكه هاي خون هزاران دانش آموز دبيرستاني و دانشجو كه در دادگاههاي انقلاب اسلامي محكوم به اعدام شدند و در آغاز بهار زندگي با داس اسلام ناب محمدي درو شند، بر روي دستان ايشان و كساني مثل آخوند خاتمي را ميلونها ايراني به روشني مي بينند و اين پنهان كردني نيست. براي كساني كه اگر در شرايط سالهاي ا‏غاز دهه شصت دستگير شده بودند، حتما اعدام مي شدند اما به چنگ رژيم نيفتادند و چه بسا كه دوستان و عزيزاني را در آن اعدامها از دست دادند، اين شانس وجود داشت كه ماجراي واجبي خوراندن به سعيد امامي يكي از سر دژخيمان اين رژيم، توسط خود رژيم و مرگ خفت بار اورا شاهد باشند. در و بحثها جدلهاي بين عناصر دو جناح رژيم در زمان مرگ سعيد امامي از جمله گفته شد كه ه آهك موجود در واجبي اعضاي داخلي او را سوزانده و صدمه زده بود. كليه هايش از كار افتاده بود و دچار تنگي نفس شده بود و خلاصه زجركش شد. من وقتي لحظه هاي خفه شدن همراه با شكشتن مهره هاي گردن آن دو شهيد اهل قلم، پوينده و مختاري را در نظر مجسم مي كردم و آن لحظه هاي تنگي نفسي سعيد امامي را در اثر واجبي كه به او خورانده شده بود، با خود مي گفتم و اكنون نيزمي گويم لااقل براي يك مورد هم كه شده باشد، عدالت در مورد يك دژخيم و مريد خميني و خامنه اي اجرا شد. اميدوارم كه عدالت در مورد ساير جنايتكاراني كه در برپا كردن و برپا نگاهداشتن رژيم ولايت فقيه به مردم كشي و آزادي كشي دست زدند، روزي توسط دادگاههاي جمهوري برپا شده توسط مردم ايران و رها شده از حاكميت اسلام اجرا شود.


-------------------------
منابع و توضيحات

1 - بخشي از داروي خاتمي در مورد روشنفكران ايران كه در صفحات 199 و 200 كتاب بيم موج چاپ پنجم (بهار 11377)درج شده است چنين است: «جامعه ما جامعه يي ديني است و طبيعي است كه بي دينان مدّعي روشنفكري در اين جامعه پايگاه و دردل مردم جايگاهي نداشته باشند و نداشته اند.

متاسفانه آن چه بنام روشنفكري در عهد جديد تاريخ ملت ما جريان داشته حركتي صوري، بي بنياد و بريده از مردم بوده است و هيچگاه صداي مدّعيان روشنفكري اين مرز و بوم از ”كافه ترياها!!!“ و قهوه خانه هاي خاصي كه در آنجا پز ”اپوزيسيون !!“ مي دادند بيرون نيامد و اگر آمد مردم صداي آنان را نشنيدند و اگر شنيدند زبان آنان را نفهميدند و در نتيجه هيچگاه هيچ تفاهمي بوجود نيامد.
اگر هم روشنفكري گل كرد و مورد احترام مردم قرار گرفت، كسي بود كه با دين مرم نسبت داشت و به باورها و سنّت هاي اصيل ديني خود را نزديك مي كرد و ازهمن جا مي توان راز و رمز محبوبيّت بزرگاني چون آل احمد و شريعتي را در جامعهً ديكتاتور زده و تحقير شده مان، دريافت. اين دو هم روشنفكر بودند و مطالب روشنفكري داشتند. اما جامعه احساس مي كرد كه اينان خودي هستند و درد و حرف مردم را دارند.
روشنفكر بي دين بخواهد يا نخواهد و بداند و يا نداند، آب به آسياب دشمن مي ريزد، دشمني كه مخالف استقلال ما است و با فرهنگ اصيل و ديانت و آزادگي اين ملت سر ستيز دارد. و تاريخ گواهي مي دهد كه اين جناح غالبا با حكومت هاي جبّار و وابسته به بيگانه همراه و همگام بوده است و در بسياري از موارد همكاري آگاهانه داشته است ولي خوشنختانه اين جريان بخاطر بي ريشگي در مت فرهنگ و عمق وجدان مردم ما تاثير چنداني نداشته است. و هم اكنون هم به نظر من روشنفكر بي دين خطر جدّي فكري محسوب نمي شود گرچه ممكن است در ذهن جامعه بخصوص جوانان اغتشاش هايي ايجاد كند و مهم تر اين كه ممكن است جاي پاي دشمن و مجرايي برا نفوذ او در جامعه باشد».

2 - صادق هدايت از جمله در «توپ مرواري نوشته است:« اين مذهب براي يك وجب پائين تنه از جلو و عقب ساخته و پرداخته شده، انگار كه پيش از ظهور اسلام نه كسي توليد مثل مي كرده و نه سرقدم ميرفته، خدا آخرين فرستاده برگزيده خود را مامور اصلاح اين امر كرد! تمام فلسفه اسلام روي نجاسات بنا شده و اگر پايين تنه را از آن بگيرند، اسلام روي هم مي غلتد و ديگر مفهومي ندارد». از كتاب «توپ مرواري» صفحه 76 در مجموعه يي يك جلدي از سه اثر ديگر صادق هدايت، «داستان آفرينش»( كه اثر منتشر نشده يي از صادق هدايت است) ، «البعثﺔ الاسلاميه الي البلاد الافرنجيه» و «حاجي آقا» به شكل مجموعه ، سازمان انتشارات فرزاد. روشن است كه اگر صادق هدايت بعد از تخت «سلطنت الهي» و خلافت نشتن خميني در ايران زنده بود، خود حجت الاسلام خاتمي هم در طرح و اجراي قتل او شركت مي كرد. اما چه امثال خاتمي بخواهند چه نخواهند، صادق هدايت در جامعه ايران - كه معلوم نيست به چه دليل خاتمي خود را سخنگوي بخش فرهنگي آن مي داند -، داراي جا و مقامي بلند و خدشه ناپذير است.


3 - كاظم انبارلويي در سرمقاله رسالت 31 مرداد با عنوان «توطئه فرهنگي»، با اشاره به سخنان خامنه اي در ديدار با گروهي از مسئولان رژيم كه در آن باز هم در مورد توطئه و تهاجم فرهنگي سخن گفته بود، نوشت كه خامنه اي «پرده از يك توطئه همه جانبه و سازماندهي شده در زمينه فرهنگ اسلامي» برداشت و با اشاره به انتشار نشريات و مجلاتي كه تعدادي از آنها توسط اشخاصي اداره مي شوند كه« نه تنها التزام عملي به اسلام ندارند، بلكه گاهي جرأت مي كنند به مقدسات نظام توهين كنند و پا ارزشهاي آن را زير سئوال ببرند» تهديد كرد كه:«به آقاياني كه پا را از گليم خود دراز تر كرده و به دست و پا زدنهاي فرهنگي خود چند سي سي “سياست“ نيز تزريق كرده اند، صادقانه نصيحت مي كنيم اين آخر عمري سعي كنيد به مرگ طبيعي اين دار فاني را وداع فرماييد...». در فاصله مرداد 31 تاريخ درج مقاله همراه با تهديد كاظم انبارلويي عليه روشنفكران و اهل قلم ايران، تا تهديد آخوند دري نجف آبادي (اولين وزير اطلاعات دوره اول رياست جمهوري خاتمي)، در مرداد 1377، سه ماه قبل از قتلهاي زنجيره يي، افراد متعددي قرباني قتلهاي سازمان داده شده در «تاريكخانه اشباح» شدند كه زنده ياد ميرعلايي، زالزاده ، يكي دو تن از كشيشان مسيحي از آن جمله بودند. يكبار محمد رضا خاتمي، برادر آخوند خاتمي تعداد اين قربانيان را نزديك به 80 نفر ذكر كرد.

4 - دري نجف آبادي در يك سخنراني در آمل در در مرداد ماه 1377 «جمع خانواده شهدا» كه نماينده ولي فقيه در استان و مديركل اطلاعات استان مازندران هم حضور داشتند، «ليبرالها و قلم به دستان فاسد» را تهدبد كرد و گفت «روحانيت شكست ناپذير است...در برابر جريانات مزدور و فاسد و غير ديني وقلم به دستان بي دين با قدرت مي ايستيم»(رسالت 12 مرداد77»
درفش.11 بهمن 2007 – 31 ژانويه 2007

dimanche, janvier 28, 2007

كنكور وقت ظهور - ايرج شكري



اين مطلب در19 دسامبر 2005 - 28/09/1384 نوشته شده و در همان زمان در يكي دو سايت اينترتي درج شد .ايرج شكري

كنكور وقت ظهور

در اواخر شهريور 1378، به خاطر نمايشنامه يي كه با عنوان «كنكور وقت ظهور»، در نشريه دانشجويي موج چاپ شد. غوغا در ام القراي اسلام بپاشد كه به «آقا امام زمان» اهانت شده و دستاوردهاي انقلاب مورد تمسخر قرار گرفته است. بخش رسانه يي قتلهاي زنجيره يي، مستقر در روزنامه كيهان هم به كوره اين غوغا مي دميد. كيهان اول مهر ضمن مطلبي، نامه اعتراضي بسيج دانشجويي دانشگاه امير كبير به شوراي فرهنگي دانشگاه را منعكس كرد كه در آن بسيجيان از جمله نوشته بودند:« باور كنيد كه دانشجويان غيور و مسلمان دردي در سينه خود احساس مي كنند كه توان صبر را از كف آنها ربوده است و جا دارد كه در اين ماتم به جاي اشك، خون بگريند چرا كه به هيچ عنوان در مخيله شان نمي گنجيد كه بدين سادگي حرمتها چنان شكسته شود كه گروهي در نمايشنامه اي كه براي توهين به اصول انقلاب، شهدا و روحانيت تدارك ديده اند، از امام زمان(عج) به عنوان يك بازيگر استفاده كرده و براي تنظيم سناريو، صحبتهاي سخيفي را از زيان ايشان بيان كنند. حقيقتا جا دارد انسان در اين ماتم جانكاه جان دهد و ننگ بودن و شنيدن بدون پاسخ را نظاره گر نباشد». وزارت اطلاعات رژيم هم دست بكار شناسايي نويسنده نمايشنامه شد كه اسم مستعار انتخاب كرده بود و روز 2 مهر ماه اعلام كرد كه دوتن از مظنونان شناسايي و دستگير شده اند. در بحثهاي مربوط به محكوميت و مجازات نمايشنامه نويس، بحث ها تا مرتد شناختن و مجازات اعدام هم پيش رفت، اما بعدا دستگاه قضايي رژيم ، جرم نويسنده را سبك تر تشخيص داد و اورا به مجازات زندان محكوم كرد. در اين ميان پاسدار نقدي فرمانده نبروي انتظامي رژيم، كف بر لب نعره مي كشيد، اگر شده بيست سال ديگر، خودش مجازات لازم را در مورد اين مرتد كه به «آقا امام زمان» توهين كرده ،اجرا خواهد كرد. اما شگفت اين كه چند سال بعد از اين رويداد، وقتي خبر «اهانت به قرآن»، از سوي سربازان آمريكايي در زندان گوانتانامو انتشار يافت و در كشورهاي مختلف اسلامي، تظاهراتي در اعتراض به آن راه افتاد، در ام القراي اسلام، چنان سكوتي برقرار بود كه پاسدار شريعتمداري كه از مبلغان ضرورت انجام «عمليات استشهادي» عليه آمريكا و دشمنان اسلام است، براي اين كه «غيرت اسلامي» به خواب رفته امت هميشه در صحنه و حضرات آيات عظام و حجج اسلام و بسيجيان را بيدار كند، چند روز بعد از انتشار خبر مربوط به اهانت به قرآن و انتشار اخبار تظاهرات مسلمانان ديگر كشور ها در اعتراض به آن، در مطلب كوتاهي در كيهان(روز يكشنبه 25 ارديبهشت84) غصه خوردن خود از اين سكوت را به آنها ياد آور شد، اما حرفي از عمليات استشهادي عليه آمريكا نزد و همچنين به روي خودش نياورد كه هم خودش كه از مشاوران رهبر است و خط تعطيلي فله يي مطبوعات را به رهبر مي دهد، و هم رهبر و ولي امر مسلمين و اميد مستضعفان جهان، چند روز در اين سكوت غوطه مي خوردند و صدايشان در نيامد.
در پي جو سازيهايي كه عليه نويسندگان نمايشنامه و نشريه يي موج كه وابسته به انجمن اسلامي دانشگاه امير كبير بود صورت گرفت، هيأت تحريريه نشريه در اطلاعيه يي در مورد اين جو سازيها و رد اتهامات وارده شده، از جمله نوشت:«... به اعتقاد اعضاي تحريريه موج، اشاره اصلي نمايشنامه مزبور، گروهي خرقه پوشان دين فروش و رياكاران سست پيمان مي باشد كه در تمامي ادوار تاريخ موجبات صدمه به پيامبران، اولياء و ائمه اطهار بوده اند».
نويسنده نمايشنامه دانشجويي بود به نام علي عباس نعمتي. چند ماه بعد از محاكمه و زنداني شدن او، روزنامه عصر آزادگان در ويژه نامه نوروز در 26 اسفند 78 در مطلبي با عنوان «زندان واژه ها» نوشت كه اين دانشجو كه در حال گذراندن محكوميت خود در زندان اوين است، بخشي از دوران زندان خود را به پژوهش در مورد اصطلاحات زندان، اختصاص داده است و پژوهش او را با مقدمه يي كه وي برآن نوشته بود، درج كرد. او كه در بند 295 اوين زنداني بود به شرايط نا مناسب زندان و اين كه يكبار دفتر اول نوشته هايش را زندانباني از او گرفته و پاره كرده بود، اشاره داشت. وي در مورد شرايط نوشته بود:« از الطاف خفيه الهي بود كه مدتي بروم آب خنك بخورم. هر چند آبش گرم و چاي آن سرد و نانش خشك بود... آدم در زندان معني خيلي چيزها را مي فهمد. از همه بهتر نياز به خدا را.
بي خود نمي گويم الطاف خفيه الهي. هم معني انفرادي را با تك تك سلول هايم درك كردم و هم مزه بند 295 اوين كه شايد... بند اوين باشد، رفت زير دندانم(از حدود 200 زنداني آن، حدود 60 نفر قاچاقچي مواد مخدر، 25 نفر قاتل، حدود 45 نفر شراتي ، چند سارق مسلح و... هستند)».
نمايشنامه كنكور وقت ظهور هم طنزي است كه دين فروشي را مورد حمله قرار داده، هم بيانگر ديدگاه و داوري لا اقل بخشي از نسل جوان و دانشجويان معتقد به اسلام در مورد «ارزشهاي انقلاب اسلامي» است كه خميني نظريه پرداز و امام و مروج آن بود و نشان مي دهد كه انقلاب فرهنگي و سركوبي و اختناق براي حذف دگر انديشان و تلاش براي مريد و پيرو انديشه هاي خميني ساختن نسل جوان، نتيجه دلخواهي براي مرتجعين نداشته است. با قبضه قدرت اجرايي توسط بخش به شدت مرتجع گردانندگان رژيم جمهوري اسلامي، و هماهنگي زيادي كه بين سه قوه به وجود آمده، به احتمال زياد، دانشگاهها از كانونهاي رويارويي مرتجعين و عواملشان با دانشجويان مردم دوست و طرفدار دموكراسي خواهد بود. متني از آن نمايشنامه در دست بود. نكات مطرح شده و طنز آن امروز هم جالب وخواندني است. با توجه به اظهارات آخوند مصباح يزدي كه اخيرا(با توجه زمان نگارش مطلب 28/06/1384)« بي توجهي شوراي عالي انقلاب فرهنگي در مورد مقوله اسلامي شدن دانشگاهها» را مورد انتقاد قرار داده بود از يك سو، و آماده شدن تشكلهاي دانشجويي براي از سرگيري فعاليت در سال جديد، بايد ديد «اصولگرايان» با اين تشكلهاي دانشجويي چه گونه برخوردخواهند كرد. تشكلهايي كه شركت در انتخابات رياست جمهوري را تحريم كرده بودند و اصلاح طلبان حكومتي را هم ديگر قبول نداشتند چه رسد به كانديداهاي اصولگرايان. در زير متن نمايشنامه آمده است. زيرنويس از خود مطلب و نويسنده نمايشنامه است. يكي دو جاي متن كه در فتو كپي خوانا نبود با نشانه [ناخوانا] مشخص شده است، البته اين مساله، لطمه يي به كل مطلب نمي زند.






«كنكور وقت ظهور

خانه/ شب
عباس نمازش را تمام مي كند و به سجده مي رود تا آنجا كه مي شود خود را به زمين مي چسباند.
عباس (با تضّرع): اي خدا اي خدا در فرَج آقا امام زمان تعجيل بفرما، چشما ما را به جمال دلرباي ايشون روشن بگردان، اي خدا ما را جزء اصحابش قرار بده، خدايا همين شب قدري دعاي ما را مستجاب كن و تو كنكور امسال ما را قبول كن، خدايا خودت ميدوني[ناخوانا] براي اين كه تو دولت كريمه اش به دردي بخورم. اصلا اگر ما زنده ايم به عشق ايشونه، كمكم كن، يا ارحمرالراحمين.
با صلواتي بلند مي شود و دستي به صورت مي كشد و اشكش را پاك مي كند و مُهر را مي بوسد و جانماز را جمع مي كند.
***
عباس تند تند در خيابان راه مي رود، از چهره اش معلوم است ديرش شده، دستي روي دوشش قرار مي گيرد.
صداي مرد جوان
عباس (بي آن كه برگردد): اگه شهرستاني هستي و كيفتو زدن و پول نداري و راهت رو گم كردي، بگم من پول مفت ندارم. برو كار كن.
- - : نه عباس ... من نه اين كه راهمو گم نكردم، اومدم راه هم بهت نشون بدم.
- عباس با تعجب به سمت مرد بر مي گردد، مردي با لباس بلند و سفيد در مقابلش ايستاده.
- عباس : اسم من را از كجا مي داني؟
- - : من نه اين كه اسم تو را مي دونم، از تمام اسرار زندگي تو هم مطلع هستم. هم اونهايي كه گفتي هم اونهايي كه نگفتي. اي عباس، من امام زمان توام.
- عباس: شوخي مي كني
- مرد به نفي سر تكان مي دهد. عباس مكث مي كند و به پاي مرد مي افتد و مثل سگ سرش را به پاي مرد مي كشد و مي گريد و مي گريد: آقا، آقا، آقا ... كجا بودي ... آقا، آقا، آقا، نوكرتم آقا، بميرم برات آقا، آقا.
- مرد عباس را بلند مي كند
- - : گريه نكن عباس، امروز روز گريه نيست. عباس تو مي دوني من براي چي اومدم سراغت، اومدم 313 نفر را جمع كنم، گفتم بپرسم توهم مي خواهي باشي؟
- عباس : مي شه نخوام آقا؟ ميشه؟ ... من به عشق شما زنده ام. اگر مي شد مي گفتم 313 تاش هم من.
- - : جمعه موهات رو از ته مي تراشي، ساعت 8 ميري انقلاب. من كه ظهور كردم توهم اونجا يار جمع مي كني.
- عباس: جمعه؟
- - : چيه؟...ديره؟
- عباس (با تضّرع): ولي آخه ... جمعه ساعت 8 ما كنكور داريم. بيندازيد فرداش، شنبه.
- - : نه نميشه، اراده الهي جمعه تحقق پيدا مي كنه
- عباس دست به صورت كشيده، ريش گرو مي گذارد و گردن كج مي كند.
- - : نه نميشه
- عباس: بابا ما كه نگفتيم بنداز بعد از اعلام نتايج، گفتيم شنبه. 1254 سال و55 روز غيبت كردي، يك روز هم به خاطر ما روش،
- مگه چي مي شه
- - : گفتم كه نميشه، دنيا پر از ظلم و ستم شده.
- عباس: عجب گيري كرديم ما... آقا جون ... اگر فردا انقلاب كني مي دونم چه مي شه ديگه... ما قبلا انقلاب داشتيم ديگه، من از كنكور نيفتم... يكي دو سال انقلاب تو طول مي كشه، بعد مي خوره به انقلاب فرهنگي و دانشگاه تعطيل مي شه، بعد هم كه قرار شد باز بشه، سه چهار سال گذشته 2 الي 3 تا 5/1 الي 2 ميليون شركت كنندهَ اين چند سال ، ميشه 7 الي 8 ميليون. تازه اگر شركت كننده هاي آفريقايي و آسيايي اضافه شده را حساب نكينم، من هم كه تا آن روز درسهايم يادم رفته ... ديگه بايد فاتحه دانشگاهم را بخوانم [ناخوانا]
- - : توكه همه اش دعا مي كردي ظهور شه، تو هم يار من باشي
- عباس: هنورهم مي گم آقا، من اگر فردا تو دولت كريمه شما شدم والي، مي شم يك متعهد بي تخصص، در حالي كه ما به متعهد متخصص نياز داريم . آخه شما كه نبوديد ببينيد سر انقلاب ما هم همين حرفها شد. البته ببخشيد، ها، قصد اسائه ادب ندارم، ولي آقاي ما هم خر شد و انقلابو، زندونو، بعدش از دانشگاه موند، بعد بهش يك پستي دادند، البته ببخشيد ها، گند زد توي كار... بعد يكي ديگه رو گذاشتند، از اين متخصصها، آقا ريشه اسلام رو از بيخ زد. من مي ترسم پس فردا همين مشكل پيش بياد.
- - : خداوند تقدير كرد . اگر قبول كني سر اين انقلاب عظيم به فيض شهادت برسي.
- عباس : زكي... بابا شما كه از آخوندها هم بدتر شدي. اونها اين همه وعده و وعيد دادند اين شد، شما نيومده ما رو كفن پيچ كردي كه. ببين آقا... با من اينجوري صحبت كردي، چون عاشقتم چيزي بهت نمي گم به يكي ديگه بگي، يك دونه ميزنه زير گوشِت ميگه مردك من زن و بچه دارم.
- ـ : مگه تو عاشق شهادت نيستي؟
- عباس: من؟ ... من كشته و مرده شهادتم... من عاشق شهادتم... اي كاش صد تا جون داشتم...
- ولي من فقط خودم كه نيستم... در مقابل ديگرونم مسئولم... شما بهتر مي دونيد كه افلاطون مي گويد، هر كس يه نيمه گم شده داره كه اون ايده آله براي همسري او... خوب وقتي من برم شيهد بشم اون همسر يك نفر ديگه ميشه. چون اين قرار نبوده باهم ازدواج كنند، پس فردا تو زندگيشون دعوا ميشه. بچه ها بد تربيت مي شند، سر من تمام نسلشون خراب مي شن. بعد...
- ـ : متوجه شدم من بايد برم
- عباس: اين يك طرفشه، تازه، بالطبع اون مرد با يك زن ديگه بايد ازدواج مي كرد با اين كار...
- مرد از عباس جدا مي شود برود، عباس دستش را مي گيرد
- عباس: كجا؟ مگه من ميذارم تو منو از دانشگاه بندازي .
- دست در جيب مي كند، چاقو مي كشد. صحنه تاريك مي شو. چراقها روشن و خاموش مي شوند...
- ***
- هيأت / شب
- همه نشته اند و قرآن به سر گرفته اند. عباس هم قرآن به سر كرده
- : باﻟﺣﺟﺔ باﻟﺣﺟﺔ باﻟﺣﺟﺔ
- عباس با دست روي پا مي كوبد و بلند تر مي گويد و مي گويد، باﻟﺣﺟﺔ باﻟﺣﺟﺔ باﻟﺣﺟﺔ اي خدا در فرَج آقا امام زمان ... و بلند گريه مي كند(1)
- 1 ـ نمي دونم كجا خوندم حديثي رو كه اگر مردم به اندازه لنگه كفش گم شده شان دنبال من مي گشتن، مرا مي يافتند».19/09/ 2005 –
درفش-28/06/1384

vendredi, janvier 26, 2007

ايرج شكري


جدل وزير اسبق(مهاجرانی) با وزير احمق(حسین صفار هرندی)چ
سايت باز تاب در ستون طنز خود مطلبي با عنوان « مردي كه زياد مي دانست- نيمه آشكار مهاجراني-1»، درج كرده كه در آن نويسنده به طريق ناشاشيانه خواسته مهاجراني وزير اسبق ارشاد رژيم را كه در دوره تخست وزير ميرحسين موسوي و رياست جمهوري رفسنجاني، معاون حقوقي و پارلماني در دولت اين دو نيز بود، بباد تمسخره بگيرد. ناشيگري نويسنده مطلب هم را از اشاره ييكه او(بدون ذكر ماخذ) به طنزي از مهاجراني كرده مي توان دريافت، آنجا كه به مساله شير خر خوردن مهاجراني و مساله فالگير اشاره مي كند. مهاجراني چند سال پيش، در طنز گزنده يي آن ماجرا را براي به تمسخر گرفتن قدرت و پست وزارت نوشت بود. استفاده يي كه نويسنده مطلب خواسته از اين اشاره بكند، نوعي است كه كلا هجو كل رژيمي را كه امام خميني بناكرد به همراه دارد كه هدف طنز نويس باز تاب اين نيست. او در تحقير مهاجراني تا آن اندازه پيش رفته كه اجداد مهاجراني را هم خر دانسته است، كسي كه نيمي ازدوران خدمات دولتيش براي جمهوري اسلامي را دوران حيات خميني گذرانده است. مهاجراني و عبدالله نوري كه اولي پست وزارت ارشاد و دومي پست وزارت كشور را در آغاز رياست جمهوري خاتمي داشتند، به شدت زير فشار جناح هار رژيم بودند و يك بار هم در خيابان در حالي كه يك راهيپيمايي دولتي شركت داشتند. كتك خوردند. اين دو توسط نمايندگان وابسته به جناح هار كه اكثريت را در مجلس پنجم داشتند، استيضاح شدند. عبدالله نوري در پي اين استيضاح با راي عدم اعتماد مجلس، از سمت خود به زير كشيده شد، اما مهاجراني در دفاع از عملكرد خود، توانست تفرقه يي در بين مخالفان ايجاد كند و در پست خود بماند. با اين حال، فشار جناح رقيب چنان بود كه ناچار شد در اواخر دوره اول رياست جمهوري خاتمي از سمت خود استعفا كند. اين كه سايت بازتاب كه به محسن رضايي دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام نزديك است كه سالها فرمانده كل سپاه پاسداران بوده است، به تحقير مهاجراني پرداخته، طبعا اين سوال را پيش مي آورد كه هجو كردن مهاجراني كه حالا ديگر هيچ پست اجرايي ندارد( شايد هنوز هم در لندن اقامت دارد)، چه دليلي دارد. نويسنده مطلب اسم كامل خود را هم ننوشته است و فقط دو حرف«م.ف» را به جاي اسم بكار برده كه اين نيز سوال برانگيز است كه چرا طرف خوش را معرفي نكرده است. وزير اسبق كه دستش از همه جا كوتاه است، مگر چه تهديدي مي توانست متوجه نويسنده بكند كه او هويت خود را پنهان كرده است؟ جواب اين سوال شايد تنها اين باشد كه نويسنده طنز خود به ضعف خود در هجوكردن مهاجراني و درافتادن قلمي با او، آگاه بوده به همين خاطر هويت خودش را مخفي نگه داشته است. اما در مورد سوال اول و دليل اين كه چرا باز تاب به هجو مهاجراني پرداخته (ياد آوري شده است مطلبي دنباله دار است و ادامه آن در روزهاي بعد درج خواهدي شد)، را بايد به در مطلب درج شده از مهاجراني در روزنامه اعتماد ملي ديد . مهاجراني در آن يادداشت، بد جوري به دهن وزير ارشاد كنوني حسين صفار هرندي كوبيده است كه او هم سابقا پاسدار و معاون پاسدار شريعتمداري در كيهان بوده است.
چند روز پيش صفار هرندي در سخناني در همايش مسئولان ستادهاي برگزاري دهه فجر، با بهره برداري از نزديك بودن عاشورا(روز 10بهمن) به آغاز مراسم «دهه فجر» در سال جاري باز آن ادعاهايي را تكرار كرد كه اوائل به قدرت رسيدن خميني، همه عناصري كه پيرو «امام خميني» و يار و ياور او در رويارويايي با دگرانديشان و آزاديخواهان ايران بودند، تكرار مي كردند، يعني اسلامي و حسيتي و... بودن رويدادهايي كه خميني بر موج آن سوار شد و بر قله قدرت نشست . او از جمله مدعي شد كه:« مردم ما به صورت نظام‌يافته‌اي با نام امام حسين(ع) زندگي مي‌كنند» وي در همين سخنان افزود كه:« ما براي حفظ اصل انقلاب به غير از دهه فجر نيازمند سازماندهي و تشكيلات مردمي هستيم. در كشوري كه تحزب تجربه موفقي نبوده است، تشكيلات ديگري بايد مردم را حفظ كند؛ بخشي از آن را روحانيت تاكنون بر عهده داشته است، همچنين بخشي بر عهده‌ي بسيج بوده است. اما هنوز جمع زيادي خارج از اين گردونه‌ها مي‌مانند». اين سخنان به روشني گرايش تماميت خواهانه و تمايل اورا به بازگشت به دوره خفقان شديد و «حزب فقط حزب الله...» را نشان مي دهد. وي در ادامه سخنانش بدون ذكر نام به گفته يي از عظاالله مهاجراني وزير ارشاد اسبق در دوره رياست جمهوري خاتمي اشاره كرد و بر هدف خود كه چيزي جز كنترل شديد توليدات فرهنگي نيست، تاكيد دوباره گذاشت. وي در اين زمينه گفت: « خوشبختانه ما دوره‌هايي را كه برخي عنوان مي‌كردند ما وزير فرهنگ هستيم و نه ارشاد را پشت سر گذاشته‌ايم و اميدواريم حكومت يكپارچه كه همه قبول دارند بايد حفظ شود، و به دنبال تجزيه‌طلبي نيستند اين مسائل را محقق كنند». آن قسمت از سخنان او كه مربوط به ناموفق بودن احزاب و اهميت نقش روحانيت و بسيج بود، مورد انتقاد محمد نبي حببيبي دبيركل حزب مؤتلفه قرار گرفت. وي در گفتگويي با خبرنگار سايت آفتاب در واكنش به اظهارات هرندي گفت:« روحانيت نمي تواند جاي احزاب براي سازماندهي مردم را پرنمايد[...] احزاب تاكنون از موفقيت نسبي در كشور برخوردار بوده اند و به همين دليل معتقدم كه ارتقاء سطح فعاليت احزاب يكي از ضروريات نظام است. نگاه حذفي به احزاب نادرست است بلكه بايد اقداماتي صورت بگيرد تا موفقيت هاي نسبي احزاب در كشور به موفقيت مطلق تبديل شود»(آفتاب 27 دي).
واكنش مهاجراني به صفار هرندي اما، واكنشي كوبنده، و در عين حال در برگيرنده واقعيتي بود كه اذعان به آن اگر چه براي كوبيدن وزير بيشعوري بوده باشد كه او را مورد انتقاد قرار داده بازهم ، نشان دهنده درجه يي از شهامت اخلاقي در بيان واقعيت است كه در اهل سياسيت، چه در بين آنها كه در قدرتند و چه آنها كه در راه كسب قدرت، ناياب است. البته مهاجراني رانده شده از قدرت است و بازهم ستايشگر خميني. او هنوز از آن درجه شهامت اخلاقي برخوردار نيست كه جنايات خميني را محكوم كند بلكه بر عكس او همچنان، گاه و بيگاه در مواردي به نظرات خميني به عنوان راهنما، اشاره مي كند. مهاجراني در مطلبي كه در روزنامه «اعتماد ملي» 27 دي درج شد(1)، با اشاره به اين مساله كه اظهارات صفار هرندي، انتقادي برموضع و اظهار نظر وي در گذشته بوده است ، با ياد آوري اين كه در مديريت پيش از او(مهاجراني) كتابهايي از كساني چون دولت آبادي و شاملو توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ممنوع شده بود، تاكيد كرد كه:« اين دو نام را كه اشاره كردم از آنجا كه از جنس فرهنگند، مي مانند و صراف زمانه ارشاد كنندگان را مثل غبار محو مي كند. در حافظه هيچكس نمي ماند كه “كليدر“ چرا سالها ممنوع بود. مثل اين كه كسي فرمان دهد كوهنوردان به البرز نروند. پيداست كه اين امريه ارشادي را باد مي برد. همان كه مولوي گفت: گفتگوهاي جهان را باد برد... چنان كه اكنون جايگاه شعر شاملو و رمان كليدر، از جايگاه وزارت فرهنگ و ارشاد محكم تر است. ممكن است صد سال ديگر وزارت ارشاد ديگر نباشد، اما مطمئنا دولت آبادي و شاملو خواهند بود»(تاكيد ازمن است). مهاجراني در بند پنچم نامه خود به صفار هرندي ياد آور شده است كه:« مي دانيد چرا نمي شود مولوي و خيام و نظامي و حافظ و سعدي...را ارشاد كرد؟ يا بخشهايي از آثارشان را حذف نمود؟ به همين دليل ساده كه در آثار آنان فرهنگ بر ارشاد غلبه كرده است. در يك كلام گويي حافظ آينه تقابل فرهنگ و ارشاد است. محتسب نماينده ارشاد است و حافظ نماينده فرهنگ»( تاكيد از من). وزير اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامي رژيم ، در بند هفتم نامه خود به وزير كنوني ارشاد ياد آور شده است كه:«سخنم اين است كه عصر ارشاد سپري شده و مي شود. عصر فرهنگ برجاي مي ماند. ملت ما بين عماد الدين فقيه كرماني و حافظ، حافظ را انتخاب كرده است. گويي ارشاد مثل كف آب است. هياهويي و جلوه و جولاني موقت دارد اما سر انجام فرو مي نشيند. نمي شود نويسنده را نويسانيد، شاعر را شاعرانيد و كارگردان سينما را كارگردانيد». او در زمان وزارتش هم به اين نكته كه هنرمندان ميزبان تاريخند و اهل سياست ميهمان تاكيد كرده بود، اما به اين صراحت بر مرز بين «ارشاد» رژيم و « فرهنگ» مردم ايران، مرزهاي كه طي قرنها بين مفتي و محتسب و حكام جور وظلم و نظام ارزشي آنان از يك سو و اهل فرهنگ و دانش از يكسو وجود داشته، تاكيد نكرده بود. مرزهايي كه از رودكي كه گفت «من آنم كه در پاي خوكان نريزم/ مر اين قيمتي درّ لفظ دري را»، تا حافظ بزرگ شورشي كه گفت«آسمان كشتي ارباب هنر مي شكند/ تكيه آن به كه بر اين بحر معلق نكنيم» و شاملوي شورشي كه در يادگاري كه بادرخششي جاودانه، در ادبيات ايران خواهد ماند، در شعر در «اين بن بست»، خميتي و رژيمش را به تصوير كشيد، همواره وجود داشته است. مهاجراني در پايان به سه كتاب خود اشاره كرده است كه مدتهاست در وزارت ارشاد منتظر «ارشادند». اين موضع وزير ارشاد اسبق رژيم تنها يكي از نشانه ها يي است كه گواه بر ميرايي نظام ارزشي آخوندي است كه پيوسته در ستيز با فرهنگ مردم ايران و فرهنگسازان بوده است و همچنين گواهي است بر بالندگي و ماندگاري فرهنگ ايراني و برتري جايگاه فرهنگ سازان بر اصحاب قدرت است. اين گواه البته با بياني مستدل و مستند به شواهد تاريخي از سوي مهاجراني ارائه شده است. مهاجراني نيك مي داند كه شاملو در شعر در «اين بن بست»، كه در 31 تير ماه 1358 تنها چند ماه بعد از به قدرت رسيدن خميني، آن را سروده، خميني و رژيمي را كه او پايه گذاشت چگونه به تصوير كشيده و «ابليس پيروز مست»، در شعر او، كسي جز خميني نيست و ميداند كه شاملو در شعر ديگري كه در سال 1362 سروده وقتي مي گويد، «ابلها مردا/ عدوي تو نيستم من/ انكار توأم » چه كسي را مخاطب قرار داده است(*). وزير اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامي خود از ضربه اختناق و سانسور نظام سياسي قيم مابانه و ايدئو لوژي بنا شده بر اسلام سياسي كه صد بار آزادي كش تر از رژيم سلطنتي بود، نظامي كه در هارترين دوران درندگي آن سالها خدمتگزار آن بود، در امان نماند. مهاجراني در مقاله خود به وزير ارشاد ياد آورشده كه به كار سانسور در وزارت ارشاد گمارده شده اند، اساسا در سطح معلوماتشان بسيار پايين تر از كساني است كه اينان كار آنها را سانسور مي كنند. يك وجه بسيار مخرب و نفرت انگيز عملكرد رژيم آخوندي همين سانسور است. اين كه توليدات فرهنگي و آثار روشنفكران و هنرمندان كشور، بايد منتظر اعمال نظر و اجازه انتشار از سوي يك گروه سانسورچي باقي بماند، خود فاجعه يي مستمر است. سايت بازتاب، حالا با هجو وزير اسبق به كمك وزير ابله و مرتجع كنوني آمده كه است كه شايعه شاگرد آخوند درنده خود مصباح يزدي بودن را بسيار شيرين مي دانست مي دانست، سعادتي كه نصيبش نشده بود اما ديگران«اتهام» آن را به او زده بودند(2) .



1 - مقاله مهاجراني را در نشاني زير مي توان مطالعه كرد:

http://www.roozna.com/Negaresh_Site/Fullstory/?Id=29564

2 - به گزارش سايت انتخاب به تاريخ 17 آبان 84، صفار هرندي در واكنش به اين كه كساني گفته بودند او شاگرد، مصباح يزدي بوده است در ديداري با مصاح يزدي گفت:« عجب اتهام شيريني است شايعه شاگردي شما ». مصباح هم در پاسخ گفته بود « از اين دست تهمتها به افراد زياد زده مي شود». انتخاب ياد آور شد كه مصباح يزدي با اين پاسخ پذيرفت كه« شاگردي او بودن نوعي تهمت محسوب مي شود».

* - گويي هنوز تجربه بيش ربع قرن حكومت آخوندي كه با پرونده سازي و توهين و تحقير اهل انديشه و هنر و قلم كه تا قتلهاي زنجيره يي هم پيش رفت، براي پند آموزي و اجتناب از حرمت شكني نسبت به فرهنگسازان كشور و شناخت اهميت نقش آنان در ارتقاء سطح آگاهي و فرهنگ جامعه و ارج نهادن به كار آنان كه با تهديد و فشار دستگاه سانسور و سركوبي دائم رژيم روبه روهستند، كافي نيست. برخي كسان كه خود، قادر به ماندن در آن جو اختناق و ارعاب و كار كردن با آن همه محدوديت فشار نبوده اند و به خارج كشور تشريف فرما شده اند، از اهل قلم و فرهنك و هنر داخل كشور، انتظار موضع گيريها و زنده باد مرده باد گفتنهايي را دارند كه خودشان در داخل قادر به انجام آن نبوده اند و به خاطر همين اقامت در ديار غربت را برگزيده اند. اينان در خارج كشور خطر و تهديدات وزارت اطلاعات رژيم در داخل را به كلي فراموش كرده و به داوري و حكم صادر كردن و گاه به روش «برادر حسين و برادر حسن» در كيهان مي كردند و سعيد امامي در برنامه هويت سيماي جمهوري اسلامي مبادرت به پرونده سازي و توهين و تحقير فرهنگسازان و هنزمندان و اهل قلم ايران مي كنند. يك نمونه آن را چند ماه پيش من در مصاحبه گونه يي ديدم كه كسي خود را شاعر هم مي داند و «در امتداد» نوك دماغش هم معري سروده بود، در نشان دادن «جاي دوست و جاي دشمن» و شاد كردن كساني كه «رشته محبت» بر گردنش افكنده اند و شيفتگان و مريدان اين چنيني را به معلق زدن وا مي دارند، گفته بود كه شاملو در زمان شاه براي برنامه كودك مطلب تهيه مي كرده است و ماشين نظام شاه را روغنكاري مي كرده است و علاه براين، با همان بينش و روش كساني كه رشته «محبت» به گردنش انداخته اند، حكم صادر فرموده بود كه، اين كه رژيم خيليها را به بهانه ها و دلايل كم اهميتي كشته اما شاملو را نكشت، گواه اين است كه زنده بودن شاملو به نفع رژيم بوده است. اما در واقعيت امر اين هم يك دروغ بزرگ و وارونه نشان دادن واقعيت، ناشي از سياه دلي سينه انباشته از چرك خودپرستي است. چرا كه كشتن شاملو به خاطر معروفيت جهاني و وجهه و نقش پراهميت او به عنوان چهره درخشان ادبيات معاصر ايران، خيلي به ضرر رژيم بود و به اين خاطر بود رژيم شاملو را نكشت. اين بنش روش در بين اصحاب اسلحه و ايدئولوژي( كه البته جرأت بيان علني آن را ندارند چون مي دانند با انزجار و خشم مردم روبه رو خواهند شد) و معدودي آدمهاي از مرحله پرت... يا بي هنراني كه نظر به عيب كنند، يك بينش حاضر و روش جاري است و كلا هركس از اهل انديشه و قلم كه در داخل كشور است و سرش به تنش مانده، و كتاب مي نويسد و يا فيلم مي سازد، از نظر اينان در خدمت رژيم محسوب مي شود و هر كتابي كه در داخل چاپ مي شود و يا فيلمي كه در داخل ساخته مي شود را، محصول و توليد رژيم مي دانند. حتي هيچ ابايي هم نداشته اند كه در جلسات پشت درهاي بسته كسي مثل شاملو را «مزدور و بدتر از صد تا پاسدار» بخوانند. هرگز هم هيچ نشاني از شرم و انتقاد از خود در اين مورد از آنان ديده نشد، اما وقتي شاملو درگذشت، به مردم و جوانان داخل كشور پيام فرستادند كه هرچه گسترده تر در مراسم تشيع و تدفين شاملو شركت كنند تا مراسمي را كه مي دانستند در ايران چه رژيم اجازه بدهد چه ندهد، از سوي مردم برگزار خواهد شد و به و يژه جوانان و دانشجويان آگاه و فرهنگ دوست در آن شركت خواهند كرد، مصادره كنند. در خارج كشور با همان هدف فرصت طلبانه و صد البته مزورانه، براي شاملو مجلس ياد بود برگزار كردند.
پ. 6 بهمن 1385 – 26 ژانويه 2007
درفش

dimanche, janvier 14, 2007

هشدار خنده آور و وضعیت تراژیک آقای بوش


ايرج شكري


هشدار خنده آور و وضعیت تراژیک آقای بوش

سر انجام انتظار به پايان رسيد و جرج بوش رئيس جمهور آمريكا، در يك سخنراني كه روز پنج شنبه 11 ژانويه در اروپا از طريق
رسانه هاي خبري دريافت شد، طرح خود را براي استقرار امنيت در عراق اعلام كرد. اين طرح شامل اعزام بيست و يك هزارو پانصد نفر نيروي نظامي به عراق است، كه 17 هزار و پانصد تن از آنان در بغداد مستقر خواهند شد كه بيشترين عمليات خشونت آميز فرقه يي و ضد آمريكايي در آنجا صورت مي گيرد. بقيه در استان انبار مستقر خواهند شد كه از سوي آمريكا مركز فعاليتهاي القاعده شناخته مي شود. جرج بوش در اين سخنراني رژيم ايران و سوريه را مورد حمله قرار داد .و اين دو رژيم را متهم كرد كه از گروههاي تندرو حمايت مي كنند. رئيس جمهور آمريكا، همچنين به دولت عراق ياد آور شد كه: « تعهد آمريکا به اين کشور بی پايان نيست. اگر دولت عراق به قول و قرارهای خود عمل نکند، حمايت مردم آمريکا و همچنين پشتيبانی مردم عراق را از دست خواهد داد»*. رئيس جمهور آمريكا روشن نكرد كه اگر دولت عراق به قول وقرارهاي خود عمل نكند، اين قطع حمايت مردم آمريكا از دولت عراق، - كه در عمل جناب جرج بوش خودش را حامل اين حمايت به دولت عراق مي داند - به چه شكلي خود را نشان خواهد داد. جرج بوش در حالي اين اخطار و هشدار را به دولت عراق داد كه در همين سخنراني خودش عواقب شكست آمريكا در عراق را ياد آوري كرده است. وي در اين زمينه گفت: «پيامدهای شکست واضح است: افراط گرايان تندروی اسلامی با جلب نيروی بيشتر تقويت خواهند شد. آنها در موقعيت بهتری برای ساقط کردن دولت های ميانه رو، ايجاد هرج و مرج در منطقه و استفاده از درآمد نفت برای جامه عمل پوشاندن به آمال های خود خواهند بود.»*. در ضمن باز خود آقاي بوش به صراخت اعلام كرد كه«استراتژی آمريکا در عراق موثر نبوده و نيازمند تغيير است» و در همان حال تاکيد کرد که «هيچ راه حل معجزه آسايی برای عراق وجود ندارد»*.وقتي اين جملات از گفته هاي رئيس جمهور آمريكا را كنار هم قرار مي دهيم آن اخطار و هشدار به دولت عراق به قطع حمايت مردم آمريكا، خنده آور مي شود و به همين دليل هم نشان دهنده وضعيت تراژيك جرج بوش، در يافتن راه حل براي اوضاع بحراني و پر آشوب عراق است. خودش هم نمي داند چه كار بايد بكند نه راهي به پيش با افزايش نيروي نظامي در عراق دارد، نه راهي به پس در خروج نيروهاي آمريكايي كه خلاء حاصل از آن را گروههاي مسلح بعثي و جيش المهدي مقتصدا صدر شييعه و عوامل رژيم جمهوري اسلامي پرخواهند كرد و اوضاع بيشتر در عمليات خشونت بار فرو خواهد رفت. شايد اين اخطار كه قبل از اين هم به دولت عراق داده شده بود، بيشتر براي مصرف داخلي و آرام كردن آمريكائيان ناراضي باشد كه مخالفت خود را با سياست آقاي بوش در عراق، در انتخابات مياندوره يي ماه اكتبر آمريكا نشان دادند. مخالفتهايي كه همچنان رو به افزايش است. اگر براي مساله عراق آن طور كه خود جرج بوش معترف است راه حل معجزه آسايي وجود ندارد، پس چطور او چيزي از دولت عراق مي خواهد كه بي شباهت به طلب راه حل معجزه آميز نيست. نظرات مخالف در مورد افزايش نيروي نظامي در عراق، كه هم از سوي برخي نظاميان سابق در آمريكا و هم برخي اهل سياست و سناتورهاي آن كشور بيان شده است به خوبي بيانگر بن بست آقاي بوش و بسيار ضعيف بودن امكان دست يافتن او به موفقيت در برقراري ثبات و امنيت در عراق است. چندي پيش در يك ميز گرد تلويزيوني در كانال فرانسوي – آلماني آرته، يك تحليل گر نظامي فرانسوي كه خود نظامي بوده است به نكته يي اشاره داشت و آن اين بود كه آمريكائيان با منحل كردن ارتش عراق سربازان و نظاميان اين ارتش را تحقير كردند، و آن چه از آن ارتش ماند سربازاني تحقيرشده بود كه سلاحهاي خود را همراه بردند. وي ياد آور شد كه آمريكائيها در عراق دنبال سلاحهاي كشتار جمعي و سلاح شيميايي بودند، اما اين سلاحهايي كه در عمليات شهري به كارگرفته مي شود، مورد توجه آنان نبود. آن طور كه در اين برنامه گفته شد، ژنرال جي گاردنر كه به عنوان اولين حاكم و اداره كننده آمريكايي به عراق فرستاده شد، مخالف انحلال ارتش بعثي بوده است، اما اين سياست با مخالفت تصميم گيران در واشنگتن رو به رو شده بود و به همين خاطر او را از اين سمت برداشتند و پل برمر جاي او را گرفت كه او انحلال ارتش عراق را اعلام كرد. گذشته از اين بايد توجه داشت كه ارتش عراق، دوبار به شدت از سوي آمريكا تحقير شد، اگر چه مسبب مصائب مردم عراق، ديكتاتور خودشيفته بيمار آن كشور يعني صدام حسين بود كه در روياي كشور گشايي و روياهاي خود بزگ بينانه ابلهانه و قدرت پرستانه، كشور را به دوجنگ پر مصيبت كشيد. يكبار ارتش عراق در ماجراي اشغال كويت درهم كوبيده شده وتلفات زيادي تحمل كرد كه بخشي آنان كساني بودند كه در مرز كويت مستقر بودند و خود را تسليم نيروهاي آمريكا نكرده بودند و در سنگرهاي خود زير زنجير تانكهاي آمريكايي له شدند. ارتش صدام سر انجام برابر ارتش آمريكا تسليم شد. بار ديگر در يورش آمريكا و انگليس در مارس 2003 بود كه اينبار تقريبا بدون جنگ و مقاومت چنداني در برابر آمريكا، گارد جمهوري هم كه از نيروهاي زيده نظامي صدام حسين شمرده مي شدند، از صحنه ناپديد شد. وضع آقاي بوش در عراق از آن جهت نيز تراژيك است كه براي برقراي امنيت در عراق توسط خود عراقيان بايد نيروهاي انتظامي و نظامي عراقي اين كار را بكنند و براي سازمان دادن اين نيروها بايد از عراقيها استخدام بكنند. مشكل بزرگ اينجاست كه در بين كساني هم كه حاظرند، تحت شرايط كنوني و تحت سلطه آمريكا، در نيروي پليس و ارتشي كه قرار است شكل بگيرد، استخدام شوند، هيچكس قابل اعتماد نيست و معلوم نيست فرد داوطلب، يك نفوذي بعثي وفاددار به صدام است، يا يك عامل نفوذي آقاي مقتدا صدر است و يا اين كه يك داوطلب واقعي براي شركت در سازمان دهي نيروهاي جديداست. مساله ديگر اين است كه تحقق هدف آقا ي بوش يعني در هم كوبيدن گروههاي خشونت گرا و برقراري امنيت، خود بدون بكار گرفتن خشونت توسط نظاميان آمريكايي و عراقيان همكارشان ممكن نيست و در حد گزارشهاي خبري كه از اين رويدادها ديده ايم، اين ماموريتها چون در مناطق مسكوني و در داخل شهرها انجام مي گيرد، پيوسته قربانياني از مردم غير مسلح و از ميان كساني كه خود قربانيان گروههاي خشونت گرا و عمليات بمبگذاري هستند، دارد. ضربه هاي عملياتي ماموريت هاي «ثبات بخشي»، به افراد عادي غير وابسته به گروههاي خشونت گرا را نبايد فقط در تلفات و كشته شدن تصادفي آنان يا در اثر اشتباه نظاميان در درگيريها، كه گاه كودكان را هم شامل مي شود، دانست. وقتي ناگهان گروهي سرباز مسلح به خانه يي يورش مي برند و در خانه را مي شكنند و وارد خانه مي شوند و در حاليكه سلاح آماده به شليك خود را رو به ساكنان آن نشانه رفته اند، به پرس و جو از آنان و بازرسي خانه شان مي پردازند و گاه به كساني از اهل خانه كه هيچ ارتباطي هم به گروههاي مسلح و خشونت گرا نداشته مظنون مي شوند و اورا بازدداشت كرده و براي باز جويي مي برند، اين اقدامات چيزي جز نفرت و انزجار و خاطره بسيار بد، در مردم باقي نمي گذارد و همين امر زمينه مساعد براي عضو گير و حمايت از گروههايي مثل جيش المهدي مقتدا صدر و طرفداران صدام را به وجود مي آورد كه خواهان بيرون راندن آمريكائيان هستند. اين را آمريكائيان هم به خوبي مي دانند به خاطر همين سربازان آمريكائي دائم با احساس بدگماني به همه و اين كه در همه جا با دشمن طرف هستند به سر مي برند. اين مساله را من در برخي گزارشهاي تلويزيوني ديده ام. يك سرباز آمريكايي مي گفت همين هايي كه ما روز با آنها در خيابان دست مي دهيم و گفتگو مي كنيم، شايد در تاريكي شب به سوي ما شليك كنند. اين امر به نوبه خود حالت عصبي آنان در عمليات را تشديد مي كند، كه مي تواند اقدامات غيرقابل كنترل خشونتباري از سوي سربازان را سبب شود كه قبلا نمونه هايي از آن رخ داده و براي نيروهاي آمريكايي مساله ساز شده است. به هر تقدير در زمينه تعادل قواي نيرويي، برخلاف خوش بيني ابراز شده توسط جرج بوش در سخنرانيش، نظرات غالب مخالفان سياست اعزام نيرو اين است كه اين اقدام هيچ تغيير مثبتي در وضع به وجود نخواهد آورد. به لحاظ عملياتي بودن در صحنه نيز به گفته يك تحليل گر نظامي انگليسي به نام سرگرد چارلز هی من Charles Heyman كه نظراتش را راديو بي بي سي روز 21 ديماه (11 ژانويه پخش كرد، از نيروي 21 هزار و پانصد نفره اعزامي، در عمل، يك سوم اين نفرات در 24 ساعت در حال ماموريت خواهند بود، از دوسوم باقي مانده، يك سوم در حال گذراندن زمان استراحت، و يك سوم در حال انجام تعويض مامويت و جايگزين شدن با افرادي كه در حال ماموريت بسر مي برند خواهند بود. نكته ديگر اين كه اين سربازان اكثر فاقد كارايي براي ماموريتي هستند كه به آنها واگذار شده چراكه آنها در عمل به يك جنگ چريكي شهري و ماموريت امنيتي فرستاده مي شوند، كه تعليمات و آموزش و كارآيي هاي خاص مي طلبد و به كلي متفاوت با جنگ در جبهه ها و در جنگ ارتش با ارتش است.
در زمينه سياسي و جنگ ديپلماتيك با رژيم ايران و سوريه در مساله عراق، آقاي بوش برگ چند موثري در دست ندارد. خانم دكتر رايس وزير خارجه آمريكا در اظهارات اخيرش قبل از سفر به خاورميانه كه جمعه شب 12 ژانويه از رسانه ها پخش شد، مطالبي بيان كرد كه پيداست گمان مي كند برگ تازه يي براي ايجاد جبهه يي از كشورهاي عرب، عليه رژيم يافته است و آن اين كه روي اين مساله متمركز شده است كه «عراقيان عرب هستند و نمي خواهند كشورشان تحت نفود ايران باشد، اما در نظام سياسي كنوني عراق اگرچه شيعيان اكثريت را دارند ولي اعراب سني نبايد از آنان رويگردان باشند، چرا كه آنان نيز عرب هستند»(نقل به مضمون)! آفرين به خانم دكتر با اين كشف. اين كشف اگر هم براي پيش برد اهداف آمريكا كار آمد باشد، از آنجا بر ناسيوناليسم نژاد پرستانه و قوم گرايي تكيه دارد، سياستي به شدت ارتجاعي و مخرب تر از بمباران هايي است كه خانه هاي مردم را در شهر ها خراب مي كند. چرا كه ويرانيها را مي شود دوباره ساخت، اما افكار نژاد پرستانه و قوم گرايانه ممكن است آثار مخرب خود را به صورت پايدار « در مناطق بمباران شده» با اين سلاح ارتجاعي سالها باقي بگذارد. از آن گذشته خانم دكتر رايس به يك مساله مهم توجه ندارد، و آن اين كه دست اندازي و مداخله جويي رژيم ايران در كشورهايي چون عراق يا لبنان، برآمده از ماهيت ايراني نيست. اين رژيم اساسا با هويت ايراني ايرانيان را كه ريشه در پيشينه تاريخي قبل از اسلام و فرهنگ ايراني دارد كه ايرانيان بسيار به آن دلبستگي دارند، بيگانه است و سالها تلاش كرد كه با سيتز با آيين هاي ايراني كه به ويژه در مراسم نوروز و سال نو ايراني جلوه گر مي شود، آنها را برچيند اما موفق نشد. آيت الله هآ نوروز را جزو آيين هاي «دوران جاهليت» مي دانند و هنوز هم بسياريشان اين نظر خود را پرده پوشي نمي كنند. چند ماه پيش حتي رئيس مجلس خبرگان رژيم، آيت الله مشگيني حرفهاي در زمينه مزيت ماههاي قمري برشمسي و نيز در تقبيح عيد نوروز در مراسم گشايش اجلاس خبرگان زده بود. خانم دكتر رايس بايد توجه داشته باشد كه مداخله جويي رژيم در عراق و لبنان از ماهيت ايدئولوژيك به شدت ارتجاعي و توسعه طلب آن بر مي آيد. بر اساس نظريه خميني كه حكومت اسلامي در آن تئوريزه شده اشت، رژيم جمهوري اسلامي يك حكومت تئوكراتيك بر مبناي قيموميت ولي فقيه بر مردم است كه دامنه اين قيموميت در مرزهاي ملي محصور نمي ماند. بلكه همانگونه كه در عنوانها و القابي كه براي خامنه اي بكار مي برند به وضوح مي شود دريافت، ولي فقيه رژيم جمهوري اسلامي كه خود را ادامه دهنده نقش پيامبر اسلام براي مسلمانان جهان مي داند، «ولي امر مسلمين» است. بزرگترين شمار قربانيان اين رژيم ايدئولوژيك منحوس اسلامگرا، ايرانيان بوده اند و بزرگترين صدمه از اين رژيم درنده خوي قاشيستي مذهبي را ايران ديده است. خانم رايس با تشخيص اشتباه در مورد «درد زايمان دموكراسي در خاورميانه» در لبنان سياستي را با نقش آفريني اسرائيل به كار گرفت حاصلش امروز آن است كه مي بيننم: حزب الله كه از حمايت گسترده رژيم ايران برخوردار است موقعيت مهم تري از قبل از بمباران لبنان يافته است. اين حزب بيش از چهل روز است كه حاميان و هوادارانش را به خيابانها كشيده كه «دولت آمريكايي» فواد سينيوره را سرنگون كند. در اين راه بخشي از مسيحيان را با خود همراه كرد و اكنون بنا بر اخبار و گزارشها سنديكاها و اتحاديه يي را هم با خود همراه كرده است. در چند هفته گذشته آمريكا سياستهايي در رويا رويي با مداخلات رژيم در عراق بكار بست، كه سياستي سنجيده نبود، بلكه كابوي بازي بود. سياستي كه بنا بر تاكيدات اخير جرج بوش در مورد «منهدم كردن شبكه هاي ايراني حمايت از گروهها خشونت گرا در عراق»، دنبال خواهد شد. اين روش به زيان تثبت دولت و نظام كنوني عراق خواهد بود. به اين معني كه آقاي جرج بوش از طرفي مي خواهد آن رژيم تثبت شود و اقتدار مشروع پيدا كند و اين اقتدار را براي سامان دادن امور بكار ببرد، از طرفي با دستگيري خود سرانه كساني از عوامل رژيم كه به دعوت رئيس جمهور عراق به آن كشور رفته اند و اقدام نظامي اخير در اربيل كه با پياده كردن نيرو با هليكوپتر در محل استقرار كاگزاران رژيم در آن شهر و دستگيري آنان همراه بود، خود به اعتبار دولت عراق و حاكميت آن كشور در امور خود لطمه مي زند. آمريكا بايد در اين مورد كمي دندان روي جگر مي گذاشت و سنجيده عمل مي كرد. اگر خواهان محدوديت آمد و شد و حضور عوامل رسمي رژيم در عراق است، اين را بايد از طريق مقامات و تصميم گيري دولت عراق حل كند نه با اين كارها كه بيش از آن كه به رژيم لطمه بزند، به اقتدار دولت و به حاكميت عراقي عراق لطمه زده است. ادعاهاي جرج بوش مبني بر اين كه بمبهايي كه در كنار جادها كار گذاشته مي شوند و براي كشتن سربازان آمريكايي بكار مي روند نوع پيشرفته يي است كه فقط ايران مي تواند بسازد، براي بسياري از شنوندگان سخنان آقاي جرج بوش در داخل و خارج آمريكا، كه نه اطلاعاتي از امور نظامي و تسليحاتي دارند و نه امكان تحقيق در مساله را، ادعايي رد كردني نيست. اما آيا واقعا براي آن كساني كه مي توانند با اتومبيلهاي متعدد و با يونيفورم پليس در حفاظت شده ترين مناطق بغداد، وزارتخانه ها را مورد يورش قرار دهند و كساني را بگروگان بگيرند، ساختن بمب در عراق كار دشوراي است؟ از آن همه نفرات گارد جمهوري و نيروهاي متخصص ارتش منحل شده عراق و صنايع نظامي آن چه تعداد تحت كنترل آمريكا و دولت كنوني عراق است ؟ چيزي كه در عراق كم نيست مواد منفجره و اسلحه است. حتي بخشي از اين سلاحها ممكن است ساخت ايران باشد. ايران هشت سال با عراق در جنگ بود و در دست به دست شدن جبهه ها و مناطق جنگي سلاحهاي بسياري از طرفين به طرف مقابل منتقل شد. اقدامات اخير آمريكا، به نظر مي رسد بيشتر براي تحقير رژيم ايران است تا برنامه ريزي براي يك اقدام نظامي در ايران. در شرايط كنوني افكار عمومي آمريكا روي خوشي به اقدام نظامي عليه يك كشور ديگر نشان نخواهد داد و هشدارهايي هم در اين زمينه از سوي برخي اهل سياست آمريكا به دولت بوش داده شده اشت. در صورت عملي شدن اقدام نظامي، اين اقدام نه تنهاشانس آمريكا را براي در پيشبرد سياست خاورميانه يي اش افزايش نخواهد داد بلكه اوضاع را پيچيده تر و دشوار تر خواهد كرد. همانطور كه در عراق شد و در لبنان. ژنرال كالين پاول كه در زمان جنگ كويت رئيس ستاد ارتش آمريكا و در دوره اول رياست جمهوري بوش وزير خارجه بود، چندي پيش در اظهار نظري در مورد وضعيت عراق، اقدامات خشونت بار و تروريستي در عراق را«خود جوش» دانست نه آن گونه كه آقاي بوش و كارگزاران سياسي او مي گويند، سازمان يافته از سوي كشورهاي ديگر. كالين پاول با اين كه معتقد بود، رژيم ايران در مساله عراق به آمريكا كمك نخواهد كرد، اما معتقد بود كه بايد آمريكا با رژيم گفتگو كند. به هر حال عراق همسايه ايران است مرزهاي طولاني با ايران دارد و خصومت كنوني بين آمريكا و رژيم نمي تواند اساس مناسبت دولت عراق با رژيم جمهوري اسلامي قرار بگيرد. براي تحقق اهداف دولت تحت رهبري جرج بوش در مقابله با رژيم با روش كنوني، شايد انحصار قدرت توسط بقاياي حزب بعث و طرفداران صدام - كه به پيروي از رهبر معدومشان به ايران اعلان جنگ داده اند-، بهترين گزينش باشد و اين البته چيزي نيست كه نه عملي باشد و نه آمريكا بخواهد. بنا براين به نفع عراق و به نفع جلوگيري از يك رويداد فاجعه بار ديگر خواهد بود كه، جرج بوش و همكارانش راههاي سنجيده در رويا رويي با توسعه طبيهاي رژيم پيش بگيرند و از روشهاي ماجرا جويانه و كابوي بازي بپرهيزند چرا كه در آن سوي مرز عراق در «ام القراي اسلام» هم ممكن است«ديوانگان امام حسين» و «عاشقان شهادت» دست به كارهاي جنون آميز و غيرقابل كنترلي بزنند كه منطقه را به سوي آتش و آشوب پيش ببرد، آتش و آشوبي كه البته در آن ايران و مردم ايران زيان بسيار خواهند ديد. آمريكا نبايد به قدرت نظامي عظيم و تكنولوژي فوق العاده پيش رفته خود مغرور باشد. در رويارويي با جامعه انساني كه داراي ويژگيهاي تاريخي و فرهنگي و ارتباطات دروني و عملكرد دروني خاص خويش است، اين تكنولوژي چيزي را تضمين نمي كند، اين را اوضاع افغانستان و اوضاع كنوني عراق به خوبي نشان مي دهد. شايد شرايط كنوني افغانستان و عراق تنبيهي باشد براي عملكرد ضد دموكراتيك و ارتجاعي آمريكا در افغانستان و عراق و ايران. در مساله افغانستان آمريكا با بكار گرفتن ژنرال مرتجع اسلامگرا، ضياءالحق، رئيس جمهور پاكستان و دلارهاي بي حساب سعوديها و تقويت نظامي نيروهاي اسلامگرا و بكار گرفتن كساني چون بن لادن براي استخدام و سازماندهي «نيروهاي جهادي» به چيزي به جز سرنگوني رژيم متمايل به مسكو نجيب الله توسط اسلامگراها راضي نبود و در اين راه رژيم آيت الله هاي ايران را هم همراه خود داشت. در جريان انقلاب سال 57 در ايران هم خميني را همين آمريكا و انگليس به انقلاب ايران تزريق كردند(**) والا شروع حركتهاي مردمي و اعتراضات اجتماعي عليه رژيم شاه نه به رهبري خميني بود و نه حكومت اسلامي در آن خواسته مي شد، در اعتصابات گسترده و سراسري سال 57 كه رژيم شاه را به زانو در آورد، در كانونهاي اعتصابي از جمله در راديو تلويزيون كه خود من عضو شوراي موسس اتحاديه كاركنان آن در ايام اعتصاب بودم، حكومت اسلامي خواسته نمي شد، همه خواهان دموكراسي و آزادي و قطع تسلط بيگانگان بر منابع تروت كشور و حكومتي مستقل و غير وابسته بودند. نفتگران اعتصابي از خميني براي راه انداختن اعتصاب و قطع صدور نفت كه كمر رژيم سلطنتي را شكست، الهام نگرفته بودند. خميني خيلي زود بعد از كسب قدرت نمايندگان اين كانونهاي اعتصابي را مورد تصفيه و اخراج و تعقيب قرار داد. صدام را هم كه قبل از هر چيز يك كمونيست كش بود، بعد از روي كار آمدن خميني به عنوان نيرويي براي محدود كردن دامنه صدور انقلاب او بكار گرفتند. با اين حال معتقدم كه نبايد آرزومند اين بود كه عراق به ويتنام دومي براي آمريكا تبديل شود. چرا كه اولا مردم عراق مصيبت بسياري در 20 سال گذشته تحمل كرده اند. يك بعد ويتنام شدن عراق براي آمريكا، تحمل مصائب بيشتر در مدتي باز هم طولاني توسط مردم عراق است. ديگر اين كه شكست آمريكا در ويتنام، يكپارچه شدن د ويتنام را در پي داشت و حزب كمونيست ويتنام دست به كينه كشي و كشتار نظاميان ويتنام جنوبي نزد. اما در عراق در صورت عدم تثبيت نظام سياسي در آن كشور و اوج گيري خشونت منجر به شكست و فرار آمريكا از آن كشور، اوضاع به مراتب بدتر از اين خواهد شد و معلوم نيست چه وقت كشت و كشتار پايان بپذيرد. به همين خاطر باز هم آقاي جرج بوش در دوره باقي مانده از رياست جمهوريش خوب است كه از سياستهاي ماجراجويانه و تك روي احتراز كند و به ويژه به صداهاي مخالف در داخل كشور خود در اين زمينه گوش فرا دهد.

توضيحات

* مطالب داخل گيومه از گزارش ردايو بي بي سي نقل شده است.

** در مطلبي با عنوان خميني چگونه به قدرت رسيد كه قبلا در سايت عصر نو درج شده اطلاعاتي در مورد رويدادهاي اعتراضي سال 56 13 عليه رژيم شاه گرد آوري شده كه بيانگر اين است كه در شروع اعتراضات عليه رژيم شاه اسمي از خميني نبود و به برخي مسائل موثر در نشاندن خميني بر قدرت در ايران اشاره شده است.اين مطلب در نشاني زير و قايل مطالعه است.
http://iradj-shokri.blogspot.com/

پ. 13 ژانويه 2007 – 23 دي 1385

مصاحبه دریادار سیاری با خبرگزاری رژیم(سه سال پیش) که به خاطر انتقادات او از تبعیض و تحریف در مورد ارتش از صفحه آن خبرگزاری حذف شد و خبرنگاران مورد بازجویی قرار گرفتند

  مصاحبه دریادار سیاری با خبرگزاری رژیم (سه سال پیش) که به خاطر انتقادات او از تبعیض و تحریف در مورد ارتش از صفحه آن خبرگزاری حذف شد و خبرن...