dimanche, octobre 11, 2009

اِنافَتَحنا»ی واقعیت گریزان متکبّر و هرزه درایی بادمجان دورقاب چینان






























ایرج شکری

اِنافَتَحنا»ی واقعیت گریزان متکبّر و هرزه درایی بادمجان دورقاب چینان

خبر آزادی 36 تن از ساکنان اشرف که توسط نیروهای سرکوبگر عراقی به روش عوامل وزارت اطلاعات رژیم ربوده شده بودند، خبر خوشحال کننده یی بود به ویژه برای کسانی چون نگارنده این سطور که از آغاز با اعتصاب غذای ساکنان اشرف مخالف بودند و آن را امری با عواقب فاجعه بار ارزیابی می کردند که شانسی هم برای عملی شدن خواستهای اعلام شده -که مهمتر از همه خروج نیروهای عراقی از اشرف و حفاظت اشرف توسط آمریکائیها-، بود، نمی دیدند. آزادی آن 36 تن بعد از 70 روز اعتصاب غذا که هفت رروز آن اعتصاب غذای خشک بود، پایانی بود برای اعتصاب غذای ساکنان اشرف و آن دسته از هوداران مجاهدین در کشورهای خارج که در تحصن همراه با اعتصاب غذا شرکت داشتند. اما از آنجا که رهبری مجاهدین استعداد ویژه یی برای تبدیل عوارض و آسیبهای فاجعه بار ناشی از روشها و تصمیهای غلط خود - که به نوبه خود ناشی از خود خواهی و خود محور بینی تباه کننده و خرد سوز است-، به پیروزی و حماسه دارد، باز هم فاجعه یی که منجر به مرگ دردناک 12 تن از ساکنان اشرف و مجروج شدن پانصد تن و مضروب شدن صدها تن دیگر شد، به کلی به مساله یی که دیگر تمام شده است تبدیل شد و جشن و سرور بپا شد و غریو «اِنافَتَحنا»(1) سرداده شد. حال ببینم از آن خواستهای مطرح شده چه بدست آمده که این سرو صدا ها و «شور و فتور»! یا شور و سرور براه افتاده است. خواستهایی که «رهبر مقاومت» در آغاز اعتصاب غذا در پیام در خواست حمایتهموطنان از آن   به تاریخ 7 مرداد(2) فرموله کرده بود این گونه بود:
«از هموطنانمان در سراسر جهان مى‌خواهم به حمايت از اعتصاب و درخواست مجاهدان اشرف بشتابند: 1-خروج نيروهاى عراقى از اشرف. 2-به عهده گرفتن حفاظت اشرف از سوى نيروهاى آمريكايى كه به خلع سلاح و امضاى موافقتنامه با يكايك ساكنان اشرف در مورد حفاظت از آنها تا تعيين تكليف نهايى مبادرت كرده اند. 3-حضور وكلا و سازمانهاى بين‌المللى مدافع حقوق بشر در اشرف كه 7ماه است از آن ممنوع شدهاند. 4- حضور نماينده شوراى امنيت ملل متحد يا دبيركل در اشرف براى گفتگو درباره تعيين تكليف نهايى. 5-تن دادن دولت عراق به قطعنامه 24آوريل پارلمان اروپا درباره وضعيت انسانى ساكنان اشرف. 6-محاكمه و مجازات آمران و عاملان حمله ها و كشتار وحشيانه در اشرف در دادگاه بين المللى به جرم جنايت عليه بشريت».
همانطور که ملاحظه می شود در این پیام «رهبر مقاومت» برای حمایت از اعتصاب [غذا]، اشاره یی به آزادی«اشرفیهای گروگان» نشده است. اما در اطلاعیه شماره 14 دبیرخانه شورای ملی مقاومت به تاریخ 6 مرداد برابر 28 ژوئیه(3) که خبر اعتصاب غذای اشرفیان داده شد، خواستهای آنان به این شرح اعلام شد:
1-»خروج نيروهاي عراقي از اشرف و آزاد كردن افرادي كه به گروگان گرفته شده اند
-2به عهده گرفتن حفاظت اشرف از سوي نيروهاي آمريكايي كه به خلع سلاح و امضاي موافقتنامه با يكايك ساكنان اشرف در مورد حفاظت از آنها تا تعيين تكليف و فرجام نهايي مبادرت كرده اند.
-3حضور وكلا و سازمانهاي بين المللي مدافع حقوق بشر در اشرف كه 7ماه است امكان آمدن به اشرف از آنها سلب شده است.
- 4حضور نماينده شوراي امنيت ملل متحد يا دبيركل در اشرف براي گفتگو در باره تعيين تكليف و فرجام نهايي
-5تن دادن دولت عراق به قطعنامه 24 آوريل پارلمان اروپا در باره وضعيت انساني ساكنان اشرف هستند.
-6محاكمه و مجازات آمران و عاملان حملات و كشتار وحشيانه امروز در اشرف در دادگاه بين المللي به جرم جنايت عليه بشريت». در زمان صدور اطلاعیه فوق هنوز تعداد بازدادشت شدگان یا گروگانهای اشرف مشخص نبود و درگیری در اشرف فردای آن روز نیز ادامه یافت. (در ضمن در پیام منتسب به اعتصاب غذا کنندگان اشرف که بعدا در 31 مرداد در بیست و چهارمین روز اعتصاب عذا انتشار یافت شماره اطلاعیه مربوط به اعتصاب غذا، به اشتباه 16 نوشته شده است). در اطلاعیه شماره 40 دبیرخانه شورای ملی مقاومت که تاریخ 8 مرداد را دارد، تعداد «گروگانها» بیش از30 تن ذکر شده است و یاد آوری شده است که «از سرنوشت آنها هيچ اطلاعي در دست نيست». این توضیحات برای این بود که در طول دو ماه گذشته مسأله اعتصاب غذا که اهداف آن را در پیام «رهبر مقاومت» و اطلاعیه شماره 14 از نظر گذراندیم،رفته رفته، تبدیل شد به همبستگی با «گروگانها»ی در حال اعتصاب غذا و آزادی آنها و اکنون که آنان بعد از 70 روز اعتصاب غذا که گفته می شود یک هفته آن اعتصاب غذای خشک بوده و سر انجام آزاد شده و به اشرف باز گشته اند و به خاطر وضع بد جسمی بستری شده اند، این شده دستیابی به پیروزی و «انا فتحنا لک فتحتا مبینا»! حالا لابد در روزهای آینده شاهد سیل تبریکات و تهنیت ها به مریم و مسعود خواهیم بود که که صفحه اول سایت موسوم به همبستگی ملی را پر خواهد کرد. حتی قبل از انا فتحنا سردادن «مهر تابان آزادی»، «رهبر مقاومت» در پیام 9 مرداد خود که ساعت 3 بعد از نیمه شب آن را نوشته بود، از شکسته شدن سر و دست و پای مجاهدین بی سلاح و بی دفاع که به خاطر ممانعت از ورود عراقیها به اشرف اتفاق افتاد، به عنوان «فروغ ایران» نام برده بود. همچنان که آن خود سوزیهای دلخراش را هم «مشعل» افروزی برای «آزادی» می داند و از قربانیان آن اقدام بی منطق فاجعه بار که به خاطر باز داشت موقت «مریم رهایی» صورت گرفته بود، به عنوان«مشعل های فروزان آزادی» نام می برد. «رئیس جمهور برگزیده مقاومت» هم به نوبه خود، در پیام مربوط به آغاز سال تحصیلی به دانش آموزان و دانشجویان یاد آور شد که آنها برای مبارزه «الگو» یی مثل «فروغ ایران» دارند.
البته از این که از رنجهای اشرف نشینان شرکت کننده در اعتصاب غذا- که ناشی از یک روش خود محور بینانه در یک جنگ خصوصی با رژیم آخوندی و تحلیلهایی که از نگرشهای محدود به نوک بینی فراتر نمی رود حاصل شد-، با پایان یافتن اعتصاب غذا اندکی کاسته شد و به فاجعه دیگری تبدیل نشد باید خوشحال بود اما آزادی آن 36 نفر تنها یک مساله در حاشیه درخوستهایی بود که اعتصاب غذا برای آن صورت گرفت (آن اندازه که رهبر مقاومت هم در فرموله کردن درخواستها، آن را از قلم انداخته بود). اگر صورت مساله را به طور خلاصه مرور کنیم می بینم که در برابر هزینه بسیار سنگینی که مجاهدین مستقر در اشرف به خاطر تصمیمی رهبری مجاهدین برای مقاومت در برابر حضور نیروهای عراقی در اشرف -که قبلا نیز مقامات عراقی با پیام و با محاصره کنترل ورود خروج به اشرف، تصمیم خود را برای حضور در آنجا و استقرار یک پاسگاه پلیس اعلام کرده بودند- پرداختند، هیچ چیز بدست نیاوردند. بهای پرداخت شده علاوه بر زیانهایی که در اثر تخریب و دزدیدن خود روهای اشرف توسط عراقیان به بار آمد و از سوی مجاهدین معادل بیش از دو میلیون پانصد هزار دلار اعلام شد، در زمینه صدمه  جانی مجاهدان و ساکنان اشرف، علاه شهادت تلخ و دردناک و مظلومانه 12 تن، در پیام مورخ 31 مرداد اعتصاب غذا کنندگان « 500مجروح و بيش از هزار مصدوم و مضروب »اعلام شده است. در افغانستان که نیروهای ناتو در آنجا درگیر جنگ با طالبان در شهر و ده و کوهها و جادها هستند و از هر جا ممکن است مورد حمله و یورش طالبان قرار بگیرند، تا کنون در چند مورد وقتی در کمین افتادن و مورد یورش قرار گرفتن با تلفات چند نفره به نیروهای اعزامی همراه بوده است، افکار عمومی مربوط به کشور متحمل تلفات خواهان توضیح مقامات مسنول در مورد علت آن و مشخص کردن مسنولیت فرماندهان در ااین زمینه شده اند. از جمله این مساله در زمان به تله افتادن نیروهای فرانسوی و کشته شدن ده تن از آنان پیش آمد و وزیر و دفاع در این مورد به مردم توضیح داد. اما رهبری مجاهدین از آنجا که نزدیک به سه دهه است، نه فقط فارغ از هر مسئولیت در برابر مردم و افکار عمومی و فقط  مسئول و جوابگو بودن در برابر خدا عمل کرده است، بلکه سه دهه روش به هیچ شمردن افکار عمومی و دهنکجی به هر انتقادی راپیش گرفته، در این مورد هم بی اعتنا به افکار عمومی است. رهبری محاهدین سالها  به انتقادات بکار بردن شعارهای نامربوط ناشی از رویای مالک الرقاب شدن و «از ما بهترون» شدن بی اعتنایی نشان داده است. رهبری مجاهدین با فرو رفتن در این توّهم که چون مورد«حفاظت» ارباب بزرگ در عراق هستند، می توانند دولت مستقر در آن کشور را که روابط خیلی نزدیکی با رژیم دارد به حساب نیاورند وهم چنان در اشرف به طور خود مختار عمل کنند و رژه نظامی برگزار کنند و... هشدارها و اخطارهای عراقیان را نادیده گرفتند و «رهبر مقاومت» آن چه را که در ماده 19 سخنان خود در 7 بهمن سال قبل(87) برای مجاهدین ساکن اشرف یاد آور شده بود که عبارت بود از تعهداتی که «خواهر مژگان»(4)هم به مقامات آمریکایی و عراقی سپرده بود که از جمله عبارت بوده است از«احترام به حاكمیت و سیادت دولت و ملت عراق» به فراموشی سپرد و پا روی دم سگ گذاشت و مجاهدین مستقر در اشرف را به مقاومت در برابر ورود نیروهای عراقی برای استقرار در اشرف، فرستاد. این که در تعهد امضاء شده بین مجاهدین با آمریکائیها اشرف یک منطقه غیر نظامی اعلام شده است که هیچ کس حق حمل سلاح در آنجا و یا ورود با سلاح به آنجا را ندارد و به خاطر همین هم خودشان اسم آنجا را شهر گذاشتند، روشن است که مربوط به نیروی پلیس و نیروهای دولتی عراق نمی شده و نمی شود، مثل هر شهر دیگری. اگر غیر از این بود باید آمریکائیها به جای تماشا و فیلمبرداری از یورش عراقیها به اشرف جلوی آنها را می گرفتند. حالا سوال این است که در برابر این بهای سنگین چه بدست آمده است؟ «رهبر مقاومت» در پیام 9 مرداد خود مدعی شده است که این رویا رویی که اسمش را«فروغ ایران » گذاشته است « تضمین کننده مرحله بعدی است»! بفرمایند به افکار عمومی توضیح بدهند که آن «مرحله بعدی» چیست و این 12 شهید و 500 زخمی که اکثر به خاطر خوابیدن جلو خودروهای عراقی و بعضی به خاطر اصابت بیل لورد دچار شکستگی استخوان و آسیب دیدن اعضای داخلی بدن شده اند، بهای چه سیاستی را پرداخته اند؟ و چه چیزی را در آینده تضمین خواهد کرد؟ نیروهای عراقی که در اشرف مستقر شده اند، آمریکاهم که حفاظت آنجا را بعهده نگرفته و عراقیها هم تاکید دارند که اشرف خاک عراق است و تحت اداره حاکمیت و قوانین عراق باید باشد. فردا ممکن است آمریکا در یک بده بستان با رژیم، تصمیم به انتقال ساکنان اشرف به جای دیگر بگیرد. چه کار می خواهید بکنید؟ مقابله با آمریکائیها یا خود کشی دسته جمعی؟ اصلا فرض کنیم با ماندن در اشرف تحت حفاظت نیروهای آمریکائی، موافقت شد و عراق هم به موقیعت ساکنان اشرف به عنوان پناهنده«اذعان» کرد که نهایت خواست اعلام شده شماست. با ماندن در عراق چه مساله یی از مبارزه مردم با رژیم حل می شود؟ با جلو گیری از بنیاد گرایی در عراق!؟ یا با ترتیب دادن رژه با یونیفورمهای رنگارنگ؟ یا به میل مبارک «الگو» شدن برای مبارزه؟ آن مردم در گروههای مختلف الگوهای خودشان را در مبارزه دارند، الگوهایی که مورد قبول آن عالیجنابان نیست. از کارگران روشنفکران گرفته تا زنان برابری خواه و فمینیست. الگوی آنها در یک یا دو نفر همه «سمبلیزه» نشده است. دستگیر می شوند و مورد آزار و اذیت قرار می گیرند، آزاد می شوند و باز هم از تلاش خود دست نمی کشند. این جوانان و این شورشهای خیابانی را هم که دیدیم که خط و نشان کشیدن های رهبر و فرمانده هان نیروهای سرکوب و تجاوز، نتوانست خاموش کند. از شعارهایی که در تظاهرات روز قدس و بعد ورزشگاه آزادی شنیده شده است یکی هم «شکنجه تجاوز دیگر اثر ندارد» بوده است. مهر تابان در پیام به مناسبت سال تحصیلی به جوانان و دانشجویان می فرمایند «فروغ ایران» را الگو قرار بدهند. چه اصراری است خود را برای مردم الگو تعیین کردن و الگوساختن، آن هم از سوی بازیگران «انقلاب»ی که از ازدواج پیامیر با همسر پسرخوانده اش، الگو برداری کرده بودند و با این که گفته بودند این انقلاب فراتر از همه حماسه هاشان بوده اما تاکید کردند که«قابل الگو برداری نیست»!
در طول این ماجرای اعتصاب غذا، تنی چند بادمجان دور قاب چین در طول اعتصاب و یکی هم بعد از آزادی آن 36 تن بازداشتی، پا از حد فرا تر گذاشته و به هرزه درایی علیه کسانی که با اعتصاب غذای مجاهدین مستقر در اشرف به خاطر شرایط آنجا -هم از لحاظ گرمای کشنده و هم نبود امکانات که ویرانگری نیروهای وحشی عراقی آن را تشدید کرده بود-، مخالف بودند پرداختند که نگارنده هم هدف  این هرزه درایی ها بودم. یک حجره دار سابق که بحرالعلوم سیاست شده با اشاره به نکاتی از یکی از نوشته های من راجع به بیهوده گذشتن سالهای  بعد از سقوط رژیم صدام تا کنون، و غلط بودن ماندن در عراق، منتقد را نادان خطاب کرده بود و دیگری هم از این که گفته بودم خط اعتصاب غذا هم از بالا بوده هم چنانکه مقاومت در برابر نیروهای عراقی، این را «رذالت» نامیده بود. بادمجان دورقابچینی که بعد از آزادی این بازداشت شدگان، فرصت دیگری خود نمایی یافته بود،مخالفان اعتصاب غذای ساکنان اشرف را « دست و دل لرزنده گان و خود باخته گان و تازه به دوران رسیده گان عرصه ی مبارزه» نامیده و افزدوه که ساکنن اشرف نشان دادند که :« در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست / اهالی اشرف بر راه ناشناسان پای به راه پر فراز و نشیب و پر خوف و خطر مبارزه گذاشته و بر پای پس کشیدگان بریده و خسته و بر ساحل نشینان عافیت جو و بر آسان طلبان گنجشک روزی [ !؟] و گنجشک دل، عیان ساختند که[...]». حالا پرسیدنی است که این «دست ودلرزنده گان و خودباختگان و تازه به دوران رسیدگان» که در ضمن باید در شمار«پای پس کشیدگان بریده و خسته و برساحل نشنیان عافیت جو و آسان طلبان و گنجشگ روزی و گنجشگ دل» باشند، مگر در اعتصاب غذای اشرفیان چه چیزی را از دست می داند که دست ودلشان برای آن بلرزد؟ در اعتصاب غذای اشرفیان این پا پس کشیدگان بریده و خسته و نشسته در ساحل عافیت، مگرعافیتشان به خطر می افتاد یا با اعتصاب غذای جانکاه اشرفیان در آن گرمای طاقت فرسا، این ها هم دچار مشکل تشنگی و سرگیجه و ضعف بینایی و زخم معده و... می شدند و به خاطر آن که دچار آن مشکلات نشوند با آن مخالفت می کردند؟ به نظر می رسد عوارض کهولت در بعضیها قبل از ناشنوایی و کم شدن دید چشم، به شکل خرفتی ظاهر می شود. چه کسانی تازه بدوران رسیده هستند؟ آنان که برای شرکت در مراسمی که برپا کرده اند دسته طبال و شیپورچی استخدام می کنند و در خیالات جاه طلبانه خود چنان غرق اند که به قدرت نرسیده حدود ده سال ،سالروز به اریکه قدرت تکیه زدن خیالی را با برگزاری جشنهای چهارم آبانی جشن گرفتند، یا آنان که بیش از دو برابر این مدت در انتقاد از این ره گم کردگیها ها، به لزوم توجه تحولات جامعه ایران و ارزیابی درست آن پافشردند؟ من معنی این «گنجشک روزی» را که به عنوان صفت منفی بکار گرفته شده نفهمیدم یعنی چی؟ یعنی این که ما مثلا آرزوهای کوچکی داریم یا زیاده خواه و جاه طلب نیستیم یا اینکه پرخور نیستیم! اما می توانم بگویم بله من شخصا در اضطراب از وضع آن 36 نفر و آن اعتصاب غذا کنندگان قلبم «مثل قلب گنجشک» می تپید. چون در خاطرم داشتم که 13 سال پیش گروهی از زندانیان سیاسی چپ گرای ترکیه به خاطر بد رفتاریها و شرایط بد زندان دست به اعتصاب غذا زدند. در آن ماجرا که 69 روز طول کشید، 12 تن از اعتصاب غذا کنندگان یکی بعد از دیگری جان باختند. دولت ترکیه سر انجام بخشی از خواستهای آنان را پذیرفت. اما دراین ماجرا، همانطور که قبلا هم طی مطالبی یاد آور شده بودم یقین داشتم که خواست باز گشت دادن حفاظت اشرف به آمریکائیها یا نیرویی چند ملتی اولا ممکن نیست ثانیا اگر هم قرار باشد عملی شود، آن اندازه طولانی خواهد بود که کسی از اعتصاب غذا کنندگان زنده نماند. اکنون معلوم نیست  که عوارض این اعتصاب غذا کی ترمیم خواهد یافت و مخصوصا در مورد آن 36 نفر که یک هفته اعتصاب غذا خشک را هم تحمل کرده اند، این که آیا سلامتشان باز خواهد گشت، معلوم نیست.
بله من حتما دستم برای نوشتن فرمانی برای «ایستادگی تا پای جان» در یک رویکرد خود خواهانه در جنگ خصوصی با رژیم ، در واکنش به امری مثل استقرار نیروهای عراقی در اشرف، که فرستادن انسانهای شریف و مبارز ورنج کشیده یی مثل ساکنان اشرف، به دَم  بیل لودر و زیرچرخها خودروهای عراقیها «تاکیتک» دفاعی آن باشد، دستم چنان خواهد لرزید که نوشته ام شبیهه خطوط «نوار قلبی» یا «زلزله سنج»شود.
اکنون با آن که اضطراب ناشی از فکر کردن به وضعیت اعتصاب غذا کنندگان رفع شده است ولی این روزها برای من اندوهبار تر از ایام بعد از عملیات فروغ جاویدان است. فقط می توانم خودم را به این امیدوارم کنم که شاید یکبار هم شده تصادف به کمک مجاهدین بیاید و بالاخره با تصمیم آمریکا ترتیب انتقال آنان از آن جهنم به کشورهای اروپایی داده شود، چون اصلا امیدی به کسانی که متعاد غوطه خوردن در اوهام و رویاهای جاه طلبانه خویشند، ندارم.





منابع و توضیحات
1-:
http://www.maryam-rajavi.org/index.php?option=com_content&view=article&id=215:-36-&catid=9:2009-08-04-19-10-46&Itemid=55
http://www.iranncr.org/index.php?option=com_content&view=article&id=415 - 2
3- این اطلاعیه و اطلاعیه های دیگر دبیرخانه شورا در مورد یورش به اشرف را در سایت شورا در لینک زیر قابل دسترسی است. http://www.iranncr.org/index.php?limitstart=198
(4) 19-ببینید همچنان كه خواهر مژگان به مقامهای عراقی و فرماندهان و مسئولان آمریكایی گفته است، البته كه ما هم در عراق، مثل همه كشورهای دیگر كه مجاهدین در آن‌جاها هستند، التزامات و تعهداتی داریم:
اول- احترام به حاكمیت و سیادت دولت و ملت عراق
دوم- ممنوعیت كار غیرقانونی و نقض قانون در عراق
سوم-عدم دخالت در امور عراق و آن چه به عراق و عراقیان مربوط است
http://www.iranncr.org/index.php?option=com_content&view=article&id=65
پ -19 مهر 1388- 11 اکتبر 2009

samedi, octobre 10, 2009




ايرج شکري


واکنش پنجم و واکنش ملاباجیهای حوزه علمیه قم




این مطلب را 5 سال پیش در اسفند 1383 به بهانه خبری در یکی از سایتهای رژیم در در مورد واکنش زنان طلبه حوزه علمیه قم به یک فیلمی نوشتم. داستان موسیقی و سینما و کلا فرهنگ و هنر در رژیم ضد ایرانی و مردم ستیز آخوندی، پر از تلخیها برای اهل فرهنگ و هنر است که اغلب حاصل تلاشها و خلاقیتشان در زیر تیغ سانسور و در منگنه ارشاد اسلامی یا به کلی نابود شده یا از ریخت افتاده و معیوب شده است. با این حال کاروان فرهنگ و هنر این سرزمین، از توقف باز نیایستاده و آثاری ماندنی و با ارزش و مورد توجه مردم خلق کرده است. طبیعی است زیر فشارهای یاد شده و عوامل دیگر، حاصل کار هنرمندان نیز در مواردی با افت و خیزیهای همراه بوده است. موضوع فیلمی که در این مطلب مورد توجه قرار گرفته است به حقوق زنان مربوط است و به همین دلیل این موضوع اکنون هم مسالهً روز است. نوشته حاظر اندکی کوتاه شده مطلب اصلی است .17 مهر 1388
****
پايگاه اطلاع رساني رسا كه توسط گروهي از طلاب و مدرسين حوزه علميه قم اداره مي شود روز 9 اسفند(83) خبر داد كه« نشست” زن سينما و فمينيسم“با هدف نقد فقهي فيلم ” واكنش پنجم“ با حضور خواهران طلبه حوزه علميه قم برگزار شد. خانم ساساني ، مسئول واحد صدا وسيماي جامعه الزاهرا-س- به نقد فقهي فيلم پرداخت و گفت: تهيه كننده فيلم قصد دارد به زنان بياموزد كه براي اقامه حقوق خود قيام كنند و براي رسيدن به آن از مردان انتظار حمايت و هم سويي نداشته باشند و اهداف فمينيستي را دنبال مي كند. وي افزود اين فيلم چند حكم مسلم ديني از جمله نفقه و حضانت فرزندان را زير سئوال مي برد و به اين صورت القاء مي كند كه جمهوري اسلامي نمي تواند پناهگاه خوبي براي زنان باشد و حمايت از زنان را در كشورهاي غربي بايد جستجو كرد». در اين گزارش گفته نشده كه فيلم در اين نشست به نمايش در آمده يا نه و اين كه شركت كنندگان در آن جلسه آن فيلم را قبلا ديده بوده اند يا نه. چون فيلم مارمولك را هم بعضي از «حضرات آيات عظام» نديده مورد حمله قرار دادند و سر كارگردان آن را طلب مي كردند. فيلم واكنش پنجم كه خانم تهمينه ميلاني آنرا كار گرداني كرده، اولين فيلمي نيست درآن كه نابرابري و بي عدالتي ناشي از فرهنگ مسلط مرد سالاري و قوانين جمهوري اسلامي نسبت به زنان، (از جمله مساله حضانت فرزندان در صورت طلاق يا فوت همسر) مورد توجه قرار گرفته باشد، از جمله در فيلم «هزاران زن مثل من» ساخته رضا كريمي و به ويژه در فيلم دايره، ساخته جعفر پناهي نيز به اين مسائل پرداخته شده است. مساله تبعيض و نابرابري در مورد زنان ايران، از مهمترين مسائل اجتماعي و فرهنگي ايران و طبعا مورد توجه رورشنفكران و نويسنگان و سينماگران مردم دوست و ترقيخواه ايران است، چرا كه اينان سنگيني اين فرهنگ را بر روابط انساني و فشار خرد كننده آن را بر زنان به روشني مي بينند و با انعكاس آن در كار هنري خود، اين نوع روابط را كه گاه به نظر مي رسد شده مثل هوايي كه همه در آن نفس مي كشند اما وجودش راحس نمي كنند، در معرض ديد و قضاوت عمومي قرار مي دهند و در واقع آينهً در برابر همگان قرار مي دهند كه هركس مي تواند چهره خود را در آن ببيند. تهمينه ميلاني كارگردان فيلم، حدود سه سال پيش در مصاحبه يي در مورد فيلم نيمه پنهان (كه برايش دردسر آفرين شد)، در اين زمينه نظرش را در پاسخ به اين سوال كه«خود شما سينمايتان را چگونه تعريف مي كنيد، يك سينماي اجتماعي يا سينمايي فمينيستي؟» چنين بيان كرده است:«ببيند مهم تعريفي است كه شخص از ”هنر“ دارد. در انديشه من هنر آن چيزي است كه در خدمت جامعه قرار مي گيرد. سينما شكلي از يك خدمت فرهنگي است. هنر سينما به آدمهاي مخاطب خود ”تعادل اجتماعي“ مي بخشد. يعني ناهنجاري هاي اجتماعي، فرد هنرمند را مورد تحريك عاطفي قرار مي دهد، هنرمند را به شناسايي لايه هاي ناهنجاري ها مي كشاند، ذهنش را در گير مي كند و سر انجام در قالب بستري هنري، سعي مي كند با نشان دادن همان ناهنجاريها، خود و مخاطبش را به سوي تعادل اجتماعي سوق دهد. حال ممكن است اين ناهنجاري درباره مشكلات مختلف زنان باشد يا مثلا در باره كودكان خياباني يا در باره سختي هايي كه گريبانگير مردان است. فرقي ندارد. اگر دو فيلم آخر من به شكل پر رنگتري در باره زنان است، به معناي زن گرايي يا فمينيست بودن من نيست. مفهوم آن، ناهنجاري شديدي است كه درباره زنان صورت مي گيرد. زناني كه نيمي از جامعه ايران را تشكيل مي دهند و به شدت ناديده گرفته شده اند. فيلمها من توجه به اين نيمه فراموش شده است»( روزنامه نوروز 30 مرداد 1380). كار هنري از اين دست، ممكن است در آدمهاي قلدرمنس اين اثر را بگذارد كه از ديدن زشتي رفتار قلدرمنشانه به فكر بيفتند و سعي در تغيير رفتار خود كنند، اين احتمال هم هست كه بعضي متعصبان را هم بر بياشوبد و به واكنش خشم آلود عليه هنرمند وادارد، همچنان كه بارها پيش آمده و ديده ايم. هم چنين ديدن چنين فيلمهايي زنان تحت ستم و زنان آزرده و زخم خورده از روابط مسلط برا جامعه را، ممكن است به اين فكر وادارد كه بايد فكري براي رهايي از اين روابط يا تغيير دادن اين مناسبات كرد و آنها را به اين فكر ودارد كه سر خم كردن در برابر زوز گويي و قلدرمنشي يا تن دادن به مناسباتي كه غير عادلانه و تبعض آميز است نيز، به نوبه خود كاري در خور شان و منزلت انساني نيست و بايد عليه آن شوريد. فيلم «واكنش پنجم» كه در جمع ملاباجي هاي قم مورد نقد فقهي قرار گرفته، رساننده همين پيام است و تنها به مساله حضانت فرزندان هم نمي پردازد. كار گردان فيلم در واقع بخش مهم پيامي را که مي خواسته بدهد در همان صحنه اول فيلم داده و مساله حضانت فرزندان اندكي بعد پيدا مي شود و بعد از آن، بقيه فيلم، بيشتر جنبه داستاني و حاشيه اي فيلم است. در اين جا قصد بررسي اين فيلم نيست، اما اشاره اي كوتاه به آن براي درك نا رضايي ملاباجيهاي حوزه علميه قم، مفيد است. صحنه آغازين فيلم در رستوراني مي گذرد وچند زن(كه همه آموزگارند) سر ميزي نشته اند و به گفتگو مشعولند. يكي در آن ميان سياه پوش است(كمي بعد تماشاگر ميفهمد كه اين زن كه نيكي كريمي نقش آفريني شخصيت او را عهد دارد، همسرش را در سانحه رانندگي از دست داده است). در ضمن گفتگو، زنان ابتدا به تعريف از همسران خود مي پردازند، اما در ادامه گفتگو معلوم مي شود هر كدامشان به نوعي به خاطر زن بودنشان، فشار و رنجي را تحمل مي كنند و دل پردردي داردند، يكي شوهر ترياكيش زن ديگري گرفته كه همسن يكي از دختران اواست و وي به خاطر اين كه دو دختر دانشجو دارد، و تاثير منفي يي كه طلاق مي تواند روي زندگي دختران او بگذارد، اين وضع را تحمل مي كند. يكي همسرش خلباني بوده كه در جنگ ايران و عراق به اسارت در آمده و 12 سال در اسارت به سر برده است. این خلبان بعد از آزادي و باز گشت، آدم ديگري شده و دائما سوالات بي ربط مي كند و به همسرش بدگمان است. وقتي دوستان اين زن به او مي گويند چرا طلاق نمي گيرد، مي گويد وضع او متفاوت است و به واكنش جامعه مي انديشد و اين كه مردم چه خواهند گفت، چون همسرش يك «قهرمان آزاده» و قهرمان جنگ است. يكي از اين زنان كه بيشتر از همه از رفتار همسرش اظهار رضايت خاطر مي كند هنوز چيزي از نارضايي خود نگفته، در همين اثنا مردي به همراه زن جواني وارد رستوارن مي شوند كه اين مرد همسر همين زن است كه با منشي خود وارد رستوران رشده است. مرد وقتي متوجه همسر خود در آنجا مي شود پيش مي آيد و در حضور بقيه مشتريان با صداي بلند و به شدت به سرزنش زن مي پردازد كه چرا به رستوان آمده و آنجا چه كار مي كند. مرد ساير دوستان زن را هم مورد سرزنش قرار مي دهد و به همسرش دستور مي دهد كه فورا به خانه بر گردد، زن در برابر او واكنش نشان مي دهد و از اطاعت سر باز مي زند. او كه به شدت تحقير شده، به سر ميز باز مي گردد و دوستان خود را مورد انتقاد قرار مي دهد كه چرا اجازه دادند همسرش به آنها هم توهين كند و چرا واكنشي نشان ندادند. پيام اصلي فيلم به زنان در واقع در همين صحنه است اين كه نبايد تحقير و توهين و قلدرمنشي را پذيرفت. بقيه داستان اما، مربوط مي شود به زني از آن جمع كه همسرش را از دست داده و پدر شوهرش كه حاج صفدر نام دارد و كاميون دار و پولدار و مذهبي متعصبي است، به او تكليف مي كند بعد از تمام شد «عده» بايد خانه او را ترك كند چون او دو پسر عذب در خانه دارد. همچنین حاج صفدر با تاکید بر این که سرپرستي دو نوه اش خودش عهده دارد خواهد شد، به زن(عروس خود- نیکی کریمی) می گوید که مي تواند آخر هفته آنها را پيش خودش ببرد. حاج آقا به يك شرط حاظر است كه زن كه حالا بيوه شده، در آن خانه بماند آن اينكه او زن يكي از پسران او كه مجيد نام دارد بشود، اين براي زن غير قابل قبول است كه همسر برادر شوهر جوانش بشود كه عموي بچه هاي اوست و اورا «زن داداش» صدا مي كند. لحن حاج آقا به شدت آمرانه و تحكم آميز و گاه تحقير آميز است. از اين جا به بعد است كه ماجرا شروع مي شود و زن تصميم مي گيرد براي اين كه فرزندانش را پيش خودش نگه دارد، به كمك دوستانش همراه فرندان خود از ايران خارج شود.البته سر انجام موفق نمي شود و در پايان فيلم اين حاج آقاست كه باز بالاي سر او كه در سلول باز داشت موقت درپاسگاه پليس يكي از بنادر جنوب است، ايستاده و به او مي گويد كه حاظر است كه او را از آن وضع خلاص كند اما «شرط دارد» و این شرط همان است که حاج آقای متدین قبلا یاد آور شده بود. اين فيلم نشان دهنده بي دفاع و بي پناه بودن زنان به ويژه مادراني كه به هر دليل در زندگي مشترك با شكست مواجه شده اند، در برابر فرهنگ مردسالارانه قوانين پرتبعیض وضع شده بر مبنای احکام شرع انور در رژيم ملاهاست.
اما اين كه چرا رژيم ملاها، از ملاباجيها هم براي دفاع از اين قوانين تبعيض آميز استفاده مي كند، تعجبي ندارد. يكي اين كه در اين رژيم كه براساس تعليمات و ايدئولوژي تدوين شده از سوي خميني بنا شده، مادر نمونه اش، مادر طريق الاسلام، (آن عضو يكي از گروهاي كمونيستي دستگير شده بعد از جريان 30 خرداد) بود؛ زن عقب مانده و مرتجعي كه خودش پاسدارن را براي دستگيري فرزندش خبر كرده بود و در ملاقات در زندان او را تحقير و سر زنش مي كرد و بعد از اين كه فرزندش را اعدام كردند، در مصاحبه با سيماي جمهوري اسلامي گفت وقتي خبر اعدامش را به من دادند«گفتم شكر خدا كه اين خار از سر راه اسلام و امام برداشته شد». هم آن ملاقات و شكنجه روحي دادن به فرزند و هم اين مصاحبه از تلويزيون پخش شد. ديگر اين كه بررسي اين فيلم در نشست «زن، فمينيسم و سينما» توسط ملاباجيها نشان از به ته ديگ خوردن كفگير سانسور است. ربع قرن سانسور كتاب سوزان و سركوبگري سبب رشد واعتلاي اسلام نشد. هيچ دستاورد فرهنگي مثبتي، مكتب اسلام و خمني براي مردم در اين ربع قرن گذشته به همراه نداشت، بر عكس اگر كساني از ياران و مريدان و شريك جرمهاي خميني، بعدا اسمي در کردند و شنونده اي پيدا كردند، به خاطر فاصله گرفتن از مواضع ارتجاعی و تعصبات اوليه شان و عقب نشيني در برابر مردم و فرهنگ مردم ايران بود و پذيرفتن واقعيتهاي دنياي امروز و فاصله گرفتن از تمایلات و معیارهای دوره برداري بود كه «امام خميني» مظهر آن بود. اين رژيم خيلي تلاش كرد كه معيارها و ارزشهاي فرهنگي خود را به مردم تحميل و از آنان مسلماني بسازد مطابق معیارهای خود: آدمهايي مطيع اوامر آخوندها و مقلداني كه پيشاپيش به برتري درك و فهم و«علم و فضل» آخوندي مهر تاييد زده باشند، اما موفق نشد. از جمله آخوندها خيلي سعي كردند روز تولد دختر پيامبر اسلام را روز زن قرار بدهند، و تاکنون از برگزاري هر نوع تجمعي به مناسبت روز بين المللي زن جلوگيري كردنه اند اما امروز به ناچار در حال عقب نشيني هستند. در8 بهمن سال 1367، كه هنوز خميني زنده بوده در سالروز تولد دختر پيامبر برنامه يي راديويي كه در آن نظر زنان راجع به الگوي زن نمونه پرسيده مي شد، تهيه شده بود. طبعا انتظاري كه دست اندر كاران تبليغاتي رژيم داشتند اين بود كه همه از« فاطمه زهرا» به عنوان الگوي نمونه ياد كنند، اما يكي از زناني كه مورد سوال گزارشگر راديو قرار كرفت، از«اوشين» شخصيت يك سريال تلويزيوني ژاپني كه از تلويزيون پخش مي شد به عنوان الگوي نمونه و مطلوب او براي زن در دنياي كنوني نام برد. اين امر چنان خشم خميني را بر انگيخت كه شخصا وارد صحنه شد و در نامه اي به مديرعامل وقت تلويزيون دستور داد كه فردي كه گزارش را پخش كرده تعزير و اخراج شود و دست اندركاران نيز تعزير شوند و تاكيد كرد«در صورتي كه تابت شود قصد توهين در كار بوده است بلاشك فرد توهين كننده محكوم به اعدام است. اگر بار ديگر از اين گونه قضايا تكرار گردد، موجب تنبيه و توبيخ و مجازات شديد و جدي مسئولين بالاي صدا و سيما خواهد شد»(اطلاعات 10 بهمن 1367). در پي اين دستور خميني روز يازده بهمن چهار تن از كار كنان راديو، از دست اندر كاران آن برنامه به شلاق و زندان محكوم شدند كه حكم زندان براي تهيه كننده برنامه 5 سال و براي سه تن ديگر 4 سال بود و همگي به 50 ضربه شلاق نيز محكوم شدند.
زمانه عوض مي شود و در دوران تحولات پر شتابي كه ما زندگي مي كنيم و دستاوردهاي فن شناسنانه و پيشرفته اي مثل اينترنت، بسياري از ممنوعيت ها و سدهاي«قانوني» ارتباطي را، درهم مي ريزد، نه مي شود جلوي ارتباطات انساني و تبادل اطلاعات و افكار را به كلي گرفت و نه مي شود ذهنها را ا ز فكر كردن و سوال كردن و «تشكيك» باز داشت. براي ملاباجيهاي قم شايد مطلوب آن باشد كه بحث بين زنان از نوع بحثهايي باشد كه در «عقايد النسا و مرآت البلها» آمده يا نظرات «علمي» آيت الله دستغيت باشد كه در كتاب معاد آمده است، اما چه مي شود كرد اينطور نيست. دوره روزهاي متعد در مجالس روضه خواني سپري كردن براي زنان، وبراي «اجر اخروي» گريستن، سر آمده و به ويژه نسل جوان «جنگ هفتاد و دو ملت» را عذر نهاده اند و براي مسائل عظيم زندگي روزانه و براي خروج ميهنشان از زير سلطه ديكتاتوري مذهبي راحل مي جويند، راه حلي كه يقين دارند از حوزه هاي علميه نخواهد آمد. تلاشهاي «فرهنگي» عقلاي آخوندي كه مي خواستند حتي براي كودكان ايراني قالب ذهني تعيين كنند به كلي به شكست انجاميده است. در اين زمينه بد نيست به مطلبي اشاره كنم كه «حجت الاسلام محمد علي زم» در مورد عدم استقبال كودكان و خانواده هاي ايراني از عروسك «دارا و سارا» در روزنامه همشهري 21 و 23 ارديبهشت سال (1382) نوشته بود. عروسكهايي كه قرار بود جاي عروسك«باربي» را بگيرد . محمد علي زم كه تا سال 1380 در راس
‎"حوزه هنری سازمان تبليغات اسلامي" قرار داشت، خود مبتكر توليد عروسكهاي دارا و سارا بوده است. اين چند جمله از آن مقاله خود اعترافي به «ناهمزماني» و عقب ماندگي فرهنگ و تفكر تماميت خواهانه آخوندي، از فرهنگ جامعه ايراني و روح زمانه است: «- بحث طراحی و ارائه عروسك‌های ملی را برای اولين بار در ابتدای دهه شصت در حوزه هنری مطرح كردم. به خاطر دارم كه در يكی از همان اولين جلسات گفتم كه داشتن يك عروسك ملی برای ملتی كه تصميم گرفته استقلال و اقتدار فرهنگی داشته باشد ضرورتی اجتناب ناپذير است. - دارا و سارا سعی در حفظ سنت‌ها دارند و می‌خواهند ارزش‌های به ميراث رسيده را حفظ كنند اما تكليف كودك را در رويارويی با مدرنيسم روشن نمی‌كنند- باربی دست كودك شما را گرفته و با خود به جايی برده است كه سارا هم اگر رويش می‌شد لباسش راعوض مي كرد و به دنبالش مي تاخت. - اگر برای انعطاف حركات بدنی، امتيازی در نظر بگيريم و مثلاً نمره باربی را در اين زمينه پانزده از بيست بدانيم متأسفانه بايد به سارا و دارا گفت كه بروند و شهريور برگردند». البته بايد ياد آور شد كه محمد علي زم اين شهامت اخلاقي را داشته كه به اين حقيقت اعتراف كند. حالا به مورد ديگري اشاره كنم. حدود بيست و پنج سال پيش رژيم در اقدامي كه چيزي جز خيانت و جنايت نبود، به دانشگاهها يوروش برد، تا آنها را از دانشجويان و استادان دگرانديش پاكسازي كند و سه سال هم دانشگاهها كشوررا تعطيل كرد و اسم اين كار را انقلاب فرهنگي گذاشت. كتابخانه هاي كشور هم از «كتب ضاله» پاك سازي شد. بعد هم انجمنهاي اسلامي دانشجويان در دانشگاهها يكه تاز شدند و اتحاديه يي هم از اين انجمنها بوجود آمد تا هم روابط بين اين انجمنها «تحكيم» شود، هم «وحدت» حوزه و دانشگاه صورت تحقق بپذيرد. يك «ستاد انقلاب فرهنگي» هم به وجود آمد، كه وظيفه داشت تمام آموزهاي دانشگاهي را منطبق با احكام و قوانين اسلام برنامه ريزي كند. نتيجه اكنون پيش روي همگان است. تلاشهايي كه به ضد خودش تبديل شده است. از آخرين رويداد در اين زمينه، يكي بهم خوردن مراسم پاياني جشنواره نشريات دانشجويي در مشهد، توسط دانشجويان معترض است كه خواهان انحلال شورايعالي انقلاب فرهنگي(ستاد انقلاب فرهنگی سابق) و ساير نهادهاي نظارتي بر فعاليتهاي دانشجويان شدند. به گزارش سايت باز تاب(روز16 اسفند83) دانشجويان معترض در بيانيه خود، همچنين «فضاي فرهنگي حاكم بر دانشگاه فردوسي مشهد را كه منجر به تفكيك جنسيتي و اختناق سياسي در طول برگزاري جشنواره شده بود»، مورد انتقاد و اعتراض قرار داده و آن را مغاير با شان دانشجو دانستند. روز دوشنبه 17 اسفند(83) نيز مراسم سخنراني دكتر معين وزير سابق علوم و كانديداي «جناح اصلاح طلب» با تظاهرات دانشجويان عليه رژيم، مختل شد. بنا برگزارشهايي كه در اين زمينه منتشر شده دانشجويان معترض در بيانيه خود شركت در انتخابات را خيانت توصيف نموده و تأكيد كردند: «همه بايد بدانند كه هيچ يك از آحاد ملت ايران اين اجازه را نخواهد داد كه اينگونه انتخابات غيرواقعي و غيرآزاد، مجالي براي به سخره‌گرفتن فهم و شعور آنان گردد. خيانت هايي كه از جانب افرادي كه با شركت در اين‌گونه انتخابات بدنبال منافع خويش كه متفاوت و متضاد با مصالح مملكت و ايران است، صورت مي‌گيرد، هرگز از ذهن و حافظه اين ملت پاك نخواهد شد.». سايت دي تي نيوز كه توسط گروهي از دانشجويان وابسته به دفتر تحكيم وحدت اداره مي شود، در خبري از جلسه سخنراني دكتر معين در دانشگاه اصفهان در روز 16 اسفند(83) گزارش داد كه تعداد زيادي از دانشجويان با در دست داشتن عكسهاي چه گوار و پلاكارد هايي كه در آن شعارهاي «نان آزادي، برابري»، «زنداني سياسي، قرباني تباني»، « انتخابات نه »،«رفراندم آري» Democratic Republic of Iran» «اصلاحات مرد Reform Died»، نوشته شده بود اعتراض خود را به معين نشان دادند. بنا برهمين گزارش دانشجويان معترض بعداز پخش سرود جمهوري اسلامي، «همه به پاخواستند و سرود اي ايران را زمزمه كردند. درميان سخنان معين، دانشجويان سرود يار دبستاني راهمزمان با بالاگرفتن پلاكاردها خواندند و سپس شعارهايي از قبيل«رفراندم رفراندوم اين است شعار مردم»، «مشاركت حيا كن، دانشگاه رو رها كن»، «زنداني سياسي آزاد بايد گردد» سردادند. روزنامه «اقبال» نزديك به اصلاح طلبان حكومتي روز 17 اسفند ضمن درج متن كامل سخنان معين اشاره اي هم به حضور دانشجويان معترض كرده وتعدا آنها را 30 تا 40 نفر ذكر كرده و در عين حال تاييد كرده كه آنها تصاوير چه گوارا را در دست داشتند و ياد آور شده كه گروه هاي سنتي فشار در اين اجتماع ديده نشدند». اين ها واقعيتهاي امروز ايران است دست اندر كاران حكومتي رژيم ارتجاعي جمهوري اسلامي توان حاشا كردن آن را ندارند. ايران آبستن تحولات بزرگي است كه بي ترديد، وجه فرهنگي اين تحولات، و خلع يد از آخوندهاي سرگوبگر واستقرار يك نظام سياسي لائيك كه يك ضروت و شرط غير قابل چشم پوشي براي گام برداشتن درراه رفع تبعيض عليه زنان است، هدف اصلي اين تحولات خواهد بود.

این مطلب پاسخ آقای نصیبی به نوشته من با عنوان سینما و مردم، سینما و آقای نصیبی است که در سایت پژواک درج شده است

این مطلب پاسخ آقای نصیبی به نوشته من با عنوان سینما و مردم، سینما و آقای نصیبی است که در سایت پژواک درج شده است.
****
اولین و آخرین جواب در ارتباط با جواب من به بیانیه رخشان بنی اعتماد
بصیرنصیبی


یک شیوه جوابگویی به نوشتار هایی که سینمای جمهوری اسلامی را نشانه میگیرد متداول شده که انگار قرار نیست تغییر کند( حتا در شرایطی که رژیم جمهوری اسلامی به سقوط نزدیک شده وگاه هنرمندان فستیوالی هم که میخواهند خودرا همراه مردم بنمایانند حرف هایی می زنند ویا رفتاری می کنند که شاید به مذاق باند غالب خوش نیاید.اما مدافعان خارج کشوری ترک عادت نکرده اند) در این شیوه برخورد، شخص معترض اصلا کاری ندارد که مطلبی که به زعم خودش میخواهد بکوبد! چه محتوایی دارد ؟تنها کافیست مطلب را نویسنده ای که با او ونوشتارش مسئله دارد امضاء کرده باشد چون صاحبان چنین تفکری پیشا پیش محکوم هستند پس قلم دست میگیرد آنچه در چنته داردبه خشم ونفرت می آمیزد ومنتشر می کند. همان ایراد های کلیشه ای ویک نواخت همفکرانش را برای صدمین بار تکرار می کند. حتما از جمع خودشان کلی کارت آفرین دریافت می کند. نوشته آقای شکری هم به دلایلی که بر خواهم شمرد از زمره همین گونه قضاوت هاست. قبل از این که بخواهم به انگیزه خودم از جواب به بیانیه رخشان اشاره بکنم . به یکی ازایراد های ایرج شکری به جوابیه من توجهتان می دهم.
آقای شکری بخشی از مطلب مرا نقل میکند که گفته بودم:
« هر چه شهرت ما بیشتر می شد نسبت به کارهای ما حساس تر می شدندو ترس بیشتری در ماتولید می شد.البته تو در آن زمان به تازگی دانشکده هنرهای دراماتیک را تمام کرده بودی هنوز فیلمی نساخته بود ی ودر تلویزیون هم منشی صحنه بودی ومن که شهرت داشتم ورفتارم به خصوص که سرپرست یک گروه گسترده بودم با 300 سینماگر،در 20 شهر ایران .سینه کلوبی با 2000 عضو داشتم بیشتر از توزیر ذره بین بود» بعد اضافه می کند:
«البته من یادم نمی آید که نام آقای نصیبی به عنوان کارگردان مطرح در سینمای قبل از انقلاب را شنیده باشم و نمی دانم ایشان چه فیلمهایی در قبل از انقلاب ساخته است»
من نه تنها ادعا نکرده ام که شهرتم مدیون فیلمسازی ام بوده است، بلکه به صراحت شهرت خودم رادر ارتباط با گسترش
«سینمای آزاد» دانسته ام .می بینیدآقای شکری انقدر در مچ گیری از من عجله داشته که متوجه نشده که برای اثبات ادعایش سندی علیه ادعای خود ش ارایه داده است .
این نمونه را ذکر کردم تا دریابید که چگونه مدافعان هنرمندانی که از آثارشان رژیم برای بزک کردن چهره کریه خود استفاده می کند در ارایه استدلال در مضیقه هستد پنداری آنا ن هم در همان مخمصه ای گرفتار آمده اند که کلیت نظام وهنرمندان نظام دچار آن شده اند
. حالا برویم سر اغ جوابیه این جناب
. اول اینکه آقای شکری چرا تصمیم میگیردجلوی گستاخی
!های من در مطلبی بایستد که مخاطب دارد ومخاطب کسی نیست جزخانم رخشان بنی اعتماد؟ سئوال های من از خانم بنی اعتماد شده وجوابگوی این سئوال ها هم قاعدتا بایدرخشان باشد نه شخص دیگری. خانم بنی اعتماد هم به احتمال زیاد این نامه را دریافت کرده است چون به ایمیل همسرشان ارسال شده است . علاوه بر آن من در «رادیو همراه» ساعتی قبل ازشروع برنامه ایشان در این مورد مصاحبه داشته ام ومصاحبه گر در این برنامه از رخشان دعوت کرد که در یک مناظره با من شرکت کنند وهمین تقاضا از طرف همکاران تلویزیون میهن در گوتنبرگ با خانم رخشان بنی اعتماددر میان گذاشته شد تا در برنامه دیگری که من به آن دعوت شده بودم وروز پنج شنبه همان هفته بطور زنده پخش می شد حضور یابد. خانم بنی اعتماد به هر دلیل چنین تصمیم گرفتند که در این مناظره شرکت نکنند حالا من نمیدانم آقای شکری چطور دایه مهربان تر از مادر شده اند ویا در لباس وکیل وقیم خانم بنی اعتماد ظاهر شده اند؟
حالا بیائیم و بپذیریم که آقای شکری تصمیم گرفته است بدون توجه به واکنش رخشان بنی اعتماد به مسئولیت سیاسی واجتماعی خود عمل کند و جوابگوی نامه من با شد در این صورت باید از حد اقل آگاهی در باره نحوه جوابگویی به یک مطلب برخوردار باشد و به مسایلی مرتبط به مقاله ای که بدان معترض است بپردازد
. آیا درمقاله ایشان حداقل به این شیوه ابتدایی توجه شده است؟ آیا آنچه من در باره رفتار های رخشان برشمرده ام نادرست بوده؟آیا رخشان به باند ورشکسته دوم خرداد وابسته نبوده و در عین حال از مواهب کلیت نظام سود نجسته است؟( رخشان بعدازحضور در برنامه های سوئد با ماسک سبز. از طرف دولت کودتا !همراه با 9 هنرمند دیگر عازم هولیود می شود تا در برنامه ای به میزبانی رئیس آکادمی اسکار شرکت کند! پس ماسک سبز تکلیفش چی می شود!! ؟ ) آیا پروپاکاندا فیلم« روزگار نو» رااو نساخته است؟ آیا برای خاتمی ریاکار ستاد انتخاباتی تشکیل نداده است؟ آیا او را به دیدارخامنه ای رهبر جنایتکاران جهان نکشانده اند؟ آیا سند حمایت او و240 هنرمند ازخاتمی وتقاضا از رهبر معظم جعلی است؟ آیا فیلمهای او ودیگر فیلمسازان سینمای گلخانه ای برای ارسال به جشنواره ها در یک شورای ویژه مرکب از نمایندگان واواک ووزارت ارشاد وفارابی ،بازبینی مجدد نشده وپروانه مخصوص در یافت نکرده است؟ .پس وقتی هنرمندی در کارنامه اش چنین پیشینه ای ثبت شده است مردم که من هم یکی از آنها هستم حق دارند سوال کننددلیل این گونه رفتار هایشان چه بوده است؟ خودم بر این تصور بودم که شاید به دلیل ترسی که هنرمندان از واکنش رژیم های استبدادی دارند قادر نباشند که به صراحت آنچه در دل دارند بیرون بریزند اما وقتی خواندم رخشان با صدای رسا اعلام می کند که نمی ترسدمن در جواب بیانه اش یادداشتی دوستانه نوشتم واز او خواستم حالا که ترسش ریخته است پشت پرده آنچه که در سینمای جمهوری اسلامی میگذشته رابرملا کند، او که نمی تواند مثل مجید مجیدی ذوب در ولایت باشد. آخر یک سال پیش که تفاوتی با چند ماه پیش نداشت .در دوره اول هم احمدی نژاد با تقلب ونیرنگ وبه خواست رهبر رئیس جمهور قلابی شده بود ورهبر هم قبل از خیزش مردمی همچنان به جنایت هایش ادامه میداد. اصلا جنایت،ارتجاع،نابرابری های اجتماعی،زندان ،تجاوز در زندان، فقر،استبدادو... زمینه ساز حرکت های مردمی بود، نه حذف موسوی که خود دستانش به خون مردم آلوده است .
شیوه برخورد با سینما در ایران امروز
آقای شکری با ردیف کردن چند نام وچند فیلم به من توصیه می کند به جای توجه به رفتار واعمال سینماگران به بررسی تحلیل آثار اینان بسنده کنم ، چشمم را به رفتارشان به بندم. چرا؟ چون آقای شکری شیفته فیلم بانوی اردیبهشت ( فیلم تبلیغاتی رخشان درجهت تقویت باند دوم خرداد،در باره این فیلم به نقد وتحلیل مهم مهستی شاهرخی با عنوان بانوی خرداد توجهتان می دهمhttp://www.cinemaye-azad.com/others/others32.html ) است. من شاید بیش ازصد مقاله نوشته ام که در آنها دلایلم را برای انتخاب این شیوه برخورد با سینمای ج. اسلامی را توضیح داده ام. نمی توانم صد مقاله را در چند سطر خلاصه کنم اما می توانم بطور خلاصه بگویم من بررسی ،تحقیق وتوجهم به رفتار های هنرمندان بوده است ، همانطور که این حق را برای خودم قایل نیستم که از دیگران وهمین آقای شکری بخواهم به راه وروش من اطاعت کنند به کسی هم اجازه نمی دهم که راه وروش خودش را به من دیکته کند. وقتی سیف اله داد -مسئول امور سینمایی خاتمی- گفت که اگر میلیونها دلار صرف تبلیغات خارج کشوری ج. اسلامی می کردیم نمی توانستیم به حد واندازه فیلمهای صادراتی بهره تبلیغاتی ببریم .وقتی رئِسیان رئیس خانه سینما می گوید:
وقتی ما در دیپلوماسی با در بسته روبرو می شویم با کلید کارگردان های فستیوالی وکیارستمی قفل هارا می گشائیم
-نقل به معنا -. وقتی کیارستمی با وقاحت تاثیر جایزه نخل طلای کن ، در ماستمالی جنایت کافه میکونویس را به رخ ما می کشد واپوزیسیون مترقی برایش کف میزند وهورا می کشد،من در ادامه راهم مصمم تر می شوم ،برای من دیگر ارزش های سینما یی این کار ها پشیزی اعتبار ندارد وهر کدام از این کارها به سهم خود در ماندگاری ننگین ترین نظام دنیای معاصر سهم داشته اند. من اگر محسن مخملباف شاهکار هم بسازد به هنگام تماشای کار او چهره انسانهایی جلوی چشمم مجسم می شود که او شکارشان کرد و تحویل لاجوردی دادوزیر شکنجه جان باخته اند و یا آنها که او بازجویشان بود وکسانی که به دلیل خود داری از تماشای کارهای او در زندا ن ،شلاق خوردندوبه انفرادی افتاده اند... آقای شکری دلشان را خوش کنند که این فیلمهایی که با نظارت وخواست وزارت ارشاد ساخته شده در دهای مردم ما را به روی پرده سینما آورده است و به من هم اجازه دهند ار تحلیل وبررسی کارهای سینمای جمهوری اسلامی پرهیز کنم.
ایشان میخواهندقضاوت خودشان را با خواست مردم پیوند بزنند ومی نویسند
:
«به هر حال باید در نظر داشت که آن 70 میلیون مردم که زیر سلطه رژیم جمهوری اسلامی زندگی می کنند، نیازهای فرهنگی هم دارند»
اول اینکه اگر ایشان با وضعیت سینما در ج
. اسلامی آشنا بودند این توهم را نمی پراکندند که با سینما نیازفرهنگی 70 ملیون ایرانی تامین می شود. اصلا در سراسر ایران برای 70 میلیون ایرانی در حدود 200 سینما ی مخروبه وجود دارد آنهم با وسایل فنی همان دوران طاغوت. بسیاری از شهر ها که فاقد حتا یک سینماست و فاصله شهرهای کوچکتر تا نزدیک ترین شهری که یک سالن سینما داشته باشد 50 کیلومتر است. درهمین معدود سالن قراضه هم نمایش فیلمهای خارجی که نزدیک به صفر است وفیلمهای جمهوری اسلامی هم به دو بخش تقسم شده است. فیلمهای سینمای گلخانه ای که اصلا برای نمایش در ایران ساخته نمی شود وفیلمهای دیگر که همان فیلمفارسی های اسلامیزه شده است که اقلییتی که دستشان به سینما میرسد را پوشش می دهند. با این فیلمها فقط ابتذال فرهنگی رشد می کند. آیا تا حالا در کشوری در دنیا سابقه داشته که فیلمی جایزه نخل طلای کن ببرد اما مردم همان کشور را شایسته تماشای آن فیلم ندانند؟ چرا بعد از گذشت 15 سال هنوز یک تماشاگر عادی فیلم «طعم گیلاس» کیارستمی را ندیده است؟ پس لطفا برای اثبات حقانیتتان پای مردمی که از این خوان گسترده بهره ای نمی برندرا به میان نکشید.

اما در باره بهرام بیضایی
در کجای جوابیه من به بیضایی ،کارش ،رفتارش حتا اشاره ای کوتاه شده است که آقای شکری از این پرونده برای لوث کردن تاثیر مطلب من استفاده کرده اند؟ من در این سالها که رفتار وکردار هنرمندان را به زیر ذره بین می برم هیچگاه در باره محتوای فیلمهای بیضایی هم حتا یک کلمه ،ننوشته ام بلکه رفتار وگفتار اورا انعکاس داده ام
. برای نمونه، زمانی که عباس کیارستمی اعلام کرد که سانسورباعث رشد خلاقیت می شود وبه پیروی از وی ابوالفضل جلیلی و سمیرا مخملباف وداریوش مهرجویی هم همین کشف کیارستمی را برای خوش آمد آخوندها تکرار کردند. بهرام بیضایی در جواب اینها گفت:
«پس ما باید از سانسور چیان سپاسگزار باشیم که با اعمال سانسور باعث رشد خلاقیت شده اند »این جوابی بود که من بار ها ودر هر موقعیت نقلش کرده ام.
چه آقای شکری وامثال ایشان با شیوه مقابله من موافق باشند وچه نباشند من در راه وروش خودم تغییری نمی دهم ایشان که به این خوبی فیلم رخشان را تحلیل فرموده اند خب همین شیوه پسندیده را ادامه دهند وشیفتگان این گونه تحلیل ها را سیراب کنند
. هر چند سایت روزی اون لاین-نون دونی ی بهنود،نبوی؛هوشنگ اسدی،نوشابه امیری- وبقیه ...- این گونه وظایف را به نحو احسن انجام می دهند.
برگردیم به آغاز اعتراضیه آقای شکری که نوشته اند
:
« آقای بصیر نصیبی آدمی به حق خشمگین از رژیم و دلسوخته از جبّاریت رژیم آخوندی است. اما به نظر می رسد که بیشتر دلسوخته ظلمی است که به خود ایشان شده است... و به جای کوبیدن رژیم به خاطر سانسور و پایمال کردن حقوق سینماگران کشور، سینماگران و هنرمندان سینما را همه، را در یک جوال کرده ومی کوبد »
ضمن سپاس ار همدردی آقای شکری خدمتشان عرض کنم من کسی را نمیخواهم بکوبم من کار م سینما است وسینما یک هنر جهانی است ونمی شوددر چهار چوب هیچ کشوری محبوسش کرد
. نزول خمینی مگر توانست من را از راه وکارم جدا کند که حالا دچار عقده شده باشم وبه خواهم انتقام بگیرم؟ من توانستم در شرایط تبعید همان راه وکارم را بدون اینکه سایه منحوس ساواک وساواما را بالای سرم حس کنم حتا با درد سر کمتر ،آغاز وادامه دهم. اما وظایف انسانی هم برای خودم قایلم اگر همین میزان آگاهی که از سینما در جمهوری اسامی دارم در باره دیگر کشور ها که رژیم های سرکوبگر دارند واز سینمایشان استفاده سیاسی می کنند داشتم با سینماگران مشاطه گر همان کشور ها هم با همین شیوه برخورد می کردم .من وظیفه خود میدانم رفتار واعمال جامعه روشنفکری را تا حد توانم وآگاهیم برای مردم روشن کنم تا بار دیگر بمانند خرداد 86در دام نیفتند. هیچگاه هم به کسی توصیه نمی کنم که به برنامه های نمایشی ج. اسلامی که لابی ها ودوزیستیان برنامه ریزی می کنند برودویا نرود. شنیدم رخشان در برنامه سوئد سبز پوش شده است. معنا این رفتار چیست؟ یعنی پیروی از موسوی و جلوگیری از رادیکا ل شدن جنبش،یعنی کوشش برای حفط نظام،باز گشت به اندیشه دیکتاتور کبیر-خمینی- . آیا یک نفر نبود در گوتنبرگ واستکهلم که این مسایل را پیش بکشد واز رخشان جواب بخواهد؟ وای بر ما .
من نه آقای شکری را می شناسم ونه مطلبی از ایشان خوانده ام فقط امید دارم قضاوتشان در باره من وکارم ناشی از ناآشنایی به موقعیت سینمای جمهوری اسلامی وبه شیوه رفتار من وقصد وهدفم از گز ینش این شیوه بوده باشد، اما اگر باز هم بخواهند جوابی به این نوشتار بدهند
. دیگر انگیزه ای برای ادامه این مناظره نخواهم داشت واین اولین وآخرین جواب من بود خواه از سخنم پند گیر ندو خواه ملامتم کنند.
بصیر نصیبی
8 اکتبر 2009 زاربروکن/ آلمان
www.cinemaye-azad.com

mercredi, octobre 07, 2009

ده سال پیش، كنكور وقت ظهور

ايرج شکري
ده سال پیش، كنكور وقت ظهور

در اواخر شهريور 1378، به خاطر نمايشنامه يي كه با عنوان «كنكور وقت ظهور»، در نشريه دانشجويي موج چاپ شده بود، غوغایی در ام القراي اسلام بپاشد كه به «آقا امام زمان» اهانت شده و دستاوردهاي انقلاب مورد تمسخر قرار گرفته است. بخش رسانه يي قتلهاي زنجيره يي، مستقر در روزنامه كيهان هم به كوره اين غوغا مي دميد. كيهان اول مهر همان سال، ضمن مطلبي، نامه اعتراضي بسيج دانشجويي دانشگاه امير كبير به شوراي فرهنگي دانشگاه را منعكس كرد كه در آن بسيجيان از جمله نوشته بودند:« باور كنيد كه دانشجويان غيور و مسلمان دردي در سينه خود احساس مي كنند كه توان صبر را از كف آنها ربوده است و جا دارد كه در اين ماتم به جاي اشك، خون بگريند چرا كه به هيچ عنوان در مخيله شان نمي گنجيد كه بدين سادگي حرمتها چنان شكسته شود كه گروهي در نمايشنامه اي كه براي توهين به اصول انقلاب، شهدا و روحانيت تدارك ديده اند، از امام زمان(عج) به عنوان يك بازيگر استفاده كرده و براي تنظيم سناريو، صبتهاي سخيفي را از زيان ايشان بيان كنند. حقيقتا جا دارد انسان در اين ماتم جانكاه جان دهد و ننگ بودنِ و شنيدن بدون پاسخ را نظاره گر نباشد». وزارت اطلاعات رژيم هم دست بكار شناسايي نويسنده نمايشنامه شد كه اسم مستعار انتخاب كرده بود و روز 2 مهر ماه اعلام كرد كه دوتن از مظنونان شناسايي و دستگير شده اند. در بحثهاي مربوط به محكوميت و مجازات نمايشنامه نويس، بحث ها تا مرتد شناختن و مجازات اعدام هم پيش رفت، اما بعدا دست قضايي رژيم ، جرم نويسنده را سبك تر تشخيص داد و اورا به مجازات زندان محكوم كرد. در اين ميان پاسدار نقدي كف بر لب نعره مي كشيد، اگر شده بيست سال ديگر، خودش مجازات لازم در مورد اين مرتد را كه به «آقا امام زمان» توهين كرده اجرا، خواهد كرد. اما عجبا كه چند سال بعد از اين رويداد، وقتي خبر «اهانت به قرآن»، از سوي سربازان آمريكايي در زندان گوانتانامو انتشار يافت و در كشورهاي مختلف اسلامي، تظاهراتي در اعتراض به آن راه افتاد، در ام القراي اسلام، چنان سكوتي بود برقرار بود كه پاسدار شريعتمداري كه از مبلغان ضرورت «عمليات استشهادي» عليه آمريكا و دشمنان اسلام است، براي اين كه «غيرت اسلامي» به خواب رفته امت هميشه در صحنه و حضرات آيات عظام و حجج اسلام و بسيجيان را بيدار كند، چند روز بعد از انتشار خبر مربوط به اهانت به قرآن و انتشار اخبار تظاهرات مسلمانان ديگر كشور ها در اعتراض به آن، در مطلب كوتاهي در كيهان غصه خوردن خود از اين سكوت را به آنها ياد آور شد، اما حرفي از عمليات استشهادي عليه آمريكا نزد و همچنين به روي خودش نياورد كه چند روز، هم خودش كه از مشاوران رهبر است و خط تعطيلي فله يي مطبوعات را به رهبر مي دهد، و هم رهبر و ولي امر مسلمين و اميد مستضعفان جهان، در اين سكوت غوطه مي خوردند و صدايشان در نيامد. در پي جو سازيهايي كه عليه نويسندگان نمايشنامه و نشريه يي موج كه وابسته به انجمن اسلامي دانشگاه امير كبير بود صورت گرفت، هيأت تحريريه نشريه در اطلاعيه يي در مورد اين جو سازيها و رد اتهامات وارده شده، از جمله نوشت:«... به اعتقاد اعضاي تحريريه موج، اشاره اصلي نمايشنامه مزبور گروهي خرقه پوشان دين فروش و رياكاران سست پيمان مي باشد كه در تمامي ادوار تاريخ موجبات صدمه به پيامبران، اولياء و ائمه اطهار بوده اند». نويسنده نمايشنامه دانشجويي بود به نام علي عباس نعمتي. چند ماه بعد از محاكمه و زنداني شدن او، روزنامه عصر آزادگان در ويژه نامه نوروز در 26 اسفند 78 در مطلبي با عنوان «زندان واژه ها» نوشت كه اين دانشجو كه در حال گذراندن محكوميت خود در زندان اوين است، بخشي از دوران زندان خود را به پژوهش در مورد اصطلاحات زندان، اختصاص داده است و پژوهش او را با مقدمه يي كه وي برآن نوشته بود، درج كرد. او كه در بند 295 اوين زنداني بود به شرايط نا مناسب زندان و اين كه يكبار دفتر اول نوشته هايش را زندانباني از او گرفته و پاره كرده بود، اشاره داشت. وي در مورد شرايط نوشته بود:« از الطاف خفيه الهي بود كه مدتي بروم آب خنك بخورم. هر چند آبش گرم و چاي آن سرد و نانش خشك بود... آدم در زندان معني خيلي چيزها را مي فهمد. از همه بهتر نياز به خدا را. بي خود نمي گويم الطاف خفيه الهي. هم معني انفرادي را با تك تك سلول هايم درك كردم و هم مزه بند 295 اوين كه شايد[...] بند اوين باشد، رفت زير دندانم(از حدود 200 زنداني آن، حدود 60 نفر قاچاقچي مواد مخدر، 25 نفر قاتل، حدود 45 نفر شرارتي ، چند سارق مسلح و... هستند)». نمايشنامه كنكور وقت ظهور طنزي است كه هم دين فروشي را مورد حمله قرار داده، هم بيانگر ديدگاه و داوري لا اقل بخشي از نسل جوان و دانشجويان معتقد به اسلام در مورد «ارزشهاي انقلاب اسلامي» است كه خميني نظريه پرداز و امام و مروج آن بود و نشان مي دهد كه انقلاب فرهنگي و سركوبي و اختناق براي حذف دگر انديشان و تلاش براي مريد و پيرو انديشه هاي خميني ساختن نسل جوان، نتيجه دلخواهي براي مرتجعين نداشته است.
با توجه به اظهار خشم و نگرانی چندی پیش خامنه ای از محتوای درسی علوم اجتماعی در دانشگاهها و زمزمه دوباره اسلامی کردن متون درسی دانشگاهی در زمنیه علوم اجتماعی ( آن هم نزدیک به 30 بعد از تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی و تلاش برای وحدت حوزه ودانشگاه) و با توجه به رویدادهای بعد از انتخابات و نقش نسل جوان و دانشجویان در اعتراضات که با بگیر وببند بی وقفه دانشجویان همراه بوده است،- بگیرو بندی که در سه دهه گذشته هیچ وقت تعطیل نشده چرا که کشتار دهه 60 هم نتوانست آرامش گورستانی مورد نظر نظام ولایت فقیه را در دانشگاهها برقرار کند- باز هم آینده نشان خواهد داد که تلاش رژیم آخوندی برای تزریق و تنقیه ایدئولوژی و مکتب گندیده آخوندی به جامعه و جوانان ایران، نتیجه یی به مراتب مایوس کننده تر برای مقام ولایت فقیه و نظریه پردازان آشغال کله و مرتجع رژیم خواهد داشت.
نكات مطرح شده و طنز نمایشنانمه کنکور وقت ظهور امروز هم جالب وخواندني است. به ویژه حالا که در خبرها می خوانیم حدود 400 دانشجو را به بهانه این که از اتاق آنها صدای الله و اکبر شینده شده، از خوابگاه محروم کرده اند *.
در زير متن نمايشنامه آمده است. زيرنويس از خود مطلب و نويسنده نمايشنامه است. يكي دو جا که فتو كپي متن(که برای رونویسی مورد استفاده قرار گرفت) خوانا نبوده با کلمه [ناخوانا] مشخص شده است، البته اين اشكال، لطمه يي به كل مطلب نمي زند.

 «كنكور وقت ظهور»
خانه/ شب عباس نمازش را تمام مي كند و به سجده مي رود تا آنجا كه مي شود خود را به زمين مي چسباند. عباس (با تضّرع): اي خدا اي خدا در فرَج آقا امام زمان تعجيل بفرما، چشما ما را به جمال دلرباي ايشون روشن بگردان، اي خدا ما را جزء اصحابش قرار بده، خدايا همين شب قدري دعاي ما را مستجاب كن و تو كنكور امسال ما را قبول كن، خدايا خودت ميدوني[ناخوانا] براي اين كه تو دولت كريمه اش به دردي بخورم. اصلا اگر ما زنده ايم به عشق ايشونه، كمكم كن، يا ارحم الراحمين. با صلواتي بلند مي شود و دستي به صورت مي كشد و اشكش را پاك مي كند و مُهر را مي بوسد و جانماز را جمع مي كند.
***
عباس تند تند در خيابان راه مي رود، از چهره اش معلوم است ديرش شده، دستي روي دوشش قرار مي گيرد.
صداي مرد جوان عباس (بي آن كه برگردد): اگه شهرستاني هستي و كيفتو زدن و پول نداري و راهت رو گم كردي، بگم من پول مفت ندارم. برو كار كن. -
-: نه عباس ... من نه اين كه راهمو گم نكردم، اومدم راه هم بهت نشون بدم.
عباس با تعجب به سمت مرد بر مي گردد، مردي با لباس بلند و سفيد در مقابلش ايستاده.
- عباس : اسم من را از كجا مي داني؟ -
- : من نه اين كه اسم تو را مي دونم، از تمام اسرار زندگي تو هم مطلع هستم. هم اونهايي كه گفتي هم اونهايي كه نگفتي. اي عباس، من امام زمان توام.
- عباس: شوخي مي كني - مرد به نفي سر تكان مي دهد.
عباس مكث مي كند و به پاي مرد مي افتد و مثل سگ سرش را به پاي مرد مي كشد و مي گريد و مي گريد: آقا، آقا، آقا ... كجا بودي ... آقا، آقا، آقا، نوكرتم آقا، بميرم برات آقا، آقا.
- مرد عباس را بلند مي كند –
- : گريه نكن عباس، امروز روز گريه نيست. عباس تو مي دوني من براي چي اومدم سراغت، اومدم 313 نفر را جمع كنم، گفتم بپرسم توهم مي خواهي باشي؟
- عباس : مي شه نخوام آقا؟ ميشه؟ ... من به عشق شما زنده ام. اگر مي شد مي گفتم 313 تاش هم من. –
- : جمعه موهات رو از ته مي تراشي، ساعت 8 ميري انقلاب. من كه ظهور كردم توهم اونجا يار جمع مي كني.
- عباس: جمعه؟ -
- : چيه؟...ديره؟
- عباس (با تضّرع): ولي آخه ... جمعه ساعت 8 ما كنكور داريم. بيندازيد فرداش، شنبه. –
- : نه نميشه، اراده الهي جمعه تحقق پيدا مي كنه
- عباس دست به صورت كشيده، ريش گرو مي گذارد و گردن كج مي كند. –
- : نه نميشه
- عباس: بابا ما كه نگفتيم بنداز بعد از اعلام نتايج، گفتيم شنبه. 1254 سال و55 روز غيبت كردي، يك روز هم به خاطر ما روش، - مگه چي مي شه –
- : گفتم كه نميشه، دنيا پر از ظلم و ستم شده.
- عباس: عجب گيري كرديم ما... آقا جون ... اگر فردا انقلاب كني مي دونم چه مي شه ديگه... ما قبلا انقلاب داشتيم ديگه، من از كنكور نيفتم... يكي دو سال انقلاب تو طول مي كشه، بعد مي خوره به انقلاب فرهنگي و دانشگاه تعطيل مي شه، بعد هم كه قرار شد باز بشه، سه چهار سال گذشته 2 الي 3 تا 5/1 الي 2 ميليون شركت كنندهَ اين چند سال ، ميشه 7 الي 8 ميليون. تازه اگر شركت كننده هاي آفريقايي و آسيايي اضافه شده را حساب نكينم، من هم كه تا آن روز درسهايم يادم رفته ... ديگه بايد فاتحه دانشگاهم را بخوانم [ناخوانا] –
- : توكه همه اش دعا مي كردي ظهور شه، تو هم يار من باشي
- عباس: هنورهم مي گم آقا، من اگر فردا تو دولت كريمه شما شدم والي، مي شم يك متعهد بي تخصص، در حالي كه ما به متعهد متخصص نياز داريم . آخه شما كه نبوديد ببينيد سر انقلاب ما هم همين حرفها شد. البته ببخشيد، ها، قصد اسائه ادب ندارم، ولي آقاي ما هم خر شد و انقلابو، زندونو، بعدش از دانشگاه موند، بعد بهش يك پستي دادند، البته ببخشيد ها، گند زد توي كار... بعد يكي ديگه رو گذاشتند، از اين متخصصها، آقا ريشه اسلام رو از بيخ زد. من مي ترسم پس فردا همين مشكل پيش بياد. –
- : خداوند تقدير كرد . اگر قبول كني سر اين انقلاب عظيم به فيض شهادت برسي.
- عباس : زكي... بابا شما كه از آخوندها هم بدتر شدي. اونها اين همه وعده و وعيد دادند اين شد، شما نيومده ما رو كفن پيچ كردي كه. ببين آقا... با من اينجوري صحبت كردي، چون عاشقتم چيزي بهت نمي گم به يكي ديگه بگي، يك دونه ميزنه زير گوشِت ميگه مردك من زن و بچه دارم. –
ـ : مگه تو عاشق شهادت نيستي؟
- عباس: من؟ ... من كشته و مرده شهادتم... من عاشق شهادتم... اي كاش صد تا جون داشتم... ولي من فقط خودم كه نيستم... در مقابل ديگرونم مسئولم... شما بهتر مي دونيد كه افلاطون مي گويد، هر كس يه نيمه گم شده داره كه اون ايده آله براي همسري او... خوب وقتي من برم شيهد بشم اون همسر يك نفر ديگه ميشه. چون اين قرار نبوده باهم ازدواج كنند، پس فردا تو زندگيشون دعوا ميشه. بچه ها بد تربيت مي شند، سر من تمام نسلشون خراب مي شن. بعد... –
ـ : متوجه شدم من بايد برم
- عباس: اين يك طرفشه، تازه، بالطبع اون مرد با يك زن ديگه بايد ازدواج مي كرد با اين كار...
- مرد از عباس جدا مي شود برود، عباس دستش را مي گيرد
- عباس: كجا؟ مگه من ميذارم تو منو از دانشگاه بندازي . - دست در جيب مي كند، چاقو مي كشد. صحنه تاريك مي شو. چراقها روشن و خاموش مي شوند... –
***
- هيأت / شب - همه نشته اند و قرآن به سر گرفته اند. عباس هم قرآن به سر كرده - : باﻟﺣﺟﺔ باﻟﺣﺟﺔ باﻟﺣﺟﺔ - عباس با دست روي پا مي كوبد و بلند تر مي گويد و مي گويد، باﻟﺣﺟﺔ باﻟﺣﺟﺔ باﻟﺣﺟﺔ اي خدا در فرَج آقا امام زمان ... و بلند گريه مي كند(1)
- 1 ـ نمي دونم كجا خوندم حديثي رو كه اگر مردم به اندازه لنگه كفش گم شده شان دنبال من مي گشتن، مرا مي يافتند».
http://www.autnews.mobi/node/3490 - *
پ-7 اکتبر 2008 – 15 مهر 1388

mardi, octobre 06, 2009

واکنش شاعرانه و در عین حال خرد کننده یک شاعر، به خامنه ای از خود راضیِ مرتجع مستبد مردم ستیز
منبع: جنبش راه سبز(جرس
فروغ ابتهاج

دیروز، غزلی از سیدعلی خامنه‌ای، در سایت فارس نیوز منتشر شد. این غزل را ایشان در جلسه‌ای که با ناشنوایان داشتند، قرائت کرده و سعی کرده بودند از زبان ناشنوایان به توصیف حال و روز و خصوصیت‌های خودشان نیز بپردازند و جالب تر از همه چیز شاید، تخلص ایشان به "امین" است. از آنجایی که نویسنده این سطور -که از قضا دستی هم در شعر و شاعری دارد- شعر ایشان را توصیف چندان دقیقی از ویژگی‌های ایشان نیافت، سعی نمود در جوابیه‌ای با همان ردیف و وزن، ویژگی‌های ایشان را یک بار دیگر مرور کند. در این شعر سعی شده است یکایک ابیات تا جای ممکن پاسخی باشند بر ابیات شعری که مقام رهبری گفته است. در ابتدا شعر وی و سپس جوابیه این حقیر در پی می آید:
***
مناجات ناشنوایان سیدعلی خامنه‌ای
ما خیل بندگانیم ما را تو می‌شناسی
هر چند بی‌زبانیم ما را تو می‌شناسی
ویرانه‌ئیم و در دل گنجی ز راز داریم
با آنكه بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی
با هر كسی نگوییم راز خموشی خویش
بیگانه با كسانیم ما را تو می‌شناسی
آیینه‌ایم و هرچند لب بسته‌ایم از خلق
بس رازها كه دانیم ما را تو می‌شناسی
از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم ما را تو می‌شناسی
از ظن خویش هركس، از ما فسانه‌ها گفت
چون نای بی‌زبانیم ما را تو می‌شناسی
در ما صفای طفلی، نفْسُرد از هیاهو
گلزار بی‌خزانیم ما را تو می‌شناسی
آیینه‌سان برابر گوییم هرچه گوییم
یك‌رو و یك‌زبانیم ما را تو می‌شناسی
خط نگه نویسد حال درون ما را
در چشم خود نهانیم ما را تو می‌شناسی
لب بسته چون حكیمان، سرخوش چو كودكانیم
هم پیر و هم جوانیم ما را تو می‌شناسی
با دُرد و صافِ گیتی، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانیم ما را تو می‌شناسی
از وادی خموشی راهی به نیك‌روزی است
ما روزبه، از آنیم ما را تو می‌شناسی
كس راز غیر از ما، نشنید بس "امین"ایم
بهر كسان امانیم ما را تو می‌شناسی
***
جوابیه به غزل- مناجات شنوایان
ما خیل خفتگانیم ما را تو می شناسی
در رأس باطلانیم ما را تو می شناسی
ویرانه‌ایم و در دل آرامشی نداریم
چندیست لب به جانیم ما را تو می شناسی
با هر کسی نگوییم راز تحجّر خویش
بیگانه با زمانیم ما را تو می شناسی
تاریک گشته چندی آئینه دل ما
زنگار بستگانیم ما را تو می شناسی
با صد دروغ بستیم گوش و زبان خود را
رسوای این و آنیم ما را تو می شناسی
از ظن خویش گفتیم افسانه‌ها که دانی
از کف شده عنانیم، ما را تو می شناسی
چندی مریض گشتیم، بعدش علیل گشتیم
چون برگ در خزانیم ما را تو می شناسی
جز کذب غیر و تهمت، چیز دگر نگوییم
صدرو و صدزبانیم ما را تو می شناسی
آری فقط تو دانی حال درون ما را
کشتی شکستگانیم، ما را تو می شناسی
عمری گذشت و جز ظلم بر دیگران نکردیم
منفور بندگانیم، ما را تو می شناسی
تکفیر و قتل و غارت چندیست حرفه ماست
جز فتنه ما ندانیم، ما را تو می شناسی
عمریست در خموشی، نوری نمانده ما را
ما تیره رو از آنیم، ما را تو می شناسی
کس حرف راست از ما نشنید بس "دروغ"ایم
آری! دگر نمانیم ما را تو می شناسی
***
مکمل شور حال با این شعر، دیدن و شنیدن این کلیپ از سرود برپاخیز در یوتیوب است که لینکش در زیر آمده
است

samedi, octobre 03, 2009

سینما و مردم، سینما و آقای نصیبی








ایرج شکری


سینما و مردم، سینما و آقای نصیبی




آقای بصیر نصیبی آدمی به حق خشمگین از رژیم و دلسوخته از جبّاریت رژیم آخوندی است. اما به نظر می رسد که بیشتر دلسوخته ظلمی است که به خود ایشان شده است. سالهاست که آقای نصیبی متاسفانه سوراخ دعا را گم کرده است، و به جای کوبیدن رژیم به خاطر سانسور و پایمال کردن حقوق سینماگران کشور، سینماگران و هنرمندان سینما را همه، را در یک جوال کرده ومی کوبد . در حالی که اگر روش کوبیدن رژیم و نقد حرفه یی فیلمهای ساخته شده در ایران و نشان دادن رد پای سانسور و فشاری که به سینماگران در فیلمها تحمیل شده، می پرداخت، حتما نتیجه بهتری، هم به نفع مردم همه به نفع سینمای کشور می توانست داشته باشد و هم یک چهره شاخص منتقد سینمایی کشور، در خارج را پیدا می کرد. آقای نصیبی خطاب به رخشان بنی اعتماد نوشته است*:« با صراحت میگویم که من وبسیاری ازسینماگرانی که در نظام پیشین فعالیت علنی میکردیم اگر ادعا کنیم که بدون ترس کار میکردیم سخن درستی نگفته ایم. هر چه شهرت ما بیشتر می شد نسبت به کارهای ما حساس تر می شدندو ترس بیشتری در ماتولید می شد.البته تو در آن زمان به تازگی دانشکده هنرهای دراماتیک را تمام کرده بودی هنوز فیلمی نساخته بود ی ودر تلویزیون هم منشی صحنه بودی ومن که شهرت داشتم ورفتارم به خصوص که سرپرست یک گروه گسترده بودم با 300 سینماگر،در 20 شهر ایران .سینه کلوبی با 2000 عضو داشتم بیشتر از توزیر ذره بین بود. من وما خودزیر ماسک می زیستیم ماسکی که اگر همان بساط باقی میماند شاید آنقدر به آن عادت کرده بودیم که چه بسا دیگر سنگینیش را حس نمی کردیم ». البته من یادم نمی آید که نام آقای نصیبی به عنوان کارگردان مطرح در سینمای قبل از انقلاب را شنیده باشم و نمی دانم ایشان چه فیلمهایی در قبل از انقلاب ساخته است به هر حال این تغییر در اصل ایرادی که به روش ایشان می دانم نمی دهد. اما در مورد همین رخشان بنی اعتماد بعد از انقلاب باید بگویم که من از فیلم بانوی اردیبهشت او خوشم آمد. چون مسائل زنان در ایران تماما به رژیم سیاسی مستقر مربوط نمی شود. بخشی بزرگی از مسانل زنان و دختران ایران ریشه در فرهنگ و در برداشتهای تعصب آلود از مذهب دارد. او در این فیلم از جمله می خواست مشکل زن بیوه یی را مطرح کند که پسر جوانی دارد و و مردی عاشق این زن است، این زن در انتخاب بین ازدواج و زندگی با مردی که دوستش دارد (که سبب رنجاندن و شاید رویگردان شدن پسرجوانش از او خواهد شد، چراکه نمی تواند بپذیرد که مردی به زندگی مادرش وارد شود) و انتخاب دیگری که چشم پوشیدن از عشق و زندگی به خاطر رضایت خاطر پسرجوان است، در مانده،است. مطرح کردن مسائلی از این قبیل می تواند مردم را در باورها ور فتارشان به فکر وادارد و این خیلی به نفع جامعه است. آن پسر جوان باید این حق را برای مادرش قائل می شد که همسر اختیار کند و آنطور که می خواهد زندگی کند. برای روشن شدن اهمیت عامل فرهنگی در مسائل اجتماعی از قبیل، شاید بهترین مثالی که می شود آورد این باشد که اگر فردا رژیمی در ایران مستقر شد و قانونی گذراند که باکره بودن دختران تا ازدواج امری الزامی نباشد و به دختران این حق را بدهد که می توانند قبل از ازدواج رابطه جنسی داشته باشند، این واقعا مشکل چندانی را به نفع دختران حل نخواهد کرد. چون اولا بی تردید بسیاری از دختران مایل نیستند خارج از ازدواج با کسی رابطه جنسی داسته باشند؛ به خاطر همین اگر قانون هم در خواست گواهی پزشکی باکره بودن از دختران را ممنوع بکند، آنها خودشان دنبال گرفتن آن خواهند رفت تا مدرکی در دست داشته باشند که نشان دهنده این باشد که «دست نخورده » هستند و رابطه جنسی قبل از ازدواج نداشته اند. هم چنین بسیاری از پسران نیز با این مساله کنار نحواهند آمد و در جستجوی دختری خواهند بود که بدانند «دست نخورده» است. اگر چه خودشان هم خوب می دانند باکره بودن الزاما به معنی نداشتن هیچگونه ارتباطی با کس دیگری قبل از ازدواج نیست. به هرحال چون مساله فرهنگی است، نیاز به زمان دارد تا این مساله کلا در جامعه حل شود و مثل اکثر کشورهای اروپایی از سن معینی به بعد هم برای دختران و هم برای پسران این امر به عنوان حقی طبیعی فردی شمرده شود و نه امری پلید و گناه آلود. اگر چه در برخی از این کشورها کاتولیک های متعصب هنوز روابط جنسی خارج از ازدواج را مثل رهبر مذهبی شان پاپ، مذموم می شمارند. آقای بصیر نصیبی اگر به جای کوبیدن سینماگران ایران، به نقد حرفه ای فیلمهایی مثل، کافه ترانزیت(به کارگردانی کامبوزیا پرتوی)، خواب تلخ(محسن اميريوسفي)، رای مخفی(بابک پیامی)، علی سنتوری(داریوش مهرجویی)، خانه روی آب، بوس کوچولو(بهمن فرمان آرا)، واکنش پنچم (تهمینه میلانی)، زمانی برای مستی اسبها و لاپشتها هم پرواز می کنند( بهمن قبادی) و دت مثل دختر و فیلم رقص خاک(ابولفضل جلیلی) که گفته می شود از حدود بیست فیلمی که بعد از انقلاب ساخته فقط به یکی یا دوتای آن اجازه نمایش در سینماها داده شده،... همت می گماشت و پیام آن ها را مورد بحث و نقد قرار می داد و زبان سمبلیکی را که اغلب سناریستها و کارگردانان برای گریز از تیغ سانسور به کار می گیرند و اغلب از توجه تماشگرعادی دورمی ماند رمزگشایی می کرد و توضیح می داد، هم به بالارفتن سطح درک و دریافت از فیلم کمک می کرد همه به نفع سینمای ایران و سینماگران بود و هم رژیم از آن حتما خیلی گزیده می شد. من اسم چند تایی از فیلمهایی را که دیده ام و آنها را به عنوان یک کارهنری و فرهنگی دارای پیام مثبت و اثر مثبت بر تماشاگران یافته ام نام بردم، البته فیلمهای خوب دیگری که توسط سینماگران ایران به رغم تمام موانع و مشکلات و ضربه های مرگبار تیغ سانسور ارشاد اسلامی، ساخته شده کم نیستند. از بین فیلمهایی که اسم بردم به چند تا از آنها در ایران اجازه نمایش داده نشد وبعضی بصورت ویدئو و دی و دی برای نمایش خانگی هم اجازه انتشار نیافته که «خواب تلخ» از آن جمله است. این خیلی باعث خرسندی خاطر رژیم است که ما هر فیلم و هرکار فرهنگی و هنری را که حاصل کار هنرمندان و روشنفکران فرهنگساز ایران است، محصول جمهوری اسلامی بدانیم. اما به نظر می رسد که برای آقای نصیبی فقط یک استثنا در بین سینماگران ایران وجود دارد آنهم بهرام بیضایی است. البته آقای بیضایی کارگردان و سناریستی بزرگ، ترقیحواه و ارجمند است، اما با معیارهای آقای نصیبی اگر بخواهیم ارزیابی بکنیم، بیضایی را نمی شود از دیگران جدا کرد. چرا که فیلمهای معدودی هم که ایشان بعد از انقلاب ساخته، بعد از گذشتن از فیلتر وزارت ارشاد اسلامی ساخته شده است. (اگر چه در آن میان به باشو غربیه کوچک اجازه نمایش در سینماها داده نشد و البته نمی دانم این ممنوعیت بعدا برداشته شد یا نه). دیگر این که آقای بیضایی تدوین فیلم برج مینو به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا را انجام داده است یا مثلا در فیلم سگ کشی او داریوش ارجمند هم نقشی بازی کرده است. در «پشت صحنه» فیلم «اعتراض» ساخته مسعود کیمایی، در گفتگویی با داریوش ارجمند (که در آن فیلم نقش اول را داشت)، او در پشت میزکارش و زیر عکس خمینی که بالای سرش نصب کرده بود نشسته بود و به نظر نمی رسد که چنین ارادتی به خمینی در بین «اهالی سینما» عمومیت داشته باشد. یا مثلا فیلمهای «مسافران» و «سگ کشی» آقای بیضایی در جشنواره فجر- که جای جشنواره سپاس زمان شاه را گرفته (به مناسبت آنچه رژیم «دهه فجر» نام نهاده، که فاصله زمانی ورود خمینی در 12 بهمن 57 به ایران تا 22 بهمن، سقوط رژیم شاه است) شرکت داده شده و برنده جوایزی هم از این جشنواره شده اند. (براحتی می شود در اینترنت به اینگونه اطلاعات دستری پیداکرد). البته باید تاکید بکنم که من این نکات را به عنوان امتیازهای منفی برای آقای بیضایی ذکر نکردم، بلکه برای توجه دادن به این نکته بود که سینماگرانی که ممکن است من یا آقای نصیبی به عنوان«سینماگر رژیمی» به آنها نگاه بکنیم،آقای بیضایی نگاه نکند، و پذیرفتن در خواست همکار از سوی آنان، یا دادن پیشنهاد همکاری به آنان را در تولید فیلمی امر مردودی نشمارد. چون در داخل کشور این دیوار کشیهای قطور و بلندی که ماها در خارج از کشور برای «مرز بندی» می کشیم و«خط قرمز یا سرخ» تعیین می کنیم،( که البته لازم است در حدی این خط قرمزها را برای خودمان داشته باشیم) در داخل کشور چنین دیوار کشیهایی غیر ممکن است. البته ممکن است در بین سینماگران یا هنرمندان سینما کسانی مثل خانم فاطمه معتمد آریا خیلی پرشور از کسی مثل خاتمی حمایت کند این یک مساله دیگر است که باید در جای خودش مورد انتقاد قرار بگیرد و به پای سینمای ایران نوشته نشود. و در ضمن این مساله را هم نباید در نقد سینمایی کارهای او وارد کرد. دیگر اینکه سینماگران هم در طول فعالیت حرفه یی خود ممکن است نقطه اوج و فرود داشته باشند هم جنانکه خانم تهمنیه میلانی در فیلم «واکنش پنجم» به نظر من فیلم خوبی ساخته بود اما در «آتش بس » نزول کرده است. آنچه نباید از نظر دور داشت این است که در داخل مردم با صدها رشته و انواع روابط با هم ارتباط و سر و کار دارند و مهم تر از اینها، تمام امور زندگیشان، تحت سیطره و در چارچوب قوانین همین رژیم می گذرد. آنها نمی توانند یکدیگر را به خاطر صرفا کارکردن در این یا سازمان دولتی،« به رژیمی بودن» یا «مزدور رژیم» بودن محکوم کنند. رژیمی و مزدور رژیم بودن، در داخل کشور، دایره معین و مشخص و دارد. یا مثلا اگر ورزشکاری مدال طلایی گرفت یا سینماگری موفق به دریافت جایزه در فستیوالی شد، اگر ما او را متهم بکنیم که با این کارش به رژیم خدمت کرده است، مردم آن را نخواهند پذیرفت. خدمت به رژیم امریست که با آگاهی و سمت سوی مشخص ضد مردمی یا ضد دمکراتیک و با تحریف حقایق به نفع رژیم صورت می گیرد. روش وسبک تاکنون جاری آقای نصیبی، به چیزی جز خنک کردن دل خودشان کمک نمی کند. خودشان هم یکبار در پاسخ انتقادی یاد آور شده بودند که «من حرف دل خودم را می زنم». به هر حال باید در نظر داشت که آن 70 میلیون مردم که زیر سلطه رژیم جمهوری اسلامی زندگی می کنند، نیازهای فرهنگی هم دارند که رژیم سه ده است که تلاش کرده و می کند تماما از صافی گذرانده شده و منطبق با معیارها اسلام حوزه ای و رساله یی باشد. به نظر من البته شکست خورده است. خیل وقت هم هست که شکست خورده. ناقوس این شکست تنها توسط هنرمندان سینماگر مردم دوست مثل بیضایی با فیلم ضد جنگ و در عین حال میهن پرستانه و مردمی «باشو غریبه کوچک» یا فیلم ضد سانسور و مبارزه جویانه « مسافران» او یا فیلم «آنسوی آتش» کیانوش عیاری که در ستایش عشق بود، در رژیمی که دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم، به صدا در نیامد، بلکه قبل از آن و با طنین بیشتر از آنها با فیلم «عروسی خوبان» و« دستفروش» و«نوبت عاشقی» حزب اللهی سینماگر شده یی چون محسن مخملباف، کارگردانی که فیلمهایی چون دو چشم بیسو و بایکوت را در کارنامه خود داشت، به صدا درآمد. همچنان که فیلمهای بعدی او یا سناریوهای او که به کارگردانی دختر و همسرش آنها را به فیلم تبدل کرد،( مثل «سیب» توسط سمیرا دخترش و «روزی که زن شدم» توسطِ (یا به نامِ) همسرش، طنز و تمسخر و رد همان معیارهای اسلام حوزه ای بود. من از دیدن این فیلمهایی که اسم بردم خیلی خوشحال شدم، چراکه در آنها تپش قلب فرهنگ مردمی را دیدم که رژیم آخوندی به رقم تمام تلاشهایی که کرده تا از آنان امت اسلام و شیفتگان اهل بیت و عزاداران تاسوعا و عاشورا بسازد که گذران وقت آخر هفته شان را پنج شنبه ها دعای کمیل و جمعه ها، نماز جمعه پر کند و در روابط اجتماعی تن به معیارهای عهد بوقی بادیه نشیان در 1400 سال پیش بدهند که در لایحه قصاص و در تحریر الوسیله «امام راحل» در مساله رذیلانه و ضد انسانی «تفخیذ» متجلی و متبلور است، نتوانسته این قلب تپنده را از کار بیاندازد. از طرف دیگر من معتقدم که ما اپوزیسیون خارج کشور، داور و قاضی عمل کرد هنرمندان و سینماگران کشور نمی توانیم باشیم. ما تنها «اقلیتی در هیات منصفه» می توانیم باشیم و اکثریت این هیات منصفه را اهل فن و روشنفکران مردم دوست و ترقیخواه در داخل کشور تشکیل می دهند و آنها هستند که در این زمینه بر افکار عمومی تاثیر گذار هستند. به هر حال مشکل بزرگی که من با کسانی که هر کار فرهنگی و هنری را که در داخل کشور انجام می شود، در خدمت رژیم و محصول رژیم جمهوری اسلامی می دانند، دارم این است که، نمی توان هنرمندان و اندیشمندان و روشنفکران کشور را که تحت سلطه این نظام تمامیت خواه و فاشیسم مذهبی بسر می برند، در خدمت رژیم و تولیدات فکری و هنری آنها را تماما تولیدات فرهنگی جمهوری اسلامی و درخدمت رژیم دانست، چون واقعیت ندارد، چون در چنین دیدگاهی، مردمی که در آن کشور و زیر سلطه آن رژیم زندگی می کنند، اصلا از قلم افتاده اند و چیزی به حساب نمی آیند. به نظر من داوری بخش آگاه مردم ایران در مورد سینماگران و روشنفکران و هنرمندان ایران، از دواری آقای نصیبی و کسانی که دیدگاهی مشابه ایشان دارند،خیلی متفاوت ودور است. اخیرا فیلمی از ایران به نام « درباره الی» در فستیوال برلن جایزه ای دریافت کرد و این فیلم به تازگی به عنوان فیلمی که از ایران برای جشنواره اسکار خواهد رفت، برگزیده شد. بعید نیست که به خاطر سناریو قوی و ساخت خوب و نقش افرینهای خوب که خیلی طبیعی اجرا شده بود، این فیلم برنده جایزه اسکار برای فیلم خارجی بشود. البته این احتمال را نمی شود رد کرد که مسائل بعد از انتخابات ایران هم می تواند به کمک این فیلم در گرفتن اسکار احتمالی بیاید و مؤثر باشد. اما این دلیل نمی شود که ما بگوییم این فیلم در خدمت «راه سبز امید» میرحسین موسوی یا کل نظام ولایت فقیه بوده است. آقای نصیبی که در آلمان بسر می برد احتمالا این فیلم را باید دیده باشد. خوب است برای اولین بار همین فیلم را مثل منتقد سینمایی مورد بررسی قرار بدهد. من شخصا بسیار مشتاق خواندن چنین نقدی از ایشان هستم و فکر می کنم در آن چیزهای زیادی برای آموختن و درک بیان سمبلیک نهفته در فیلم و فهمیدن سینما باشد
.
http://www.pezhvakeiran.com/page1.php?id=15763 مطلب آقای نصیبی*


پ-11مهر 1388- 3 اکتبر 2009

jeudi, octobre 01, 2009

تحقیر ارتش توسط فرمانده کل سپاه و دیگران وواکنش فرماندهان ارتش





ایرج شکری

تحقیر ارتش توسط فرمانده کل سپاه و دیگران وواکنش فرماندهان ارتش
یک دانشجوی خلبانی نیروی هوایی زمان شاه، در مراسم دریافت گواهینامه خلبانی در آمریکا




آنچه که در هیچ یک از ارتشهای جهان نظیر ندارد،رئیس ستاد کل نیروهای مسلح با این قطر شکم واین شکل وشمایل است.
****
روزنامه جام جم به مناسبت سالگرد آغاز جنگ عراق و ایران و «هفته دفاع مقدس» مصاحبه یی با سر لشکر پاسدار محمد علی (عزیز) جعفری انجام داد که بیشترین قسمت اظهارات وی سیاسی و مربوط است به رویدادهای بعد از انتخابات و تاکید دوباره یی است بر اتهاماتی که قبلا به جناح مخالفان حاج محمود احمدی نژاد زده بود که مورد بحث این نوشته نیست، اما در آن قسمت که مربوط به جنگ و نقش سپاه پاسداران است او ضمن ادعاها و گنده گوئیها و دروغهایی که به نفع سپاه گفته، ارتش هم را مورد تحقیر قرار داده است. در این مصاحبه که روز 31 شهریور در سایت روابط عمومی سپاه پاسداران (سپاه نیوز) قرار گرفت*، جعفری گفته است:« شما ملاحظه كرديد كه سپاه پس از جنگ، يك ماشين جنگي بي‌مصرف نشد كه ديگر براي دوره صلح، ناكارآمد باشد و به آسايشگاه برود، بلكه بسرعت خود و امكاناتش را با شرايط پس از جنگ تطبيق داد و وارد عرصه توليد، توسعه و سازندگي شد و در پل‌سازي، تونل‌سازي، جاده‌سازي و آبرساني به مناطق محروم، سدسازي و... با اقتدار درخشيد. همچنين با همكاري وزارت دفاع كه ساختار عمده آن هم بچه‌هاي سپاه بودند، پروژه‌هاي عظيم جهاني در عرصه توليد تسليحات مدرن را آغاز كرد كه امروز همه جهان به آن اعتراف مي‌كنند و غبطه مي‌خورند». با این حساب و از این دیدگاه ارتش اکنون 20 سال است که یک نیروی ناکار آمد و بی مصرف است که « در آسایشگاه» بسر می برد. خب اگر اینطور است، چرا این نیروی پرهزینه را نگه داشته اید، منحلش کنید. سپاه که هست. او مدعی است که منفعت طلبی و انحصار طلبی در سپاه راهی ندارد چون صحنه کار سپاه «صحنه فداكاري و تلاش همراه با گمنامي تا مرز شهادت‌طلبي است و ما اتفاقا از هر گونه رقيب يا شريكي استقبال مي‌كنيم ». در حالی که  وارد شدن سپاه به کارهای نان و آب دار کلان و در دست داشتن 60 اسکله غیر مجاز که اولین بار توسط کروبی در مقام رئیس مجلس دوره ششم افشا شد و به گفته یک نماینده مجلس در آن زمان یک سوم وارادت وصادرات کشور از طریق این اسکله های غیر مجاز انجام می گیرد و مالیاتی هم به دولت از در آمد آن به دولت پرداخته نمی شود. «کسب حلال» سپاه با ارقام نجومی از طریق «بنیاد تعاون» سپاه و شرکت سرمایه گذاری مهر متعلق به بسیج سپاه و در اختیار گرفتن طرحهای چند میلیارد دلاری از طریق «قرارگاه سازندگی خاتم الانبیاء»، از جمله پروژه هایی در میدان گاز پارس جنوبی از نظر فرمانده سپاه « فداکاری همراه با گمنامی تا مرز شهادت طلبی است».
وظیفه ارتش در زمان صلح
در همه کشورهایی که در آنها آزادی احزاب و دموکراسی پارلمانی وجود دارد، ارتشیها هر سابقه یی هم که در جنگهای بزرگ داشته باشند و هر چقدر هم که کشته و مجروح داده باشند، بعد از جنگ از ملت طلبکار نمی شوند و برای مردم باید و نباید تعیین نمی کنند. محل کار و خدمتشان پادگانها ست تا در آنجا هم به آموزش نیروهای جدید بپردازند هم با آموزشهای مختلف دانش نظامی و اطلاعات ارتش را با توجه پیشرفتهای علمی و فنی به روز کنند و افزایش بدهند و زمینه های جذب دستاورد های دانش و فن را در ارتش تعیین و آماده کنند. اگر چه اکنون مسابقه تسلیحاتی در جهان به شکلی که در زمان جنگ سرد وجود داشت وجود ندارد، اما متاسفانه بازار تسلیحات هنوز بازار پرسودی است. تحقق خلع سلاح عمومی و دنیایی بدون جنگ افزارهای مرگبار هنوز رویایی بیش نیست. البته این رویا را نباید به فراموشی سپرد. اما در شرایط کنونی جهان با هیچ منطقی کشوری به بزرگی ایران را با موقعیت حساس حغرافیایی که دارد، نمی توان بی نیاز از یک ارتش حرفه ای و مجهز به فن آوریهای نوین دانست. ارتشی که باید به طور مستمر در حال آموزش یافتن و بالابردن دانش نظامی و سیاسی برای درک الویتهای دفاعی کشورباشد و این «رفتن به آسایشگاهها» نیست. به علاوه ارتشها در زمان صلح علاوه بر نقشی که به عنوان نیروی بازدارنده تجاوز خارجی- و به همین دلیل ضامن بقای صلح و تامین کننده امنیت کشور- دارند،یک نیروی ذخیره برای پیشامدهای غیر منتظره هم هستند که باید در این زمینه هم آمادگی داشته باشند. به طور مثال در سال1998 در پی یک وضع استثنایی جوّی در ایالت کبک کانادا در زمستان که رطوبت زیاد هوا با کاهش دمای هوا همراه بود، قندیل های سنگینی که بر کابلهای خطوط انتقال برق فشار قوی بسته شده بود، سبب شد که دکلهای متعد فشار قوی زیر بار سنگینی که برای آن ساخته نشده بودند در هم شکسته شود و در نتیجه در دل زمستان سرد آن کشور قطع برق علاوه بر مشکل روشنایی مشکلات متعددی را برای چند میلیون نفر به همراه داشت که از کار افتادن سیستم گرمایش خانه ها هم یکی از آنها بود. بار سنگین کار غول آسای برپا کردن دکلهای فشار قوی و ترمیم خطوط انتقال برق در آن سرمای زمستان، به یمن تلاش ارتش کانادا برای تکنسینهای آن کشور سبک شد و واردشدن ارتش در این زمینه مدت سختی کشیدن مردم را کوتاه کرد. چند سال پیش هم در زمان شیوع بیماری دامی تب برفکی در انگلستان، مساله معدوم کردن گوسفندان در آن کشور، به ارتش واگذار شد. البته در ایران که مصائب ناشی از حوادث طبیعی، مثل زلزله منجیل یا بم، از «نگاه مقام معظم رهبری»، امتحان اللهی تلقی می شود و حتی برای سر زدن به مردم مصیبت دیده احساس مسئولیتی چندانی در او دیده نمی شود، نقش فعالی از ارتش برای کمک به مردم و سازمان دهی امداد به آسیب دیدگان (که طبعا باید با دستور رهبر یا مقام رئیس جمهور صورت بگیرد) دیده نشده است و در ماجرای زلزله بم، شایع بود که تحهیزات و وسایل ارسال شده از سوی برخی کشورها غربی توسط سپاه پاسداران تصاحب شده است.
واکنش فرماندهان ارتش به تحقیر ها
اظهارات سرلشکر پاسدار جعفری، تنها مورد در تحقیر ارتش و تحریف حقایق به نفع سپاه نیست، سرلشگر حسنی سعدی معاون هماهنگ‌كننده ستاد كل نيروهاي مسلح در «همایش فرماندهان دفاع مقدس» روز 5 مهر واکنش شدید اللحنی نسبت به تحقیر ارتش و برجسته کردن پاسداران نشان داد که در رسانه های داخل کشور از جمله خبرگزاری ایلنا انتشار یافت. وی در سحنان خود ضمن تاکید بر این که در آن جنگ بسیج و سپاه و مردم همه شرکت داشتند، گفت «همه اين نيروها به همراه ارتش در جنگ حضور داشتند و جنگيدند و تنها كساني كه نجنگيدند و از صحنه گريختند امروز به نقد جنگ پرداخته و هشت سال دفاع مقدس را زير سئوال مي‌برند.» وی در ادامه سخنانش گفت «اخيرا يكی از مسئولان نهادها در خطابه‌ای اظهار داشت كه نيروی زمينی در جنگ نتوانست حتی يك تپه را تسخير كند كه اين كمال كم‌لطفی و بسيار دردناك بود»، این فرمانده ارتش یاد آور شده است که: « اما بايد پرسيد چه كساني در هفته اول جنگ به خطوط مقدم جبهه رفته و در برابر دشمن اولين شهدا و اسرا را تقديم انقلاب كردند. در حالي كه سپاه هنوز گروهان و گرداني نداشت و در واقع تازه شكل گرفته بود نيروي زميني ارتش بود كه در برابر تجاوزات رژيم بعثي كه با 12 لشگر زرهي و 45 تيم مستقل پشتيباني‌كننده به خاك كشور تجاوز كرده بود، ايستاد و آن را تثبيت و سپس مواضع دفاعي كشور را مستحكم نمود». وی از نقش سربازان و افسران وظیفه که در خط مقدم جبهه جنگیده بودند تجلیل کرد. گلایه خفیف تری هم از سوی فرماندهان نیروی زمینی و نیروی هوایی در زمینه عدم توجه کافی به نقش این نیروها در تاریخ نگاری «دفاع مقدس» شده است**. سال قبل نیز پخش برنامه یی به نام دفاع مقدس از تلویزیون که در آن نقش سپاه برجسته شده و نقش ارتش بسیار ضعیف نشان داده شده بود مورد اعتراض و انتقاد فرماندهان ارتش قرار گرفت. از جمله یکی از آنان با اشاره به عملیات 7 مهر58 نیروی دریایی که ضربه سنگین به نیروی دریایی عراق وارد ساخت و باعث از دور خارج شدن نیروی دریایی عراق شد، یاد آور شده بود که در برنامه پخش شده از تلویزیون تنها 30 ثانیه به این عملیات اختصاص یافته بود در حالی که برای عملیاتی با قایقهای تندرو سپاه که تا ثیری هم در جنگ نداشت 3 دقیقه وقت داده شده بود. برنامه دفاع مقدس مورد ستایش محسن رضایی و شمخانی و رحیم صفوی فرمانده سابق سپاه قرار گرفته بود.
ندیده گرفتن قهرمانیهای ارتشیان میهن پرست و تجلیل ها و تحریفها به نفع سپاه
در روزنامه ها و در سایتهای اینترنتی رژیم، این فرماندهان شاغل یا سابق سپاه پاسداران هستند که گاه و بیگاه با مناسبت و بی مناسبت در مورد موضوعی اعم از رویدادهای داخلی یا بین المللی اظهار نظر و مصاحبه می کنند و در مورد این یا آن پاسدار کشته شده در جنگ «فتح قدس از راه کربلا»، حماسه سرایی می کنند و آنها را در اوج عرش می نشانند و گویی در تمام مدت جنگ ارتش به کارهای پشت جبهه یی و پاک کردن عدس وبرنج و نخود لوبیا، برای تهیه غذای«رزمندگان اسلام» مشغول بوده است، در حالی که بعد از حمله هواپیماهای عراقی در 31 شهریور 59 و بمباران فرودگاه مهرآباد، وقتی فردای آن روز اعلام شد که حدود 140 فروند هواپیمای فانتوم هدفهای متعد نظامی در عراق را در هم کوبیده اند، باورکردنی نبود. نه فقط به خاطر درهم ریختگی کل نیروهای مسلح بازمانده از زمان شاه که هنوز با تصفیه ها و اخراجها رو به رو بود و حدود سه ماه قبل از حمله عراق با کشف کودتای نوژه در تیرماه و دستگیرهای بعد از آن که عمدتا از میان پرسنل نیروی هوایی و خلبانان بود (که بعدا تیرباران شدند و نزدیک به 20 تن از آنان خلبان بودند)، بلکه در آن زمان بیشتر تصور این بود که نیروی هوایی بازمانده از زمان شاه نیرویی است که توسط مستشاران و تکنیسنهای آمریکایی اداره می شد و تصور توانایی چنین عملیاتی از آن نمی رفت. در همان زمان رئیس جمهور وقت در یکی از صحبتها یاد آور شد که بسیاری از پاکسازی شده های نیروهای مسلح اعلام آمادگی برای شرکت در جنگ کرده اند و از میان خلبان اخراج شده کسانی گفته بودند که حاضرند که خانواده شان به عنوان گروگان نگهداری شوند و به آنها اجازه شرکت در عملیات داده بشود. حدود ده سال پیش رادیو فرانسه در برنامه یی به مناسبت سالگرد جنگ با دو سه نفر از افسرانی از نیروی دریایی و هوایی که بعدا از کشور خارج شده بوند گفتگویی انجام داده بود، یکی از آنان که خلبانی بود که در زمان آغاز جنگ از پاکسازی شده ها بود گفت که بعد از این که خبر حمله عراق را شنیده بود، در تنهایی می گریسته است. بعد وقتی همسرش متوجه می شود و علت را می فهمد به او می گوید به نیروی هوایی تلفن بکند و بگوید خانواده اش را گروگان نگهدارند و به او اجازه بدهند که در عملیات شرکت کند(گروگان برای این که از هواپیماهای مسلح به بمب و موشک و تیربار علیه رژیم استفاده نشود). در نیروی دریایی هم افسر شجاع و میهن پرستی مثل ناخدا همتی فرمانده ناوچه پیکان در عملیات هفت مهر58 ضربه سنگینی به نیروی دریایی عراق وارد کرد. من خود در ایران در برنامه یی که آنزمان از تلویزیون پخش شد شنیددم که یکی از نفرات بازمانده از پرسنل ناوچه پیکان(  در تحقیق در این زمینه، این اطلاعات را در اینترنت یافتم که او مسئول رادار بوده و تنها بازمانده از نفرات ناوچه پیکان است) می گفت که بعد از غرق کردن 3 ناوچه عراقی، ناوچه پیکان مورد اصابت دو موشک قرار گرفت و بشدت آسیب دید و دچار آتش سوزی شده بوده و وقتی متوجه می شوند موشک سوم در راه است، ناخدا همتی آخرین فرمان را به افراد تحت فرمان خود برای ترک ناوچه می دهد. این فرمانده شجاع خود به همراه ناوچه پیکان به امواج خلیج فارس می پیوند. (نفر بازمانده ناوچه پیوسته از ناوچه پیکان به نام ناوچه جاوید پیکان اسم می برد). با این حال گویی نبوغ ویژه نظامی، مثل «صلاحیت ولایت و رهبری» ودیعه الهی است که به چند نفر از پاسداران که قبلا هم هیچ سابقه نظامی نداشته اند، اعطا شده بوده است و در روز نامه و سایتهای رژیم به ویژه در تبلیغات جناح هار موسوم به محافظه کار فقط اسمهایی از پاسداران دیده می شود، اسمهایی مثل، کاظمی ، باکری ، همت.. به ندرت تجلیلی و یاد و نامی از ارتشیان جانباخته در جنگ دیده شده و در بین ارتشی ها هم عناصر منفور و حزب اللهی و تملق گو و سرپرده به آخوندها در زمان حیاتشان، مثل شیرودی و صیاد شیرازی هستند که بیشتر از آنها اسم برده می شود .
تملق و چاپلوسی و خرافه پرستی، عامل تقرب و نردبان ترقی در ارتش
صیاد شیرازی در زمان انقلاب درجه سروانی داشت، اما از آغاز راه آستانبوسی و «غبار روبی با دستمال ابریشمی » از بیضه آخوندها را به عنوان راه ارتقاء درجه و «نردبان ترقی» برگزیده بود و از اعضای تشکیل دهند انجمن اسلامی درارتش و تعلیم دهنده بسیج و پاسداران در اصفهان بود. بعد از کشته شدنش روزنامه رسالت، اولین ارگان روزانه جناح هار متصل به بازار، در شماره 25 فرودین 78 صفحه 6 را به طور کامل و دوستون از صفحه 11 را به تجلیل از این عنصر منفور اختصاص داده بود و بخشی از آن نقل خاطرات صیاد شیرازی بود. صیاد شیرازی در خاطرات مربوط به عملیات طریق القدس در محور تنگه چزابه، بعد از شرح چگونگی شرایط و این که امید خارج شدن از مخمصه یی که در آن قرار داشتند، نبوده و سه چهار ساعت بحث کردن هم نتیجه نداده بود، نوشته که به پشنهاد طلبه جوانی به بنام «شیهد مصطفی ردانی پور»(البته معلوم است که موقع پیشنهاد دادن هنوز شهید نشده بوده است ولی خب صیاد شیرازی در همه کارها در التزام عملی به اسلام سنگ تمام می گذاشت) که در جلسه حضور داشته به دعای توسل می نشینند و اینطور ادامه می دهد:« چراغها خاموش شد وشهید ردانی پور شروع کرد به دعا خواندن و همه به شدت برانگیخته شده بودند و دلشان شکسته بود. من متوجه شدم که پشت سرم یکی بیشتر از همه با شدت گریه می کند. حالت او مرا به شدت تحت تاثیر قرار داد برگشتم ببینم که کیست که این قدر حال خوشی پیدا کرده است،[ معلوم نیست که بالاخره اینها دلشکسته بوندند که با دعای توسل گریه می کردند یا این که حال خوش پیدا کرده بوند] دیدم سرتیپ شهید نیاکی، فرمانده لشگر 92 زرهی ارتش بود که 54 سال داشت[...] خلاصه چهره عجیبی بود. دیدم دستمال بزرگی روی صورتش گذاشته و چنان گریه می کند که من در خودم احساس حقارت کردم، با خودم گفتم خوشا به حال این افراد که وضعشان خیلی بهتر از ماست، لذا احساس حقارت میکردم. پس از مدتی وضع درچزابه به حالت عادی برگشت و ما بحمدالله از آن مخمصه نجات پیدا کردیم[لابد از اثرات دعای توسل بوده است] و وضعمان خوب شد و دیگر آن مشکل را نداشتیم[...]». این مهملات از کسی است که خاتمی در سخنرانی 29 فرودین 78 از او به عنوان «قهرمان ملی- اسلامی» یاد کرد، کسی به این درجه از بلاهت و تملق گویی مهوع در راس ارتش و به مقام «فرمانده کل ارتش» (زمینی هوایی دریایی) ارتقاء یافته بود. خاطراتی که از وی نقل شد مربوط به زمانی است که او فرمانده نیروی زمینی بوده است. معلوم است که قرار گرفتن چنین افرادی در پستهای کلیدی فرماندهی چقدر برای ارتش زیانبار وچقدر برای پرسنل تحت فرماندهی آزار دهنده می توانسته باشد. اما نباید تصور کرد که فرماندهان ارتش همه از قماش صیاد شیرازی بوده اند. رفسنجانی در خاطراتش که به صورت کتابی تحت عنوان عبور از بحران منتشر شده است، در خاطرات مربوط به روز 12 مرداد 1360 نوشته است «ساعت 5 بعد از ظهر در شورای عالی دفاع شرکت کردم. گزارش جبهه ها را دادند که راکد است. پیشنهاد فرماندهی غرب را برای صیاد شیراز نمودیم که نظامیان را خوش نیامد...». روشن است که این حزب اللهی منفور مورد  اعتماد بسیار آخوندها، با تملق گوئیها و خرافه پرستی اسلامگرایانه خوشایند آخوندها، به رده های بالای فرماندهی رسیده بود و نه به خاطر صلاحیت فرماندهی و دانش نظامی و همین هم دلیل روی خوش نشان ندادن «نظامیان» به گماشتن او به پست فرماندهی غرب که رفسنجانی پیشنهاد کرده بود، بوده است.
واکنش یک خلبان قهرمان جنگ به تشویق با معیار آخوندی
در جستجو برای یافتن اطلاعات بیشتر در مورد عملیات 7 مهر58 نیروی دریایی در سایتی به اسم «ساجد، سایت جامع دفاع مقدس» برخوردم به مطلبی در مورد سرهنگ خلبان عباس دوران که به خاطر مهارت و شمار زیاد عملیاتی که در آن شرکت کرده بود در زمان حیاتش بلواری را در شیراز به نام او نامگذاری کردند. وی بعدا در عملیاتی در روی بغداد که رژیم برای نا امن نشان دادن بغداد برای برگزاری کنفرانس غیر متعهدها ترتیب داد، هواپیمایش هدف قرار گرفت و گفته می شد همانطور که عهد کرده بود که اسیر نخواهد شد، به جای پرش با چتر، هواپیمایش را به هدفی کوبیده بود. در مطلبی که از خاطرات وی نقل شده او ناخرسندی خود را از این که در مراسم نامگذاری بلوار نزدیک پایگاه هوایی برای تقدیر از او حواله زمین به دشتش داده اند، بیان کرده است چند خط از آن این است« حواله زمين را كه دادند دستم، من فقط به خاطر دل همسرم گرفتم و به خاطر او و مردم كه اين همه محبت دارند و خوبند پشت تريبون رفتم. ولى همين كه پايم به خانه رسيد، ديگر طاقت نياوردم. حواله زمين را پاره كردم، ريختم زمين. يعنى فكر مى كنند ما پرواز مى كنيم و مى جنگيم تا شجاعت هاى ما را ببينند و به ما حواله خانه و زمين بدهند»***.
 سایت ساجد که به سه زبان عربی و انگلیسی و عبری هم مطلب دارد بنا بر معرفی سایت، توسط «بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس» در پاییز سال 84 راه اندازی شده است که رئیس آن «سردار پاسدار» میر فیصل باقر زاده است. این سایت چندان هم جامع نیست و وقتی دنبال عکس و اسم و شرح حال افسران جانباخته در جنگ را در آن جستجو می کنی، در موارد متعددی اطلاعاتی در آن نیست. این را هم باید اضافه کرد که کلیه انتشارات و سایتهای مربوط به ارتش، زیر نظر و توسط سازمان عقیدتی- سیاسی ارتش اداره می شود.
قمپز سالاری و گنده گویی فرمانده سپاه و گوشه یی از واقعیتها
پاسدار جعفری در مصاحبه با جام جم مدعی شده است که : «سپاه، بر اثر رشادت‌ها، خلوص و تجربيات انقلابي‌اش در دل جهاد و خون و آتش و به آن علت كه در شرايط صفر و با دست‌هاي خالي بايد در برابر انواع و اقسام دشمنان داخلي و خارجي كه متصل به درياي تجهيزات بودند مقاومت مي‌كرد، تبديل به يك تشكيلات استثنايي در جهان امروز شده است». این حرف مفت و بی ربطی است. سپاه اساسا از آغاز کارش را در سرکوب کردن گروههای سیاسی آغاز انقلاب شروع کرد به ویژه در کردستان و در سرکوبی شوراهای ترکمن صحرا شروع کرد و در جنایاتی که در گنبد و ترکمن صحرا مرتکب شد، از حمایت تانکهای ارتش و بکارگرفتن تفنگ 106 برای کوبیدن خانه های مردم آنسامان برخورد دار بود. جناب ایشان البته در سال 60 به عضویت سپاه در آمده است. اما اکثر فرماندهان زنده و مرده سپاه در جنگ با مردم کردستان که آن هم با حمایت تمام عیار کل نیروهای مسلح، همانگونه که خمینی پلید در 26 مرداد سال 58 فرمان داد، برخوردار بودند، و پاسدران و سربازان خمینی جنایتکار، اولین تجربه های جنگی ونظامی خود را در همان جنگ جنایتگارانه کسب کردند و پایه های گسترش سازمانی آینده این نیروی نگهبان ارتجاع و استبداد و چپاول مردم، ریخته شد. کشتار در گنبد و روستای های کردستان  در کارنامه ننگین این نیروی سرکوبگر مثل کشتار دیریاسین در فلسطین توسط صهینونیستها و کشتار دهکده می لای توسط نیروهای آمریکایی در ویتنام برای همیشه باقی خواهد ماند. جنگ هم یک سال بعد به کمک سپاه پاسداران خمینی آمد. در زمان جنگ در اخبار، خبر از جنگ «رزمندگان اسلام» بود با کفار بعثی. غنائم جنگی هم از سپاه دشمن به دست «سپاه اسلام» می افتاد. به جز عملیات نیروی هوایی که نمی شد سپاه را به آن چپاند و مخلوطش کرد، اکثر عملیات جبهه ها به اسم رزمندگان اسلام و سپاه اسلام و جان برکفان جبهه حق علیه باطل و... بود و در لابه لای خبر گاهی هم گفته می شد که نیروهای ارتش فلان کار را کردند. غنائم جنگی طبعا همه در اختیار سپاه قرار می گرفت. بعد از جنگ هم کلیه خریدها برای سپاه بوده و سلاحهای پیشرفته خریداری شده از روسیه (موشکها های سطحی و زیرسطحی) و صنایع موشکی همه در اختیار سپاه است. اطلاع علنی چندانی در مورد نیروی هوایی سپاه به جز همین موشکها در دست نیست، اما در برخی منابع اینترنتی هواپیماهای میگ 29 سخو 25 روسی جزو تجیهزات این نیرو به شمار آمده و حتی احتمال داده می شود تعدادی هواپیمای میک 31 که از هواپیماهای سری روسیه با تکنولوژی پیشرفته است و یک نوع بمب افکن پیشرفته هم در اختیارنیروی هوایی سپاه باشد. هواپیماهایی هم که صدام حسین در پی اقدام ابلهانه اشغال کویت و بحرانی که به وجود آورد، برای دور ماندن از آسیب حمله نیروهای آمریکا و متحدانش، به ایران فرستاد و عراقیها تعداد آن را بین 130 تا 140 فروند ذکر می کردند و بیشتر ازنوع میگ و سوخو و تعدادی میراژ فرانسوی هم در بین آنها بوده، شنیده و دیده نشد که در نیروی هوایی ارتش بکار گرفته شوند. آنها هم حتما در اختیار سپاه است. البته رژیم کلا نشستن این تعداد هواپیمای عراقی در ایران را نپذیرفته است.
میهن پرستان ارتشی، غیر خودیهای ارتش
حالا علاوه بر این تبعیضات باید فشارهایی که به ارتشیان و خانواده های آنان در اوائل روی کار آمدن رژیم آخوندی به عنوان«طاغوتیها» وارد می شده و اقداماتی از قبیل گماشتن پاسدار شمخانی فرمانده نیروی زمینی سپاه به فرماندهی نیروی دریایی ارتش را اضافه کرد تا اندکی از فشارهای روحی را که ارتشیان و خانواده هاشان در زمان جنگ و بعد از جنگ تحمل کرده اند بشود مجسم کرد. حال بعد از سی سال با این که به هرحال ارتش دیگر باید جذب در این سیستم و در آن حل شده باشد و اکثریت فرماندهان ارتش هم در صورتشان ته ریش «التزام عملی به اسلام و ولایت فقیه» رویانده اند ، با این حال واکنش و گله های ارتشیان که به نمونه هایی از آن اشاره شد، نشان می دهد که رژیم آخوندی هم چنانکه با مردم ایران رفتار می کند و اقلیتی ازخودیها هستند که با برخوردی از « نعمت ولایت فقیه» چه در کسب و کار و چه در پست و مقام یک، شبه ره صد ساله پیموده اند، با ارتش هم اگر چه ارتش جمهوری اسلامی شده است و همه اهل نماز و انجام مراسم عزاداری و... هستند ولی به نظر می رسد که 30 سال دیگر هم اگر رژیم آخوندی باقی بماند، در ثبت آن چه ارتشیان در جنگ ایران و عراق کرده اند، تغییری پیش نیاید. چون در آنجا هم خودی و غیر خودی وجود داشته است که با کشته شدنشان در جنگ برای همیشه غیر خودی با رژیم خواهند ماند چراکه نه به عنوان «رزمنده اسلام» که به خاطر دفاع از مینهنشان می جنگیدند و این را رژیم آخوندی هم خوب می داند.


:منابع و توضیحات
* - سخنان فرمانده سپاه
http://www.sepahnews.com/shownews.Aspx?ID=d34ea947-5f9e-4af2-8593-05b9a119f15e
گله های خفیف ارتشیان -**
http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=696718
http://sepahnews.com/shownews.Aspx?ID=d5227ac3-8023-4256-b839-d54a929e6ea2
درمورد عباس دوران سایت ساجد،***
http://www.sajed.ir/pe/content/view/9936/235/
پ-9 مهر 1388- اول اکتبر 2009