mardi, novembre 20, 2012

کودکان فلسطینی قربانیان حمله اسرائیل

کودکان فلسطینی  قربانیان حمله اسرائیل 

 

تلویزیون العربیه گزارشی از بمباران و حمله اسرائیل به نوار غزه نشان داد که در آن جسد چند کودک خردسال که از قربانیان حملات اسرائیل بودند دیده می شد. بنا برمتن گزارش که در سایت فارسی العربیه آمده است، شلیک موشک از سوی فلسطینی ها به اسرائیل هم ادامه داشته است.بنابر اخبار از آغاز حمله و بمباران اسرائیل تا کنون (19 نوامبر) نزدیک به صد نفراز فلسطینی کشته شده اند. تلفات اسرائیل سه نفر گزارش شده است. لینک گزارش فارسی همراه با تصویر تلویزیونی از رویداد در زیر آمده است


mercredi, novembre 14, 2012

طرح خیلی زیبای از مانا نیستانی به مناسبت ملاقات نسرین ستوده با فرزندانش

mardi, novembre 13, 2012

ادعایی بی ربط در سالگرد مرگ «تام جی اندرسون»



ادعایی بی ربط در سالگرد مرگ «تام جی اندرسون»

ایرج شکری
به مناسبت سالگرد مرگ فرزند فرمانده اسبق سپاه و دبیر شورای مصلحت نظام، که با گذرنامه آمریکایی با نام «تام جی رابینسون»  در دوبی در هتلی اقامت داشت، خبرگزاری وصل به سپاه و وزارت اطلاعاتِ فارس مصاحبه ای با بازپرس ویژه پرونده او کرده است *. بازپرس ضمن تکرار همان شواهدی که بعد از مرگ او ذکر شده بود، این که در کف دستش جای شوکر الکتریکی بود و بریدگی در دست دیگرش بود ولی اثری از خون در اطرافش و چاقو یا آلات برنده یی در اتاقش یافت نشده و... حرفهای بی سرو ته و بی ربطی هم برای ربط دادن ماجرا به موساد زده است. وی گفته است:«براساس یافته‌های ما رد پای سرویس جاسوسی اسرائیل موساد در این پرونده به چشم می‌خورد و این در حالی است که احمد رضایی در چندین مورد و در چند مورد قبل از این حادثه درخواست ملاقات با برخی از مقامات ایرانی را داشت تا بتواند اطلاعات خود را به آنها انتقال دهد». در اینجا سوالاتی مطرح می شود. یکی این است که اگر او اطلاعاتی مربوط به عوامل موساد داشته و در خواست «ملاقات با برخی از مقامات داشته تا بتواند انها را انتقال دهد»، اولا چرا این مقامات به درخواست او توجه نکرده اند و لااقل برای «دریافت اطلاعات»، او را نپذیرفته اند. «مقامات» بعد از دریافت اطلاعات می توانستند در مورد صحت و سقم آن، مطالعه و تحقیق کنند. خصوصا که گزارش دهنده و «ردکننده» اطلاعات پسر فرمانده اسبق سپاه و دبیر مجمع مصلحت بوده است. سوال دیگر این که اصلا چرا اطلاعاتش را به پدرش نداده و   توسط او آنها را به مقامات مسئول انتقال نداده است؟ چه کسی از پدرش قابل اعتماد تر؟ تناقضی هم که در این گفته ها با برخی از ادعاها در مورد قتل تام جی اندرسون(احمد رضایی) توسط موساداسرائیل دیده می شود این است که اگر او صرفا به خاطر پسر فرمانده اسبق و دبیرمجمع مصلحت نظام بودن ، توسط موساد کشته شده باشد، دیگر مساله داشتن اطلاعاتی که او می خواسته به مقامات بدهد، حرف مفتی است. چون از این مسخره تر نمی شود که کسی تصور بکند، که احمد رضایی ماموران موساد که او را تخت نظر داشته یا تعقیب می کرده اند توانسته بوده شناسایی کند. البته یک مساله شاید در این جا قابل قبول به نظر برسد و آن این که مقتول که کلا آدمی «قاطی کرده» بوده و وضع روانی عادی نداشته است، و قبلا درسال 77 بعد از خارج شدن از ایران و رفتن به آمریکا، در رادیوهای فارسی زبان در آمریکا حرفهای زیادی علیه رژیم زد و اتهامات زیادی هم به رهبر رژیم وارد کرد (که راز پنهانی هم نبود و کیست که نداند  که جنایتی بزرگی که در ایران صورت گرفته و می گیرد، با رهنمود و تایید او صورت می گیرد)، در خارج با عوامل موساد ارتباط برقرار کرده بوده است و بعد از خارج شدن دوباره از ایران(در سال 84)، دوباره این ارتباطات برقرار شده بوده و لابد مسائلی پیش آمده که می خواسته آن را در اختیار مقامات بگذارد. اما چیزی که سبب مردود بودن این فرض می شود این است که سازمان بسیار ورزیده و کارآمد موساد، قاعدتا باید سطح کارش بالاتر از آن باشد که چنان ارتباطی با آن جوان آشفته حال روانی برقرار کند که احتمال ضربه خوردن اطلاعاتی یا لو رفتن عواملش را داشته باشد. آن هم جوانی که نه خودش پدرش را جدی می گرفته(که اطلاعاتش را به او بدهد) نه کسی از مقامات رژیم اهمیتی به او داده اند. چون سخنان باز پرس به روشنی بیانگر عدم پذیرش احمد رضایی یا تام جی اندرسون از سوی «برخی مقامات» است.  سوال دیگری هم که اظهارات بازپرس ویژه و قاضی پرونده به وجود می آورد این است که او روی این مساله که مقامات دبی مدارک موجود از جمله فیلمهای دوربین های هتل و... را به رژیم نداده اند. در مورد فیلمهای دوربین های حفاظتی مدار بسته هتل به نظر می رسد این توقع بیجایی از جانب باز پرس و مقامات رژیم است که پلیس دبی فیلم(ویدئو) دوربینهای هتل بزرگی را که می توانسته اطلاعاتی از حضور مشتریان گوناگون آن هتل را که ربطی به ماجرا نداشته اند، در اختیار پلیس کشوری قرار دهد که رابطه سیاسی چندان خوبی هم با آن ندارند. چه چیز می توانسته تضمین کند پلیس رژیم در این زمینه امانت دار باشد؟ سوال دیگر این است که بسیار خوب اگر پلیس دوبی اسناد و مدارک موجود در صحنه قتل را نمی خواسته تحویل بدهد و نداده است، چرا از ایران کارشناسان پلیس جنایی به آن کشور اعزام نشدند تا در محل به همراهی پلیس دوبی در ماجرا تحقیق کنند. اگر اعزام شدند، نظرکارشناسی آنان چیست ؟ یا اگر اعزام شدند و پلیس و مقامات امارات همکاری نکردند، و یا چنانکه بازپرس پرونده مدعی است، اگر مقامات امارات مدارک و آثاری را که می توانست ثابت کند که قتلی افتاق افتاده از بین برده اند، چرا از سوی رژیم هیچ اقدام قضایی و شکایتی علیه امارت متحده و مقاماتی که مانع تحقیق در آنچه رژیم آن را قتل عمد از پیش طرح ریزی شده می داند، به عمل نیامد؟ مجموعه نکاتی که یاد شد نشان می دهد، که کلا مساله قتل فرزند فرمانده اسبق سپاه، (کسی که در دوران سلاخی جوانان و نوجوانان ایران توسط دادگاههای انقلاب- به ویژه در تهران توسط لاجوردی جلاد، آن دستفروش روسری و جوراب زنانه قبل از انقلاب که دادستان انقلاب اسلامی تهران شده بود-، خود از فرماندهان دستگاه کشتار رژیم بود)، یا اصلا اهمیتی برای نظام اسلامی نداشته که حتی نخواسته در مورد مرگ یک شهروند خود طی ماجرایی که به نظر می رسد قتل عمد بوده، تحقیق کند، یا این که اصلا مایل نبوده است که وارد ماجرای مرگ تام جی اندرسون دارنده گذرنامه آمریکایی بشود. در واقعیت امر رژیم احمد رضایی را طرد کرده بود. او دیگر فاقد مدارک هویت ایرانی و گذرنامه جمهوری اسلامی بود. بنا براین، رژیم به لحاظ سیر مراحل قضایی و قانونی، چیز در دست نداشت. جنازه را به رژیم تحویل دادند چون آمریکا آن را نمی خواست. لپ تاب و موبایل و رد ارتباطاتش را ندادند، چون مربوط به یک شهروند آمریکایی بود و اطلاعاتش که مربوط بود به ارتباطات پسر فرمانده اسبق و دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، برای مقامات اطلاعاتی و اف بی آی(هم چنانکه مقامات امارات) می توانست جالب باشد و به احتمال قوی سفارت آمریکا در امارت متحده آنها را تحویل گرفته است.
  بیاد بیاوریم که اینان در کشتارهای آغاز دهه 60 جوانان دانشجو و نوجوانان دانش آموز دبیرستانی را که با انقلاب و سرنگونی رژیم گندیده سلطنتی گروه گروه وارد کار تبلیغی و سیاسی گروههای مبارز و انقلابی وقت شده بودند، بنا بر اعلام خودشان در مواردی که آنها را در پرچم آمریکا پیچیده و در برابر جوخه های اعدام قرار دادند. اینان در آغاز اعدامها بعد از 30 خرداد 60 برای «سرعت عمل» بدون تلف کردن وقت برای دانست نام هویت دستگیر شدگان(که  احتمالا نخواسته بودند نام و هویت خود را بیان کنند) دانش آموزان و نوجوانان دستگیر شده را اعدام کردند. در همان زمان حتی خودشان از شقاوت و رذالتی که در کارشان نهفته بود و انزجار و نفرتی که علیه نظام اسلامی خمینی ساخته که آنان «احکام»ش را اجرا کرده بودند، برمی انگیخت آگاه بودند که در اطلاعیه یی که در مورد «احکام» اسلامی اجرا شده در مورد جگر گوشه های مردم منتشر کردند، ننوشتند که آنها را اعدام کرده اند. دادستان «دادگاه انقلاب اسلامی مرکز» در اطلاعیه یی که همراه عکس 14 دختر نوجوان صادر کرد به اطلاع خانواه های آنها رساند که فرزندانشان در که «جریانات ضد انقلابی اخیر دستگیر شده بودند، حکم دادگاه در باره آنها اجرا شده» و از والدین آنها که عکسشان ضمیمه اطلاعیه بود خواسته شده بود:«با در دست داشتن شناسنامه  عکس دار خودو فرزندانشان که عکسشان در اینجا چاپ شده به دفتر مرکزی زندان اوین مراجعه کرده و فرزندانشان را تحویل بگیرند»(اطلاعات 3 تیر1360). منظور البته تحویل دادن جنازه ها یا دادن خبر اعدام آنان و حمل جنازه ها به گورستان بود.در آن روزها محسن رضایی فرمانده سپاه در تلویزیون ظاهر می شد و از فتوحات سپاه در تعقیب و سرکوبی مخالفان و «منافقین»، حرف می زد. این لمپن- مذهبی پاسدار که حالا دکتر اقتصاد! شده، در آن زمان با استناد به سیره نبوی، به صراحت اعلام می کرد که ما باید رعب ایجاد کنیم. النصر بالرعب.
در اظهارات بازپرس ویژه آمده است که فرزند رضایی بنا بر توصیه دوستانش که هتل گلوریا از امنیت بیشتری برخوردار است از دو ماه پیش در آن هتل سوئیتی گرفته بود. بازپرس ویژه قتل و قاضی این پرونده همچنین گفته است :« بررسی ما از برخی از شاهدان و کسانی که با احمد رضایی در ارتباط بودند نشان می‌دهد که مقتول بارها مورد تهدید قرار گرفته و از این تهدید‌ها اظهار نگرانی داشته است و این در حالی است که ما می‌دانیم روحیه رضایی به گونه‌ای نبود که اقدام به خودکشی کند». بازپرس ویژه در پاسخ به این سوال است که چه انگیزه ممکن است سبب قتل احمد رضایی شده باشد کفته است:«به نظر می‌رسد بر اساس یافته‌های ما این فرد دارای اطلاعات کلیدی از برخی از موارد در خارج از کشور بوده که ترس عامل قتل وی از انتشارات این اطلاعات باعث شده تا رضایی را از سر راه بردارند». اگر این حرفهای باز پرس را که به روشنی با هدف شخصیت سازی برای پسر فرمانده اسبق سپاه و دبیر مجمع تشخیص مصلحت صورت گرفته، به عنوان حقیت امر بپذیریم، آن وقت مساله یی که بسیار جای بحث پیدا می کند، بی اعتنایی و بی تفاوتی آن «برخی مقامات» و نیز پدر خود او به این جوان «خدمتگزار و خطر پذیر» است. چرا در باز گرداندن او به ایران تعلل کرده اند؟ در زمان انتشار خبر مرگ او  قبلا گفته بودند او دیداری با یکی از دوستانش در کیش داشته است. بعدا هم گفته شد که او به ایران می آمده و باز می گشته و قصد داشته دوباره در ایران بماند و زندگی کند. او سال 84 وباره از ایران خارج شده و به آمریکا رفته بود و در آنجا با یک تبعه آمریکا ازدواج کرده بود. اما بنا بر اخباری که در رادیوهای فارسی زبان منتشر شد، دیگر مقامات اجازه بازگشت و اقامت در ایران را به او ندادند. البته او به ایران و به جزیره کیش می توانسته برود که منطقه آزاد تجاری است و طبق مقرارت رژیم خارجیان برای سفر به مناطق آزاد نیازی به گرفتن روادید ندارند و در ورودیهای این مناطق به آنها اجازه حضور و گردشگری 14 روزه داده می شود، اما نه به داخل ایران. رابرت لوینسون  آن مامور«بازنشسته» اف. بی . آی با استفاده از همین موقعیت به کیش رفته بود اما در آنجا مفقود الاثر شد. بی گمان در تله ای که توسط دستگاه اطلاعاتی رژیم طعمه گذاری شده بود افتاد. به رغم تمام تلاشهایی که از سوی شخص محسن رضایی شده که نشان بدهند، احمد برای رفتن به ایران مشکلی نداشته است، به روشنی می توان دریافت که رژیم با او را  یک شهروند آمریکایی  و یک عنصر نامطلوب می دانسته و در این مورد سوابق فرمانده اسبق سپاه و دبیر مجمع تشخیص مصلحت، فاقد ارزشی بود که بتواند «کارت سفیدی» باشد برای رهاندن فرزند نامتعادلش از مخمصه ومعضلی که داشت، و بتواند او را به ایران برگرداند. معلوم نیست او که به عنوان بازرگان و اهل کسب و کار در دبی اقامت کرده بود اصلا به کاری هم اشتغال داشته است یا نه و اگر کسب و کاری داشته چه بوده. بعید است آدمی که اولین ازدواجش در 19 – 20 سالگی بوده و تا زمان مرگش در سی یا پنج سالگی چهار زن گرفته و از آنها جدا شده بود، دارای چنان ثبات روحی و شخصیتی بوده باشد که می توانسته به کسب و کاری هم بپردازد. این هم بد نیست یاد آوری شود که قیمت یک شب سوئیت یک اتاقه در هتل گلوریا در همین ایام (ماه نوامبر) که ماه تعطیلات هم نیست، بنابر آنچه در سایت خود هتل می شود دید،124 یورو است. حالا باید هزینه های دیگر، از جمله خورد خوراک و هزینه تلفن های هر روزه او به اقوامش در ایران را هم به آن اضافه کرد. به نظر نمی رسد که تام جی اندرسون هیچ منبع در آمد دیگری جز پولهایی که پدرش دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام جمهوری اسلامی برایش می فرستاده، داشته بوده است. به هرحال در مجموع به نظر می رسد که  اگر هم مرگ پسر فرمانده اسبق سپاه پاسداران در اثر قتل عمد و طرح ریزی شده باشد، ربطی به موساد ندارد. بیشتر می تواتند کار  دستگاه سربازان گمنام امام زمان باشد، که در کارنامه خود، قتل احمد خمینی منتقد مزاحم«دوران سازندگی» و آزاد سازی سرمایه گذاری که وزارت اطلاعات نفع بسیاری از آن می برد، قتلهای زنجیره یی، و واجبی خوراندن به یکی از صاحب منصبان بلند پایه همان دستگاه – سعید امامی- برای جلوگیری از برملا شدن اطلاعات مربوط به آمران و صادر کنندگان حکم شرعی آن قتلها توسط او، بازجویی از همسر او با رفتار و گفتاری شنیع  برای واداشتن او به پذیرفتن اتهاماتی که به او و شوهرش می زدند از جمله انجام ماموریت برای اسرائیل...  را دارد. هدف هم این بوده که نظام جمهوری اسلامی را از مزاحمت و از ایجاد دردسر یک آدم نامعتادل که تابعیت آمریکایی گرفته است و به خاطر پسر یک مقام بلند پایه نظام (با سابقه سالها فرماندهی کل سپاه)  بودن جز مزاحمت و خدشه دار کردن «آبروی نظام»، منشاء هیچ منفعتی برای نظام نمی توانست باشد، برهانند.
۲۳ آبان ۱۳۹۱ - ۱۳ نوامبر ۲۰۱۲

mardi, novembre 06, 2012

افتخارات گندیده در رژیم گندیده



 

 

افتخارات گندیده در رژیم گندیده

ایرج شکری

در آن سال(1358) در چنین روزهایی غوغایی بود جلوی سفارت آمریکا در تهران که  دیگر اسمش شده بو «لانه جاسوسی آمریکا»، از وقتی که عده یی که اسم خودشان را بعد از بالا رفتن از دیوار سفارت در قبل از ظهر روز 13 آبان58، گذاشته بودند،دانشجویان مسلمان پیرو خط امام. ظاهرا دانشجویان از توطئه های آمریکا علیه انقلاب اسلامی و حضور شاه در آمریکا خشمگین بودند و درخواست برای بازگرداند او به ایران از جمله در خواستهای آن زمان بود. شاه بیمار بود و 30 مهر 58 آمریکا موافقت کرده بود که شاه که در مکزیک بود و بیمارش شدت یافته بود، برای معالجه به آن کشور برود. اما بهانه دیگری هم در کار بود و آن دیدار مهندس بازرگان با برژینسکی مشاور امنیت ملی کارتر رئیس جمهور آمریکا بود، در الجزایر در سفری که بازرگان به همراه ابراهیم یزدی وزیرخارجه وقت به مناسبت بیستمین و پنجمین سالگرد استقلال الجزایر به آن کشور کرده بود. در واقع هدف اصلی از اقدام به اشغال سفارت آمریکا، بی اعتبار کردن مهندس بازرگان در مقام نخست وزیر به عنوان مقام و طرف گفتگو و تصمیم گیری در سیاست خارجی بود و قرار دادن او در شرایطی بود که ناچار به کناره گیری در آن مقطع زمانی بشود که قانون اساسی ولایت فقیه برای رسمیت یافتن آماده می شد. قانونی که بازرگان با آن موافق نبود. بعدها بهزاد نبودی در یکی از سالگردهای اشغال سفارت آمریکا، بزرگترین دستاورد آن اقدام را «حذف لیبرالها» ذکر کرد. 
اشغال برنامه ریزی شده سفارت، برای قانونی کردن ولایت فقیه
در فاصله  اول تا سیزده آبان، یکی دو راهپیمایی بزرگ، از سوی آخوند هایی که اهرم اصلی قدرت در دست آنها بود ( به قول بازرگان آنها تیغه چاقو را داشتند و دولت موقت دسته چاقو را) و در حزب جمهوری اسلامی گرد آمده بودند،برگزار شد ولی در قطعنامه این راهپیماییها هیچ درخواستی  مبنی بر قطع رابطه با آمریکا نبود. مثلا در راهپیمایی بزرگ عید قربان(پنجشنبه 10 آبان 58) که طبق برنامه قرار بود از پایانه اتوبوسهای مسافربری بین شهری در خزانه تا مقابل سفارت آمریکا انجام شود ولی گردانندگانش(حزب جمهوی اسلامی)، آن را در میدان شوش پایان دادند، قطعنامه ای صادر شد که فقط دو نکته در رابطه با آمریکا در آن وجود داشت که هیچکدام طلب قطع رابطه نبود( این هم ناگفته نماند که در ماجرای گروگانگیری، این کارتر بود در 19 فروردین 59 قطع رابطه دیپلماتیک با رژیم را اعلام کرد)  بقیه قطعنامه به حمایت از خمینی و مجلس خبرگان و اصل در حال تدوین ولایت فقیه و نبز حمله به گروههای سیاسی دگراندیش اختصاص داشت. روز نهم آبان 58 مهندس بازرگان نخست وزیر و ابراهیم یزدی وزیرخارجه برای شرکت در جشن بیست و پنجمین سالگرد پیروزی انقلاب و استقلال الجزایر، به آن کشور سفر کردند و در آن جا با برژینسکی مشاور امنیت ملی کارتر، رئیس جمهور وقت آمریکا ملاقت کردند. همین ملاقات بهانه به دست آخوندها داد تا فشار و حمله به بازرگان را که در مورد قانون اساسی در حال تدوین در مجلس خبرگان با آنها اختلاف داشت، بیشتر کنند. بازرگان در روز 16 آبان در پیامی در توضیح استعفای خود، در مورد دیدار با برژینسکی یاد آور شد که در خواست این دیدار توسط کاردار آمریکا در ایران در تهران از او به عمل آمده بود و روز قبل از سفر، به اطلاع خمینی رسیده بود. او یاد آور شد که از دکتریزدی خواسته بود که «از حضور امام بپرسد روابط در چه محوری باشد و ایشان چه فرمایشاتی دارند» و افزود:« به هیچ وجه ایشان نگفتند که به برژینسکی ملاقات نکن». این اظهارات بازرگان هیچوقت از سوی خمینی تکذیب نشد. چند ماه قبل اشغال سفارت آمریکا یعنی سه روز بعد از سرنگونی رژیم شاه، روز 25 بهمن 57 سفارت آمریکا به اشغال گروهی از مردم در آمده بود که گفته می شد گروههای چپ کمونیستی در هدایت آن نقش داشتند. اما این اقدام با رفتن ابراهیم یزدی (که در آن زمان معاون نخست وزیر در امور انقلاب بود) و  چمران به سفارت آمریکا به همراه نفراتی برای بیرون راندن اشغال کنندگان سفارت، خیلی زود پایان یافت و از آن پس عده یی مامور مسلح از سوی رژیم به حفاظت سفارت پرداختند.  روزنامه اطلاعات 6 تیر 58 در مطلبی به نقل از لس آنجلس تایمز، تعداد نفرات مسلح گمارده شده از سوی رژیم در داخل سفارت را(که طبعا با موافقت بالاترین مسئول وقت سفارت صورت گرفته بود) بعد از آن ماجرا 50 نفر ذکر کرده بود. زمانی که رژیم مساله دستگیری محمد رضا سعادتی از اعضای مجاهدین خلق و حماد شیبانی از اعضای چریکهای فدایی خلق را- که در اوائل اردیبهشت 58 صورت گرفته بود، علنی کرد(رژیم مدتی آن را علنی نکرد)، در افشاگریهایی که در واکنش به این دستگیریها صورت گرفت معلوم شد که دستگیری محمد رضا سعادتی توسط کمیته ای که در سفارت آمریکا مستقر است و ریاست و فرماندهی آن با لمپنی به اسم ماشاالله قصاب است و باهدایت افرادی از سفارت آمریکا که طبعا از ماموران سیا بودند صورت گرفته است. جزوه مربوط به دستگیری و بازجویی این دو را سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی

که اکنون(سال 58) تنی چند از اعضای برجسته آن از جمله بهزاد نبوی از مهره های کار آمد نظام اسلامی در آغاز برتخت جبّاریت نشستن خمینی بودند منتشر کرد که روزنامه جمهوری اسلامی که میرحسین موسوی از اولین شماره سردبیر آن بود چند صفحه را به درج آن اختصاص داد(26 خرداد 1358). گویا سعادتی قرار بود پرونده مربوط به سرلشکر مقرّبی را که در زمان شاه به جرم جاسوسی برای شوروی اعدام شد، با لیستی از اسامی عوامل سیا در ایران، مبادله کند. او در قرار تبادل این اطلاعات با دبیر اول سفارت شوروی (ولادیمیر فیسینکو ) دستگیر شده بود. روشن است که در آن روزهای اول انقلات(اردیبهشت 58) رژیم فاقد تشکیلاتی بود که بتواند چنان ردگیری و تعقیب و مراقبتی را در مورد دیپلماتهای شوروی و یا سازمان مجاهدین انجام دهد و به احتمال زیاد آن دستگیری از طریق نظارت بر کار سفارت شوروی توسط سازمانهای جاسوسی غربی و با برخورداری از سازمان کار آمد و ماموران ورزیده و با تجربه و در کار جاسوسی در دوران جنگ سرد، نطیر سازمان سیا امکان پذیرشد و در این ماجرا هدایت با سیا بود و ماشاالله قصاب و کمیته چی ها تحت امرش سگانی بودند که شکار را احاطه کردند. چند ماه بعد از دستگیری سعادتی افشاگریهایی از سوی «بازپرسان و قضات تحقیق سابق دادسرای انقلاب اسلامی» در مورد کمیته مستقر در سفارت آمریکا در کیهان 14 بهمن 58 منتشر شد، که باعکسهایی ماشاالله قصاب در کنار یک مرد یک آمریکایی که چارلز ناس مسئول سیا در سفارت آمریکا معرفی شده بود،منتشرشد همراه بود* وجود آن کمیته هم هیچ جا اعلام نشده بود. ماشاالله قصاب بعدا خدمت به نظام ولایت فقیه را به عنوان شکنجه گر در کنار لاجوردی در زندان اوین گویا ادامه داد و من از کسی شنیدم که یکی از روشهای شکنجه او این بود که گردن زندانی را در پنجه قوی خود می گرفت و می فشرد و آنقدر زندانی را در همان حال نگه می داشت تا خون از بینی او جاری شود. و نیز شنیدم که بعدا از این خدمات، در بنیاد مستضعفان با نام حاج آقا فیضی، رئیس ترابری بنیاد مستغضفان شده بود.
با اشغال سفارت آمریکا و شور هیجان و غرور کاذبی که خمینی با استفاده از آن  رویداد در امت همیشه در صحنه دمید، همه مسائل تحت الشعاع  آن و انعکاس بین المللی گسترده اخبار مربوط به آن قرار گرفت و خمینی و یارانش موفق شدند حدود یکماه بعد از اشغال سفارت، در حالی که هر صدای اعتراض و انتقادی در شور و غوغای اشغال سفارت آمریکا محو می شد و نمی توانست شنیده شود، قانون اساسی ولایت فقیه را به رفراندم گذاشته و از تایید امت همیشه در صحنه بگذرانند و به این ترییب ولایت خمینی بر امتی که آنها را صغیر می دانست جنبه «قانونی» هم یافت. اما مساله آزادی گروگانها حالا دیگر به راحتی برای رژیم امکان نداشت. در آن روزها وعده محاکمه آنها داده شده بود و به قول دوستی اشغال سفارت برای رژیم مثل سوار ببر شدن بود که پایین آمدن از آن کاری مشکل تر شده بود. چندی بعد از اشغال سفارت کارتر اعلام کرد که آمریکا دیگر از ایران نفت نخواهد خرید. بنی صدر وزیر دارایی وقت در مقابل اعلام کرد که دارائیهای خود را از بانکهای آمریکا بیرون خواهد کشید و یاد آور شد که بخش اعظم این دارائیها در شعبات اروپائی و بانکهای آمریکایی هستند و نه در آمریکا. بعد کارتر دستور داد که دارائیهای ایران در بانکهای آمریکایی و شعبات آن در اروپا بلوکه شود. بعد بنی صدر گفت که هنوز برما روشن نیست که آمریکا می تواند دارائیهای ایران در شعبات اروپایی را بانکهای آمریکایی را بلوکه کند. این گونه بود که ماجرای بلوکه شدن دارائیهای ایران توسط آمریکا به وقوع پیوست و بعدا طبق قراردادی که بهزاد نبوی از سوی رژیم و وارن کریستفر معاون وزارت خارجه آمریکا طی گفتگوهایی که در الجزایر صورت گرفت برای آزادی گروگانها امضا کردند، بخشی زیادی از آن صرف پرداخت جبران خسارتها  و طلبهای مطرح شده در دیوان لاهه از سوی آمریکا و آمریکائیان شد که در آن میان کسانی از عناصر رژیم شاه که تابعیت آمریکایی داشتند و اموالشان در ایران مصادره شده بود، موفق به دریافت مبالغ کلانی خسارت از رژیم شدند.
دانشجویان پیرو خط امام، چماق اتهام و ارعاب
   چندی بعد از ماجرای اشغال سفارت، اقدامی که خمینی اسمش را «انقلاب دوم وانقلابی بزگتر از انقلاب اول» گذاشت، «دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» شروع کردند به انتشار اسناد سفارت آمریکا. اسنادی که گویا آمریکایی ها به قصد از بین بردن آن ها را در دستگاه «کاغذ خرد کن» ریخته بودند و رشته  رشته شده بود و اینها با کنار هم گذاشتن آن رشته ها توانسته بودند دوباره صفحات اسناد را بازسازی کنند. اینها در «اسنادی» که منتشر می کردند، به خیلی از شخصیت های سیاسی از ملی گراها و از همراهان و همکاران بازرگان اتهام وابستگی به آمریکا می زدند.  دانشجویان مسلمان پیرو خط امام  به چماقی علیه گروههای دیگر تبدیل شدند و هر صدایی که در انتقاد و اعتراض به تعرض به حقوق مردم یا بی اعتنایی به خواستهای مردم بلند می شد  اینها در برابرش موضع می گرفتند و اطلاعیه صادر می کردند.  این نقش بعد از آزادی گروگانها هم تا زمان انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در هفت تیر 60 و آغاز دستگیری و کشتارهای گسترده دگراندیشان خیلی برجسته و مهم بود. بعد از آن دیگر اوباش پاسدار و بسیجی خود چون پیک مرگ بودند که در خیابانهای شهرها پرسه می زدند و مرگ از لوله سلاح پاسداران و کمیته چی های حرامزاده برای درو کردن زندگی هر کسی به آن «مشکوک» می شدند، به پرواز در می آمد. آنها نیازی به «مجوز قضایی» برای ریختن به خانه ها، دستگیری های خیابانی، شلیک کردن به سوی هر خودرویی که مشکوک تشخیصش داده بودند نداشتند. یکبار دادستان کل انقلاب وقت حسین موسوی تبریزی که بعدها وارد گله 2 خردادیها شد، به صراحت در تلویزیون گفت اگر چهار تا پاسدار یا بسیجی شهادت بدهد که کسی را در راه پیمایی دیده و آن شخص در راه پیمایی بود(راه پیمایی هایی که مجاهدین به صورت پراکنده و ناگهانی به راه می انداختند) ، همانجا در پیاده رو خیابان می توانند او را اعدام کنند نیاز به دادگاه ندارد. خمینی تنها با دو سال منتظر فرصت نشستن، فرصتی پیدا کرد که آن پشیمانی از تاخیر در «برپا کردن چوبه های دار در میدانها بزرگ» و «درو کردن» سران احزاب و گروهها و دست اندرکاران نشریات مستقل را، که در سخنان 26 مرداد **58 برزبان رانده بود و از آن توبه کرده بود، جبران کند. آن اراده یی که در تابستان 67 در کشتار زندانیان سیاسی به شکل بی تزلزل و در نهایت بی رحمی و شقاوت باز هم به نمایش گذاشت.
بهره برداری از ماجرای اشغال سفارت آمریکا و پیامدهای بعدی
در مورد بهره برداری خمینی از ماجرای اشغال سفارت آمریکا( که به تنش طولانی به روابط آمریکا با رژیم تبدیل شد) برای تحکیم موقعیت خود و رژیمش همین بس که به یاد بیاوریم که خمینی در آن روزها در بهره برداری شیّادانه از آن ماجرا برای منحرف کردن اذهان مردم از بی کفایتها و زورگوئیهای گردانندگان نظام اسلامی و از خواستهای به حقی که داشتند، برگرداندن آن به سوی دشمن خارجی می گفت :«هرچه فریاد دارید برسر شیطان بزرگ آمریکا بکشید».  گروگانگیران پیرو خط امام که با اطلاعیه های خود به مقابله با هر اظهار نارضایتی و اعتراضی می رفتند و به عاملی برای ارعاب تبدیل شده بودند، اطلاعیه های خود را با جمله یی از خمینی شروع می کردند. این کار آنان به شکل روشی در آمد که مثل نصب عکس خمینی در اینجا و آنجا بود و به فضای سیاسی آن روزها تحمیل شده بود. البته زائده و شاخکهای نظام منفور در قالب انجمنهای اسلامی که مثل قارچ همه جا روییده بودند، از آن روش سود می بردند و با خرسندی آنرا به کار می بستند. واکنش از سوی بخش آگاه جامعه به این شارلاتانیسم و چماق کشی تبلیغاتی این بود که این بساط را مورد تمسخر قرار بدهند. مردم با درست کردن جملاتی و نسبت دادن به خمینی، خمینی و دانشجویان مسلمان پیروش را مسخره می کردند و نشان می دادند که آنان را چگونه می بینند وارزیابی می کنند؛ ازجمله اینها بودند:« اتوبوس از مینی بوس بزگتر است-امام خمینی» یا «وقتی باران می آید زمین خیس می شود – امام خمینی» حالا دیگر سالهاست که آن دوران سپری شده است. در آن دوران آغاز «ظهور» خمینی جنایتکار که می خواست همه چیز را در کشور «اسلامی» بکند، استناد به جملات «امام خمینی» و استناد به روایات و احادیث و کتابهایی مثل «اصول کافی» محمد بن یعقوب کلینی و «بحار الانوار » ملا محمد بافر مجلسی  در اظهارات مقامات ریز و درشت رژیم خیلی رایج بود. حتی برای توسعه امر بهداشت و درمان و آموزش پزشکی، گماشتگان خمینی، «طب امام جعفر صادق» را منبعی برای حل مسائل موجود در این زمینه می دانستند. حالا دیگر نقل «کلمات قصار» از امام و استناد به به کتابهایی که نام برده شد «دِمده» شده و حالا کارگزاران رژیم برای آنکه نشان بدهند چیزی سرشان می شود، تمایل زیادی به استفاده از واژه ها و اصطلاحات غربی که در علوم سیاسی و جامعه شناسی به کار می رود نشان می دهند و به جای ملا محمد باقر مجلسی و یعقوب کلینی، از ماکس وبر و کانت و هابر ماس و... نقل قول می کنند(اگر چه مهملات مذهبی و خرافات در برنامه های تلویزیونی و در سایتهای مختلف اینترنتی به فراوانی دیده می شود). روزگاری آن مردک پر حرف بیهوده گو که معرکه گیر و «سخنور» درجه اول رژیم خمینی بود، در معرکه گیری برای ستایش از اشغال تحریریه کیهان توسط حزب اللهی ها، مطلبی نوشت و در آن تاکید کرد که:« در اسلام ابوذر صحرا نشین از افلاطون آگاه تر است و ابن مسعود بزچران ازکانت و دکارت و نیجه و هگل...»( پرولتاریا در کیهان - فحرالدین حجازی- کیهان 6 خرداد 58 تصویر مقاله در لینک زیر


 اما حالا دیگر مقامات نظام برای به دست آوردن مدرک و دیپلم دانشگاهی، به ویژه از دانشگاههای خارج کشور از تقلب هم رویگردان نیستند، چنان که دست یکی از اینان از گماشتگان محمود احمدی نژاد(کردان وزیر کشور) در تقلب مدرک دانشگاهی رو شد و او هم چندی بعد از آن ظاهرا به خاطر یک بیماری خونی، مرد.
اهمیت اقتصاد و خریّت حضرت امام
در آن روزها «امام خمینی» حضور سنگینی در صحنه داشت و با فرمایشات خود امت امام را گاه به هرهر خنده می انداخت و گاه به هق هق گریه و آنها را مسخ و مسحور می کرد و ذهنشان را با تعصب و نفرت به دگر اندیشان می انباشت و از آنان سپاه ویرانگری می ساخت و به هر جهتی که می خواست روانه می کرد. از جمله  در برابر بحث گروههای چپ که اقتصاد را زیر بنا و فرهنگ را رو بنا و برآمده از مناسبات تولید می دانستند و مساله مالکیت وسائل تولید و ارزش کار را مطرح می کردند و چگونگی ساماندهی اقتصاد را عامل اصلی تاثیر گذار در زندگی مردم می دانستند و بر اهمیت درجه اول تقسیم ثروت به عنوان راه دستیابی به عدالت اجتماعی و برداشته شدن فشار محرومیتها مختلف از روی بخش عظیم جمعیت کشور تاکید داشتند، خمینی دائما روی اسلام خواهی مردم و این که مردم برای اسلام «خون داده اند» تاکید داشت. او در یک سخنرانی در دیدار با گروهی از امت امام که آن روزها مرتبا برایش ترتیب داده می شد، اصل قرار دادن اقتصاد را مورد ریشخند و تمسخر قرار داد و اقتصاد را «مال الاغ» دانست. این سخنان امام در همان زمان هم آنقدر مهمل بود که این جملاتش در کیهان درز گرفته شد، اما در اطلاعات درج شده بود. بخشی از جملات خمینی پلید در مورد مربوط  به الاغ بودن مساله اقتصاد که در اطلاعات 18 شهریور 58 درج شده این است:« معقول نیست که کسی جوانهایش رابه کشتن بدهد که نان ارزان گیرش بیاید[...] آنها که  دم از اقتصاد می زنند و و زیربنای همه چیز را اقتصاد می دانند، نمی دانند انسان چیست.خیال می کنند که انسان هم یک حیوانی است که کارش خورد خوراک است منتهی حیوانی که خورد و خوراکش با حیوان های دیگر فرق دارد. مثلا این حیوان چلوکباب می خورد، آن حیوان کاه. بنابر این کسانی که زیر بنای همه چیز را اقتصاد می دانند، انسان را حیوان می دانند. چون، حیوان است که همه چیزش فدای اقتصاد می شود و زیر بنای همه چیزش اقتصاد است. الاغ هم زیربنای همه چیزش اقتصاد است. این گونه افراد انسان را نشناخته اند که چیست. ما باید باورمان بیاید که کشور ما همه چیزش را می خواست فدای اسلام بکند». اما حالا این مشکلات اقتصادی و عدم توانایی در سر وسامان دادن به آن است که رژیم را در وضع خر در گِل مانده قرار داده است و دست اندرکاران رژیم را به هراس انداخته و آنها گاه در مقصر قرار دادن یکدیگر به روی هم چنگ می کشند، اگرچه فشار استخوان شکن گرانی و کمبود ها به روی شانه های مردم است و روح آنان را می فرساید. در این میان پاسدار محسن رضایی هم مثل احمدی نژاد و کسان دیگری از اوباش کارگزار رژیم، یک مدرک دانشگاهی برای خودش دست و پا کرده و این یکی که «دکترای اقتصاد» دارد و گمان می کند راه حل همه مشکلات را مثل مدرکی که گرفته، در جیبش دارد. و این در حالی است که اقتصاد دادن برجسته و مدافع طبقه کارگر و محرومان مثل فریبرز رئیس دانا ، به خاطر انتقاداتی که در مورد اهداف یارانه هدفمند محمود احمدی نژاد و مسائلی از این دست کرده بود، در زندان جمهوری اسلامی در اوین است.
بی اهمیتی بیانیه سپاه در میان اخبار
13 آبان امسال در شرایطی فرا رسید که رژیم در بحران عمیق سیاسی و اقتصادی فرو رفته و علاوه بر آن اختلافاتش با غرب بر سر مساله غنی سازی اورانیوم به مرحله بسیار حادی رسیده و غرب عزم جزم کرده که فشارتحریم های اقتصادی روی رژیم را به طور روز افزون و خرد کننده یی افزایش دهد. احتمال  در گرفتن جنگی (با آتش افروزی بنیامین نتانیاهو نخست وزیر اسرائیل) در ارزیابیهای مقامات سپاه چنان بالا بوده است که این اواخر از گریز ناپذیری جنگ و احتمال وقوع آن حرف زدند. اما آن چه به وضوح می توان دید این است که دیگر آن کباده کشی ها برای آمریکا، و آن شعارهای «انقلابی» و آن آمادگی برای «خون دادن به خاطر اسلام»، خریداری ندارد و حتی  بعضی محافل و بخشی هایی از زائده های رژیم سعی می کنند خودشان را از این مسائل دور نگهدارند. بیانیه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، که پرچمدار «ارزشهای انقلاب اسلامی و ایثار و شهادت» است و نگهدارنده نظام ولایت فقیه، در برخی از سایت های اینترنتی رژیم، مثل آفتاب وابسته به مجمع تشیخص مصلحت و خبرگزاری ایلنا وابسته به نهاد حکومتی خانه کارگر، درج نشد، خبرگزاری ولایتمدار مهر با روتیتر«در بیانیه ای عنوان شد» و با «فاکتور گرفتن» اسم سپاه پاسداران در تیتر و به عنوان خبری غیر مهم، اطلاعیه سپاه را در اخبار حاشیه صفحه اصلی قرار داده بود. تجمع و مراسم مربوط به سالگرد اشغال سفارت آمریکا هم خیلی بی اهمیت و به صورت چند خط و خلاصه در ایلنا و آفتاب گزارش شد. خبرگزاری وابسته به سپاه  فارس البته  بیانیه سپاه را که دو روز قبل از سیزده آبان صادر شده بود و سخنان مهمل پاسدار نقدی و قطعنامه بلند چون «روده سگ» مراسم سالگرد اشغال سفارت آمریکا را درج کرد و انعکاس داد. در قسمت پایانی بیانیه سپاه جملاتی گنجانده شده که نشان دهنده این است که مبارزه با «شیطان بزرگ» همیشگی نیست و راه برای امکان برقراری رابطه عادی باز است. در این قسمت آمده است بی تردید مبارزه بی امان و بیداری بخش ملت ایران با نظام شرور، زورگو و سلطه گر آمریکا تا هنگامی که با تغییر رویکرد و رفتار آنها منتهی به استیفای حقوق و مطالبات مسلم ایران اسلامی نشود تداوم خواهد داشت و در این مسیر مقدس تنها مواضع و دیدگاههای حکیمانه رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیت الله العظمی خامنه‌ای( مدظله العالی) فصل الخطاب و قطب نمای حرکت ملت مصمم، مقتدر و ولایتمدار ایران خواهد بود». مفهوم این جملات این است که «نظام شرور زور گو و سلطه گر آمریکا» می تواند با «تغییر رویکرد» با نظام اللهی و ولایی رابطه عادی یا دوستانه برقرار کند و سپاه پیشاپیش، تشخیص و تصمیم در این زمینه را در صلاحیت و اختیار خامنه ای می دادند. نکته ای هم در بیانیه سپاه بود که به نظر می رسد نویسنده یا نویسندگان بیانیه به طور ناخودگاه برداشتشان از واقعیتهای موجود و تاثیری که این واقعیتها بر ذهنشان گذاشته و نگاهشان به آینده رژیم را، بیان کرده اند و خودشان متوجه نشده اند که آن بیانیه جای بیان چنان حقیقتی نبود، بلکه باید خلاف آن را بیان می کردند. آن جمله در پارگراف چهارم متن درج شده در خبرگزاری فارس در جمله ای که است که در لیست کردن و « تبیین دستاوردهای حیرت انگیز مصاف تمام عیار ملت ایران و دولت آمریکا» ،از« استحکام ناپذیری نظام اسلامی»*** به عنوان یکی از این دستاوردها اسم برده است. این، البته اعتراف ناخواسته به این حقیقت است که نظامی اسلامی که با توحش و درنده خویی به قلع و قمع دگراندیشان و منتقدان پرداخت و هنوز هم به درنده خویی ادامه می دهد تا به رژیم استحکام ببخشد، در عمل استحکام پذیر نیست و هر روز شکافهای تازه تری در آن پیدا می شود، چنانکه هنوز چیزی از سرکوبی «فتنه 88» به نفع رئیس جمهور شدن کاندیدای ولایتمداران اصولگرا نگذشته، «جریان انحرافی» در اطرافیان رئیس جمهور «برگزیده»، سر برآورد. اعتراف ناخودآگاه به استحکام ناپذیری رژیم باعث انبساط خاطر شد.

* تصویر صفحه یی از کیهان14 بهمن 58 که افشاگری بازپرسان و قضات تحقیق دادسرای انقلاب اسلامی و عکس ماشاء الله قصاب را درج کرده است، دربالای صفحه

سخنان خمینی در وعده به برپا کردن چوبه های دار در میدانهای بزرگ:
بیانیه سپاه مندرج در خبرگزاری فارس:
 16 آبان1391 -  6 نوامبر 2012

مصاحبه دریادار سیاری با خبرگزاری رژیم(سه سال پیش) که به خاطر انتقادات او از تبعیض و تحریف در مورد ارتش از صفحه آن خبرگزاری حذف شد و خبرنگاران مورد بازجویی قرار گرفتند

  مصاحبه دریادار سیاری با خبرگزاری رژیم (سه سال پیش) که به خاطر انتقادات او از تبعیض و تحریف در مورد ارتش از صفحه آن خبرگزاری حذف شد و خبرن...